●کپی و ایدهبرداری؟ کار جالبی نیست!
بسیار لاغر بود و همین نیز باعث میشد قد بلند دیده شود. موهای صاف و مشکیاش را بالای سرش جمع کرده بود. پس از وارسی او با دستپاچگی شروع به سخن گفتن کردم. "سلام.. آم.. من گمشدم.. فکر کنم!؟.. میشه-" پیش از آنکه حرفم به اتمام رسد از جلوی در کلبهاش کنار رفت و بیصدا مرا به داخل کلبهاش دعوت کرد. درحالی که وز خجالت سرخ شده بودم به داخل کلبهاش قدمی برداشتم. کلبهاش بسیار دنج به نظر میرسید. خبری از آشپزخانه و وسایل آشپزی نبود. یک میز غذاخوری کوچک در گوشهی کلبه وجود داشت و چند صندلی راحتی نیز در طرف دیگر خودنمایی میکرد. در انتهای کلبه پلکانی به طرف طبقه بالا وجود داشت که رویش تاریکی سایه انداخته بود.
کلبهی چوبی و دنجَش بوی عجیبی میداد. بوی آهن؟ بوی شوری؟ نمیدانم! شاید بوی خو○ن بود؟ بوی خو○ن بود؟ بله قطعا بود! بوی خو○نی که در کلبه اش پیچیده بود احساس ترس و استرس به من میداد. حولهای که جلویم گرفت مرا از جا پراند. حوله را با تشکری آرام از او گرفتم و به خشک کردن موهای فرفری و بلندم مشغول شدم. درحالی که به پلکان گمگشته در تاریکی میرفت، نگاهی با تردید به من انداخت. سپس پس از چند دقیقه گشت در طبقهی بالای کلبهاش، به پیش من برگشت درحالی که در دستش لباسی همانند باقی لباسهای اینجا بود با اینحال؛ ایک لباس سفید بود و گل رزهای قرمز کوچکی در سراسرش به چشم میخورد.
با اندکی نارضایتی نگاهش کردم و با ناخنودی گفتم. "وای.. از این لباسا!" او طوری ابروهای مشکیاش را در هم کشید و اخم کرد که گویی به خاندان یا عزیزترین چیز در زندگیاش توهین کرده باشم. با اندکی کجخلقی پاسخ داد. "اگر نمیخوای میتونی لباسای خیسات رو ترجیح بدی و مریض بشی!" ناچارا لباس را از او گرفتم و او به در چوبی کوچک کنار پلکان اشاره کرد. به انجا رفتم و متوجه شدم که انجا حمام است. ناگفته نماند که با دیدن خویش در آیینهی حمام چیزی نمانده بود تا جیعی سر دهم زیرا که ظاهرم انطور که فکرش را میکردم نبود! لا به لای موهای قهوهای و فرفریام شاخ و برگهایی کوچک بود و روی پوست سفیدم لکههایی کوچک، کمرنگ و سرخ! شاید آب باران آلوده بوده و باعث این لکها شده.. اما آب باران که آلوده نمیشود، دست کم در محل زندگی خودم اینطور نیست!
پس از پوشیدن لباس جدید از حمام بیرون امدم و آن بانوی جوان را دیدم که بر روی صندلی کنار میز غذاخوریاش نشسته. لیوانی چوبی در دست داشت که محتوایاتش نا معلوم بود و لیوانی چوبی دیگر در آن سر میز خود نمایی و مرا دعوت به نشستن میکرد. رفتم و نشستم. هنوز معلوم نبود محتوایات لیوان او چه بود اما در لیوان من فقط آب وجود داشت. جرعهای از لیوان خودش نوشید و گفت. "اسمت چیه؟" بی آن که دستی به لیوان بزنم گفتم. "هونا و تو؟" "مارگارت" کم و بیش از اسمش خوشم آمد، رویش نشسته بود. "معنی اسمت چیه؟" چهرهاش متفکر شد و به آرامی پاسخ داد. "نمیدونم! خودت چی؟" "مر○گ زیبا یا یه همچین چیزی." سری تکان داد گویی که تحت تاثیر قرار گرفته بود. جرعهای دیگر از لیوانش نوشید و هنگامی که دستم به سمت لیوانم میرفت تا اندکی آب بنوشم، لکهای کوچک، سرخ رنگ و کهنهای را بر روی میز دیدم. نمیتوانستم طوری فکر کنم که گویی رنگ یا چیزی شبیه به آن است.
بوی فلز مانند خو○ن که در سراسر این کلبه پیچیده بود باعث میشد خیال کنم آن لکه قطرهای خو○ن است که برای گذشتههاست. دستم را از لیوان پس کشیدم. خواهان این هستم که هر چه زودتر به خانه برگردم. "تلفن نداری؟ باید زنگی به خانوادهام بزنم!" چهرهاش متعجب شد و از تعجب ابروهای مشکیاش بالا رفت. "تِفلون؟ چی هست؟" پوزخندی زدم و با خندهای تمسخرآمیز گفتم. "تلفن! اگه واقعا داری بزار یه تماس کوچیک بگیرم." او طوری نگاهم که گویی دیوانه هستم، احساس کردم این من هستم که دارم اشتباه میگویم، سرش را اندکی کج کرد و موهای مشکیاش به همان طرف سرازیر شد. "از دنیای انسانها اومدی اره؟ اخرین باری که اونجا بودم خبری از این چیزا نبود" جملهی اولش را با تکان سرم تایید کردم و تا خواستم ناآگاهانه جملهی بعدی را تایید کنم طوری متعجب نگاهش کردم که خودش نیز گیج شد. حالا این من بودم که طوری او را نگاه میکردم که گویی او دیوانه است!