سلام به همگی این اولین داستان منه و میراکلسیه ولی خب توش اثری از معجزه گر و ... نیست🙂اگه خوشتون اومد بگین ادامه بدم اگرم خوشتون نیومد بگین ادامه ندم ناراحت نمیشم😇ناظر عزیز لطفا بقبول چون چیزی نداره🙌😐
خب خب خب بذار ببینم من یه طراحم که تو ۲۴ تا شرکت رفتم تا به عنوان طراح مخصوص اونجا شروع به کار کنم ولی اون بی لیاقتا همه با ناز و ادا برگشتن بهم گفتن: شرمنده ما طراح واسه شرکت داریم😐 هیچکدومتون لیاقت منو ندارین اگه به خاطر خرج زندگیم نبود اصلا دلم نمیخواست کار کنم😕 اسم من مرینته یه دختر ۱۹ ساله ام که سه ساله توی یه حادثه آتیش سوزی پدر و مادرمو از دست دادم 😞 یه طراح فوق العاده ام(اعتماد به نفسش منو کشته😂) و طراحیام حرف ندارن حالا هم بخاطر خرج زندگیم مجبورم دنبال کار بگردم آشپزیمم عالیه ولی نه سرمایه ای دارم و نه مغازه ای😐
الان دو ماهه که دارم دنبال کار میگردم کل شرکتای پاریسو زیر و رو کردم شاید اصلا شرکت به درد من نمیخوره باید یه جای دیگه کار کنم😶 سرمو انداختم پایین و داشتم میرفتم خونه که یهو یه بستنی فروشو دیدم از تبلیغایی که میکرد فهمیدم اسمش آندره اس یه سنجاق سینه روی پیشبندش بود که عکس یه بستنی خندون بود😄 عکسای روی گاریش هم همون بستنی خندون بود کلی آدم جلوش وایساده بودن و بستنی میگرفتن همه خوشحال بودن و دوتایی با هم بستنی میخوردن😶 تو دلم گفتم هعی روزگار بستنی فروش مملکت اوضاعش گل و بلبله طراح مملکت خوار و ذلیل دنبال کاره😐
یهو دیدم آندره گفت خانم جوان نگران نباش اوضاع تو هم به زودی گل و بلبل میشه منم از اولش انقد معروف نبودم به خاطر شرکت آگرست های شیرین الان کار و کاسبی رونق گرفته😃 دو متر پریدم بالا: ب ب ببخشید من بلند فکر کردم؟ شرکت چی چی؟ 😳 گفت نه بلند فکر نکردی من میتونم ذهن آدما رو بخونم😅 اسم شرکت هم آگرست های شیرینه یه شرکت بستنی سازیه این سنجاق سینه منم آرم شرکتشونه🙂 تو فکرام غرق شدم هوم..... یه شرکت بستنی سازی؟ تا حالا اسمش به گوشم نخورده بود من بیشتر دنبال کار اداری بودم😕کاری که توش جدیت و سختگیری باشه(بماند که اصلا دوست نداره کسی بهش سخت بگیره😁)
ولی خب این مورد هم بدک نبود ولی باید میرفتم چی میگفتم؟ من مرینت هستم یک طراح که قراره به عنوان نمی دونم چی چی تو شرکتتون کار کنم؟😐 نه بابا عمرا ولی خب حالا یه سری میزنم نشد باید برم از بیخ و بن دنبال یه کار مستقل😕 از بین سیل جمعیت جلوی گاری رد شدم و رفتم اونور تو راه همش داشتم فکر میکردم :یعنی میشه منو اونجا قبول کنن؟ ولی خدایی عجب اسم مضحکی داشت آگرست های شیرین😂 ولی خب احتمالا به خاطر سبک کارشونه دیگه برای اینکه بستنیاشون فروش بره و مشتریا جذب به خریدن بستنی ها بشن این اسمو گذاشتن وگرنه مگه کی خوشش میاد از شرکت نو اندیشان باختر(🤣) بستنی بخره😂 تو همین فکرا بودم که رسیدم خونه کلید انداختم و رفتم بالا روی تختم ولو شده بودم که یکدفعه😐..............................
شرمنده کم بود چون فعلا تکلیفم معلوم نیست که می خوام ادامه بدم یا نه برای همین زیاد ننوشتم🙂
راستی حتما کامنت بده چون ادامه این داستان بستگی به کامنتای شما داره😘
عالی ادامه بده
چشم💖
عالی لطفا ادامه بده
چشم💕