
وای وای من اومدم وای وای😂خب بریم سراغ شروع یه داستان جدید از کوکی خان... 😁👐
داشتم اتاقم رو تمیز میکردم یهو چشمم خورد به یه عکس قدیمی از جونگ کوک🙂عشقی که بخاطر روابط پدرم حق نداشتم داشته باشمش🙂💔... فلش بک#:داشتم گریه میکردم یه چشمم اشک بود یه چشمم خون😭😢...پدرم همه عکسامو از جونگ کوک پاره کرده بود همه ویدیو هام رو ازش حذف کرده بود و گوشیم رو شکسته بود💔 هنوز حرفامون تو گوشمه:پدر:تو حق نداری به کسی جز سهون فکر کنی تو باید با سهون ازدواج کنی... . من:عاخه چرا من جونگ کوک رو دوست دارم چرا حق ندارم بهش فکر کنم چرا باید بخاطر شما با سهون ازدواج کنم چرااااا😭😭😭. پدر:چون سهون پسرِ دوست منه و میدونی خیلی پولدار و قویه من برای روابط کاریم نیاز دارم که یه رابطه خانوادگی این بین ایجاد کنم و این به نفع خودتم هست فهمیدی... یه بار دیگه به جونگ کوک یا اصلا هرکی به غیر از سهون فکر کنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. کارم فقط گریه بود😭تمام این صداها هر دو ثانیه یه بار تو مغزم پلی میشد 😭😭انقدر گریه کردم و زجه زدم که دیگه جونم بالا اومد😭
پایان فلش بک# ادامه داستان از زبان *ا/ت*(من): دوباره خاطراتم تداعی شد برام😢... جونگ کوک عضوی از بی تی اس بود و من عاشقش بودم اما یکی دوسالی هست که حتی یه عکسم ازش ندیدم نه فقط از اون بلکه از همه اعضا🙂💔هیچوقت نتونستم فراموشش کنم... حالا میفهمم که هیچ عشقی تو دنیا شبیه عشق اول نیست🙂💔عشقی که شاید میتونستم بهش برسم اگرم نمیرسیدم حداقل خاطراتش رو داشتم اما بخاطر اون سهون با اون باباش حتی نمیتونم بهش فکر کنم😭💔یه نگاه به ساعت کردم دیدم داره دیرم میشه امروز شیفت داشتم(پرستاره بیمارستانه) سریع اتاق رو جمع و جور کردم و عکس کوکی رو قایم کردم زیر تشک تختم و تخت رو مرتب کردم لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون و رفتم سمت بیمارستان🚗🚗... رسیدم به بیمارستان ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و...
وارد بیمارستان شدم🚶... رفتم به بیمارای قبلی یه سری زدم و کاراشون رو انجام دادم اومدم برم یه لیوان آب بخورم که دکتر چان اومد سمتم و گفت:سلام*ا/ت*یه بیمار بخش وی آی پی داریم تو بهترین پرستاری ازت میخوام خوب ازش مراقبت کنی. من:چشم فقط کی هستن ایشون؟😕. دکتر چان:یه فرد مشهور😉البته بیهوشه فعلا به قلبش فشار اومده حالت یه شوک باید تحت مراقبت باشه مال همینه دارم میسپرمش به تو🙂الانم برو یه سری بهش بزن سُرُمش رو هم وصل کن🙂. من:بله چشم. و بعد راه افتادم سمت بخش وی آی پی🚶... . ادامه داستان از زبان تهیونگ:داشتیم برای آلبوم جدید چندتا عکس میگرفتیم کوک امروز زیاد سرحال نبود😟اما با این وجود خودشو به عکسبرداری رسوند... خیلی نگرانش بودم...مدتی بعد:خداروشکر آخرین عکسارو هم گرفتیم و میتونستیم برگردیم خوابگاه🙂کم کم داشتیم وسایل مون رو جمع میکردیم که یهو کوکی افتاد زمین😨همه حلقه زدیم دورش😱
شوگا:یا خدا کوکی خوبی😱؟. نامجون:جونگ کوک چیشده😨. من(تهیونگ):ک... کوکی. کوک:ق... قل... قلب... . جین:چ.. چی داری میگی؟. من(تهیونگ):من فهمیدم داره میگه قلبم فکر کنم قلبشه😨. جیمین:یا خدا😱. جی هوپ:خب معطل چی هستین من میرم ماشین رو روشن کنم کوکی رو بیارین باید ببریمش بیمارستان.من(تهیونگ):ب...باشه برو😶. جی هوپ با نهایت دستپاچگی دویید رفت سمت ماشین منم کوک رو انداختم کولم و بدو بدو رفتم سمت ماشین جی هوپ هم پاشو گذاشت رو گاز و تخته گاز تا بیمارستان رفتیم🚗🚗🚗بقیه اعضا هم پشت سرمون داشتن با ماشین دیگه میومدن🚗... قلب منم داشت میومد تو حلقم کوک کاملا بیهوش شده بود... سَرَم از شدت استرس نبض میزد همین که رسیدیم دم در بیمارستان با سرعت زیاد کوک رو بغل کردم و بدو بدو رفتم سمت اورژانس🏃با بدبختی یه پرستار رو کشیدم رو سر کوکی اونم رفت دکتر رو خبر کرد
دکتر کوک رو معاینه کرد و ازش یه نوار قلب گرفت و گفت:حالش خوبه فقط یکم به قلبش فشار اومده حالت یه شوک اما مشکل حادی نیست ولی باید برای اطمینان چهار پنج روز یا شاید یک هفته مهمونمون باشن🙂ولی اصلا نگران نباشین حالشون خوب میشه توی بخش وی آی پی بیمارستان هم بستری شون میکنیم🤗. من(تهیونگ):هوه خدارو شکر😿. انقدر فشار روم بود که یهو رفتم تو بغل جی هوپ و شروع کردم به گریه کردن😭 اونم سعی میکرد ارومم کنه... کم کم بقیه پسرا هم رسیدن جریان رو براشون گفتیم و اونام یه نفس راحتی کشیدن که کوک حالش خوبه 🤧... بعد چند دقیقه کوکی رو انتقال دادن به بخش و گفتن فقط یک نفرمون حق داره تا پایان ساعت ملاقات پیشش باشه اخه این اتفاق نحس تو ساعت ملاقات بیمارستان افتاده بود... پسرا هم که حال منو دیدن گفتن من پیشش بمونم بعداز اونم برم خوابگاه🙂. منم که از خدام بود قبول کردم و رفتم پیش کوکی...
پیش کوک نشسته بودم و بهش نگاه میکردم😢... یهو یه پرستار وارد اتاق شد... ادامه داستان از زبان*ا/ت*(من):به اتاق بیمار جدید رسیدم پشت در اتاق ضربان قلبم بالا رفته بود نمیدونم چه مرگم شده بود😕 تا اینکه وارد شدم... سینی که دستم بود و توش سُرُم و الکل گذاشته بودم تا سُرُم بیمار رو بزنم از دستم افتاد و و زانو هام سست شد... اون...اونی که رو تخت بود ک... کوکی بود😶و اونی که کنارش بود تهیونگ یهو تهیونگ دویید اومد سمتم و وسایلی که انداختم زمین رو داد دستم گفت:خوبین شما😶؟. مِن مِن کنان جواب دادم:من... من خوبم... اومدم سُرُم جونگ.... بیمار رو بزنم... . تهیونگ:بله دکتر گفتن الان باید سُرُم بزنین براشون بفرمایید🙂. من:ب... ب... بله😶. و رفتم جلو دستام میلرزید رودخونه اشک تو چشمام راه افتاده بود اما سعی میکردم جاری نشه اشکم😢وقتی به صورتش نگاه میکردم که با بی جونی افتاده بود رو تخت بدنم یخ میکرد...
از یه طرف هم تو شوک دیدنش بودم😢... به هر بدبختی بود سُرُمش رو زدم و اسمم رو روی بُرد اتاقش به عنوان پرستارش نوشتم و از اتاق زدم بیرون انقدر حالم بد بود که بدو بدو رفتم سمت محوطه بیمارستان🏃🏃روی یه صندلی نشستم و شروع کردم به گریه کردن😭😭عاخه خدا انصافه؟ یکی دو سال اصلا عکسشم ندیدم از حالشم خبر نداشتم انصافه الان رو تخت بیمارستان اونم توی بخش قلب ببینمش😭😭💔💔... کاش اصلا امروز سر کار نمیومدم که نمیدیدمش😭باز ضربان قلبم بالا رفت باز همون حس کوفتی😭😭ده بسه دیگه خدا کسی دیگه نیست بلا سرش بیاری😭😭😭حالم خیلی بد بود... فقط دلم میخواست زجه بزنم داد بزنم😭از یه طرف دیده بودمش باید خوشحال میبودم ولی از یه طرف توی بیمارستان با حال بد دیدمش نمیدونستم باید برای کدوم حالم زاری کنم😭💔کم کم اشکامو پاک کردم... و بلند شدم رفتم داخل بیمارستان🚶...
میخواستم برم به دکتر چان بگم که پرستار کوکی رو عوض کنه چون اگه بابام میفهمید واویلا میشد اما از یه طرفم دلم آروم نداشت همیشه توی این یکسال آرزوم بود ببینمش حتی شده یه بار دلم میخواست ببینمش دلم میخواست خودم مراقبش باشم تا مطمئن شم زود خوب میشه😢💔... اصلا یه وضعی داشتم که خدا این وضعم رو دچار هیچکی نکنه😢💔یهو با صدای پرستار سه یون(پسره)به خودم اومدم... سه یون:*ا/ت* شی خوبی؟. من:من؟ اره من... من خوبم اره🤗. سه یون:مطمئن؟. من:عاره بابا😁(😢💔). سه یون:خداروشکر🙂... راستی *ا/ت* چه خبر از بیمار جدید میگن ادم مشهوریه و چون تو پرستار خوبی هستی دکتر چان تورو برای مراقبت ازش انتخاب کرده😁. من:چی؟ عا... عاره خوبه😅م... من دیگه برم کلی کار دارم. سه یون:برو ... فعلا🙂. من:فعلا. و رفتم... در واقع هیچ کاری نداشتم و فقط باید به بیمار های قبلیم هر ازگاهی سر میزدم به چندتاشون سر زدم و کار ها رو انجام دادم یهو تصمیم گرفتم برم یه سری به کوک بزنم(از اینکه پرستاریش رو قبول نکنه منصرف شد)...
چون فکر کنم دیگه سُرُمش هم تموم شده باشه🚶... رفتم سمت اتاقش و وارد شدم... تهیونگ تو اتاق نبود فکر کنم چون ساعت ملاقات تموم شده بود دیگه نزاشتن بمونه💔... کوک هم به هوش اومده بود از اینکه تو حالت هوشیاری دیدمش دوباره یه جوریم شد اما باید خیلی طبیعی رفتار میکردم پس نفس عمیقی کشیدم و با لبخند به کوک رو کردم و گفتم:سلام🙂من *ا/ت* هستم پرستارتون🙂. کوک:سلام بله اسمتون رو روی بُرد اتاق دیدم. من:😅... خب ببینم چیزی یادتون میاد که چرا الان اینجایین؟🙂.کوک:یه چیزایی اره دوستمم قبل رفتنش یه چیزایی رو برام تعریف کرد👐. من:خب پس خوبه... .
من:اممم فکر کنم دیگه باید سُرُمتون رو در بیارم تموم شده🙂👐... رفتم دستشو بگیرم که سُرُم رو در بیارم یکم دستشو عقب کشید... فهمیدم شاید دردش بیاد یا بترسه😅... از این حرکت کیوتش خنده م گرفت و گفتم:درد نداره من دستم خوبه😁. کوک:چ... چی نه کی گفت درد داره یا... نه اصلا بیاین درش بیارین مهم نیست که😶. تو دلم گفتم:ای دروغگو هیچوقت زیر بار نمیری😹... . بعد خودمو از توی افکارم کشیدم بیرون و لبخندمو جمع کردم سعی کردم سُرُم رو در بیارم داشتم سُرُم رو در میاوردم که کوک گفت:عای عای عای😶... . یه ثانیه تمرکزم رو بهم زد اما اروم بهش لبخندی زدم و سُرُم رو در آوردم و یه پنبه روش گذاشتم گفتم:پسر بد نزدیک بود سُرُم تو دستت بشکنه😐. ...........
پایان پارت یکککککککک💜❤💜❤💜❤💜❤💜 خب اینم از پارت اول😁خوب بود؟ چطور بود؟ قابل ادامه دادن هست؟ (بازم همون سوال😂)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام دوزتان
اومدم یه وبلاگ معرفی کنم که توش فیکشن های خیلیییییی باحالی میذاره 🤩🤩🤩
البته شخصیت های فیکشن خیالی هستن و کره ای
یه فیکشن B. L هست
اسم: fall the moon
ادرس:Arnoord3H333.blogfa.com
لطفا حمایت کنین اگه حمایتش و کامنت هاش زیاد بشه به کسایی که حمایت زیادی کردن و کامنت زیاد گذاشتن یک هدیه خیلی بزرگ میدم🥰
هدیه امتیازه
ادمین عزیز پین کن🖤💣
این خودشههههههه. 🥲🥲🥲همیشه این فیکو عین سگ میخوندم انقد عاشقش بودم ولی اونموقع گوشیم خراب بودو نمیتونستم تو تستچی عضو شمو بگم بت که چقد فیکت فوق العاده بود
من اگه جای ا/ت بودم نصف شب وسایلمو جمع میکردیم از خونه فرار میکردم و باباعه هم بلاک میکردم کلا من یه أدم انتقام جوئم...:)
داستانت کپیه گلم
عالی بود💜💜💜💜💜
حرف نداشت چرا پدر اینم اینه پدر داستان عشقی تکرار نشانی با جیهوپ بد اخلاقه😣
عاجی سحرررر منو یادت میاد از تستچی رفته بودممم
فاطمه عممم
یه آهنگ هست میگه ... مگه میشه تورو یادم بره این آدم گره به چشمات زده... خ. ر دیوونه بیا بغلم🫂🙂💜
عالی💜💜💜💜
لایک وفالویی لاولی😘💜
عالییییییییییییییییییی بود
سلاممم عالییییی بودددد♥♥😺😺
ادامه بده تولوخدا
من گنا دالم 🥺