امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید🤍🥺یک نکته قراره کلا ۳ پارت باشه🖤🎧
رسیدم جلوی عمارت ماشین زدم توی عمارت و پیاده شدم سوییچ انداختم برای خدمتکاری که جلوی در بود و وارد سرسرا شدم که پر از جمب و جوش برای آماده سازی جشن بود همینطور که به سمت پله ها میرفتم اطراف رو نگاه میکردم...پارک سو:خانم خانم یونا ببخشید میخواستم یه چیزی بگم...+بفرمایید آقای پارک...پارک سو:خانم لی لی از خدمتکار ها الان ۴ روزه سر کار نیومده امروز یه نامه عجیب فرستادن با یه شماره که وقتی به شماره عه پیام دادم برام یه لوکیشن فرستاد مربوط به لی لی عه+امشب جشن عه فردا به جای ماموریتی که میخواستم انجام بدم میرم دنبال لی لی حالا برو...چشم...سریع با قدم هایی استوار که باعث پیچیدن صدای پاشنه های کفشت توی عمارت میپیچید رفتی توی اتاقت+الو یون سو چطوری؟*خوبم تو چطوری؟+یکم میخوام چرت بزنم یون سویی*خودت لوس نکن بهت نمیاد به خدا یونا+ضد حال واسه جشن دیر نکنی...بای بای
خودمو پرت کردم رو تخت حالا وقت یه چرت حسابی بود ۷:۳۰ مهمون ها میاد...دینگ دینگ...واییییی عجب خوابی بود ساعت وای نه ساعت ۱۹ عه بدو یونا سریع دست و صورتت رو رفتی یه میکاپ لایت کردی و ساعت ۱۹:۲۰ رفتی توی کمد لباس هات چون دیر شده بود این لباس رو پوشیدی👆🏻 و رفتی پایین سر سرا پر از آدم های خودت با یه چند نفر رئیس مافیا ساعت حدود ۱۹:۴۵ بود که تمکم مامان ها اومدن و وقت جشن بود همه سرسرا تاریک شد و رقص نور ها روشن...
همه مشغول سوجو خوردن و رقصیدن بودن تو هم داشتی کنار یون سو میرقصیدی و حرف میزدین که یهو همچی خاموش شد رقص نور خاموش شده و چلچراغ ها روشن و آهگگ هم خاموش وقت صرف شام بود همه نشستن برای شام آروم به لبه لیوانت زدی تا حواس ها جمع بشه+۴ سال از مرگ پدرم و به ریاست نشستن من میگذرد و وارد ۵ سال میشویم حس میکنم به خوبی وظیفه ام رو اجرا کردم...بعد از پایان مهمانی رفتم بالا و خوابیدم
بیدار شدم و لباس پوشیدن👆🏻رفتم سمت سرسرا و مثل همیشه آماده شدم و سوار ماشین شدم و رفتم سمت لوکیشن که وسط شهر بود لی لی رو دیدم خیلی ترسیده بود رفتم سریع سمتش و دستش رو گرفتم که یکی دستم رو بلند کرد چرخوندم اون...
+سوهو...@مشتاق دیدار مافیای شماره یک+توی عوضی اینجا چیکار میکنی@انجام وظیفه+با لباس سفید...؟@حرفام رو که یادته من سفیدم تو سیاه به خودت نگاه کن+پسرهی عوضی حقته یه گلوله تو مغزت خالی کنم@عجله نکن فرند...دست رو از دستش در آوردی رفتی سمت ماشینت اون ور جادو زنگ زدی به یون و جونگ و بهشون گفتی بیان تفنگت رو به سمت سوهو نشونه رفتی...دوباره تمام حرفاش یادت اومد اون سفید بود من سیاه اون اونور جاده من رو بروش نمیتوتستم من نمیتونم به اون لعنتی تیر برنم چاقوم رو در آوردم و پرتاب کردم تو پاش سریع سوار ماشین شدم و رفتم سمت عمارت اون قدر تند میرفتم اطراف رو نمیدیدیم چشمام از بغضی که کرده بودم تار میدید...به خودم لعنت فرستادم که دوباره گریه داره میکنم براش
سریع رفتم عمارت شین هه افراد رو جمع کن سریع من میرم لباس عوض میکنم میرم اتاق عملایت(این لباس پوشیدم)سریع رفتم توی اتاق نقشه برای ماموریت ها باید اون عوضی سوهو رو گیر بندازم...
نظرات بازدیدکنندگان (2)