
لایک و کامنت یادتون نره ❤
ا/ت : تو کی هستی ؟ کوکی : تو منو نمیشناسی ؟؟ ا/ت : تویی ؟؟ کوکی : آره منم ا/ت ( انقدر ترسیده بودی که سریع بغلش کردی) ا/ت : ممنون هق ممنون هق کوکی : 😆😆😆 ا/ت : به چی میخندی ؟؟ کوکی:به تو ا/ت ببخشید اون روز اون حرف ها رو زدم خیلی عصبی بودم

راستش منم.... کوکی : تو هم دوسم داری ؟؟ ا/ت : آ..آره کوکی : خب الان که ما چفتمون همو دوست داریم....... پس بیا.... ا/ت : کجاااا؟؟؟؟؟؟ کوکی : میفهمی سوار شو ( سوار شدین ۱۰ دقیقه بود راه افتاده بودید اما جونگ کوک یهو وایستاد و پیاده شد از ماشین )
از زبان نویسنده : جونگ کوک پیاده شد و با گوشیش به یکی زنگ و دوباره سوار ماشین شد ( بعد ۱۰ دقیقه) کوکی : رسیدیم ا/ت : کجا ؟ کوکی : بیا رفتین داخل.... یه رستوران بزرگ و مجلل بود
یه خانمه اون جا بود جفتتون سلام کردید و نشستید و بعد مشخص شد اون خانم مادر جونگ کوکه تو خودتو معرفی کردی کوکی : مامان این همون دختره هست که گفتم میخوام باهاش ازدواج کنم ا/ت تو ذهنش : چی ؟؟
مامان کوکی : شما همون دختری هستی که جانگ کوک من گفت ؟؟ ا/ت : ب..بله فکر کنم کوکی : راستی مامان اون دختره چی شد ؟ مامان کوکی : ازدواج کرد پسرم ( پدر کوک وارد شد )
(کلی حرف زدین ) موقع خداحافظی کوکی : بریم ا/ت ا/ت : نه یه کاری نکردی کوکی : چیکار باباتو بغل کن کوکی : جاااااااااااااان ؟؟؟ ا/ت : جان بی جان بغلش کن ( پدرش و کوکی همو بغل کردن و تو و مادر کوکی هم به زور آشتیشون دادین )
ا/ت : کوک کجا داری میری اینجا که خونه نیست کوکی : فکر کردی من دوباره تو رو میبرم اونجا نه خیر ا/ت : پس کجا میبری کوکی : خونه ی خودم ا/ت : یعنی ما قراره اینجا زندگی کنیم کوکی : بله
تو جونگ کوک ۲ هفته بعد ازدواج کردید و زندگی خوب و خوشی داشتید ۱ سال بعدش بچه دار شدید یه دختر کوچولو و ناز و اسمشو جوکیونگ گذاشید پایان
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییی 🖤
عالی بود 😍😍
خیلی خوب بود 😍💜
سلام
ممنون از نظراتتون لطف دارید
باشه حتما داستان شما رو میخونم
😍😍😍😍😍😍
داستان قشنگی بود،خوشحال میشم به داستان من هم سربزنی از جونگ کوک نوشتم💜💜