اینم پارت پنجم برید بخونید . عکس تستم عکس شخصیت جدیده
که یهو صدای میکا رو از پشت سرتون میشنوید که میگه : کجا میری ؟ مگه بت نگفتم بدون من جایی نرو . شما با حاضر جوابی همین جوری ک پشتتون بهشه میگین : نه ، یادم نمیهد گفته باشی . حقیقتش بخاطر این که مچتونو گرفته بود ناراحت بودین و اعصابتون از این ک ولتون نمیکرد خورد شده بود : اصن به تو چه ! و بلاخره روتونو میکنین سمتش و میبینین داره پکر بهتون نگاه میکنه : خیلیم بم ربط داره ، ولش کن فعلا . کجا داشتی میرفتی ؟ شما باز با حاضر جوابی پیچوندینش و گفتین : نه نمیخوام ولش کنم . اصن بم بگو چرا همش میچسبی بهم ؟ کی بت گفت بیای از اون جا نجاتم بدی یا ... حرفتونو قطع میکنه و سرتون داد میزنه : خفه شو و انقد زر نزن . بعد ک اروم میشه میگ : انقد منو نپیچون ، کجا داشتی فرار میکردی ؟ شما ک خیلی عصبی شده بودین داد زدین ( نه اون قدرا بلند مث اون ، یکم صداتونو بلند کردین ) : اولن صداتو برا من نبر بالا ، دومن تو داری منو میپیچونی ! انقد از جواب دادن در نرو و بگو چ مرگته ، سومن من فرار نمیکردم . از دروغ گفتن متنفر بودین ولی الان مجبور بودین ک دروغ بگین . حقیقتا میخواستین برین کونوها و از دستش فرار کنین ، نمیدونین چرا ولی یه حسی بهتون میگفت با موندن پیشش اتفاق خوبی نمیوفته . حسای شما هم معمولا درست بودن !
اومد سمتتونو گفت : تو گفتی از دروغ خوشت نمیاد نه ؟ الان میفهمم چرا . وقتی دروغ میگی قرمز میشی ! و بعد میخنده . شمام خیلی تعجب کرده بودین . بعد یهو از اون حالت در میاد و خیلی خشک ( و البته ترسناک ) میگ : بیا دیگ این بحثو تموم کنیم . چطوره ها ؟ شما با سر تایید کردین و تو ذهنتون گفتین وقتای دیگه ای هم برای فرار جور میشه ! میکا : بیا دیگ راه بیوفتیم . انقدر سر حال اومدی ک میخواستی فرار کنی دیگه نه ؟ شما با انزجار ( کلمه دیگه ای برای توصیفش نبود 😂 ) بهش نگاه میکنین : الان ک شبه ؟! میکا : مشکلش چیه ؟
از زبون شین ......................... واقعا داشتم سکته رو میزدم ! هانابی وحشتناک ترین کسی بود که میتونست گیرم بیاد 😐 بعد تازه این هیچی . مجبورم حریف تمرینیشم بشم 😢 اینو دیگه کجای دلم بزارم ( اخی دلم کباب شد برات ) اوروسای انقد وسط داستان ور نزن . ( های شین سامااا 😄 ) 😐 . داشتم میگفتم . این عجوزه منو برد تو خونشون و بهم گفت وایسم جفت ی درخت . منم رفتم به درخت تکیه دادم ، روحمم خبر نداشت قراره چه بلایی سرم بیاد . شوریکن هاشو در اوورد گفت میخواد صاف وسط کلمو هدف بگیره و بعد با ی شوریکن دیگه اونو لحظه اخر منحرفش کنه . منم که داشتم از ترس میمرد بهش التماس کردم بزاره زنده بمونم . اونم فقط ی لبخند زد و گفت نترس چیزیت نمیشه ! منم با وحشت و طوری که میدونستم قراره بمیرم به درخت تکیه دادم و به درگاه بزرگوار خداوند دعا کردم : خدایا . قربونت بشم من چاکرتم به خدا کف پاتم . میدونم دزد بودم . میدونم بچه خوبی نبودم ولی ... همون موقع هانابی شوریکنشو به طرفم پرت کرد . منم چشمامو بستم . خدافظ زندگی 👋 . قشنگ احساسش کردم ، تا روی مرز پیشونیم اومد و بعد رفت کنار . چشمام رو باز کردم و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم : فوق باحال بود ، ایولا منو بگو که فک میکردم قراره بمیرم . بهم ی نیشخند زد و گفت : کجاشو دیدی ، حالا برگرد سر جات
* حدودا یک سال بعد * ..................................................... الان حدودا چند ماه بود که این جا بودین . شایدم یه سال ، مطمعن نبودید و روزا براتون خیلی تکراری میگذشت . توی این مدت هیچ موقعی برای فرار دست و پا نکرده بودین و هیچ وقت هم به کونوها نزدیک نمیشدید . همچنان پیش میکا بودید و اون به دلیلی که هنوز براتون نا مشخص بود ولتون نمیکرد ! کل کل کردن هااون زیاد ادامه نداشتن و بعد از دو سه ماه دیگ کلا توی سکوت روه میرفتین . بعضی وقتا میفرفتین ماموریتای اکاتسکی رو انجام بدین و بعضی وقتا هم بیکار و علاف بودین . توی این مدت متوجه شده بودین میکا خیلی قویه و ازش خواسته بودین بهتون نینجوتسو و تایجوتسو یاد بده . معلوم شد شما هم خیلی با استعدادین و چیزایی رو که بهتون یاد میدادو سریع یاد گرفتید و بعد از یه مدت ی شمشیر زن ماهر شدین . توی ماموریت هایی که میرفتین متوجه لذت میکا موقع کشتن ادما شدید بر خلاف شما ک از کشتن ادما خود داری میکردید . شما یکم از میکا میترسیدید و با فهمیدن این موضوع ترستون بیشتر هم شده بود . برای همین سعی میکردین زیاد باهاش کل نندازین ! روزا واقعا به نظرتون خسته کننده شده بودن تا این ک یه روز ...
بیوگرافی شخصیت جدید ............................... اسم : میا ، سن : 15 / 16 ( هم سن گارا حدودا چن ماه کوچیکتر ) ظاهر : همون عکس دیگ حال توصیف ندارم 😐 ، اخلاق : اروم ، مهربون ، خجالتی ، شجاع ، گذشته : ا ن توی یه یتیم خونه که همه توش یا سیاه پوست یا موها و چشماشون مشکی و خودشون بنزه بوده بزرگ شده و همیشه به خاطر ظاهرش مسخره شده بودن
وای بچه ها من بدبخت شدم . پارت قبلی رو دیشب موقع خواب نوشتم و الان یادم نیس که چی نوشتم 😐 یه مرور میکنم تو پارت بعدی اوک ؟
خب یه معرفی شخصیت جدید کردم ( اگه کرده باشم خودم یادم نیس چون 😐 ) اسمش میا ، سنش هم سن و سالای گارا یه چن ماه کوچیکتر ، قیافش که عکس تسته ، اخلاقش مهربون و ساکت و شجاع ، گذشتشم : توی یه یتیم خونه بزرگ شده که همه یا سیاه پوست بودن یا برنزه و چشم و مو مشکی برای همین همیشه بخاطر ظاهرش مسخرش میکردن . بعدم گفتم که یه سال گذشت و ربکا پیش میکا بودو ازش نینجوتسو و تایجوتسو یاد گرفت و کلا فرصت فرار گیرش نیومد . بعد هم توی ماموریت هایی که اکاتسکی بهشون داده بود متوجه لذت میکا به کشتن ادما شد ( بر عکس خودش ) از اون طرف هم شین با هانابی تمرین میکرد و فهمید کار هانابی خیلی خفنه و کلا داشت میمرد از ترس . خب دیگ همینا بودن . وای پدرم درومد
میا چشم هاش رو باز کرد . اسمون بالا سرش بود و روی یه چیز نرم و شکننده دراز کشیده بود . داشت فکر میکرد که برای چی اون جاست . با خودش فکر کرد مرده ؟ تنها چیزی که یادش میومد این بود که پر از خون شده بود و نفسش بالا نمیومد . همه هم بالا سرش بودن و کسی کمکش نمیکرد . همون جوری که دراز کشیده بود و به اسمون نگاه میکرد متوجه نزدیک شدن کسی شد . صدای یه پسر از سمت راستش اومد : تو این جا چیکار میکنی ؟ برگشت و به پسر نگاه کرد . موهاش قرمز بود و دور چشماش سورمه کشیده بود . روی پیشونیش هم یه چیزی کشیده بود که میا تشخیص نمیداد چیه . پسره : میگم تو این جا چیکار میکنی ... شینوبی ای ؟ میا فقط بهش نگاه میکرد و از حرفاش سر درنمیاوورد . یه ابروشو انداخت بالا و پرسید : ببخشید ... این جا کجاست ؟ پسره : ورودی سونوها ( همون دهکده شن ) میا که تعجب کرده بود گفت : ها ؟ ببخشید میشه بهم راه برگشت به یتیم خونه آذری ( حالا یه اسمی از خودم در اووردم )
و من بازم یادم رفت پارت قبل چی نوشتم 😐 ینی اسطوره که میگن منم . خب کلا فهمیدین ک دختره افتاد تو دهکده شن و با گارا حرف زد اوکی ؟ ممنون که میخونید 😙😚😍
کامنت یادت نره 🙌🙌🙌🙌