های کیوتام❤ اول از همه بگم که دوستون داریم دوم اینکه این پارت و پارت بعد همش فلشبک هست (فلش بک به تقریبا چهار سال قبل) پس حواستون به این موضوع باشه و اینکه شخصیت جدید داریم و بیو گرافیشون حتما قرار میگیره بریم یراغ پارت دوم بهمون انرژی بدید لاوام و اگه خوشتون اومد حتما بگید♡
🔴👆🏻اول مقدمه رو بخونین مهمه👆🏻🔴 فامیلی:لی اسم:سویونگ سن:15 قد:172 چوب دستی:چوب بلوط انگلیسی با مغزی پر ققنوس و شاخ تک شاخ حیوان خانگی:گربه سفید با چشمای سبز«میدوری» پاترونوس:خرگوش خصوصیات ظاهری:موهای فر و بلند و قهوه ای رنگ، چشمای قهوه ای،پوست روشن خصوصیات اخلاقی: احساساتی، مهربون، زودرنج، خوش قلب،خونگرم،رک و صادق بیوگرافی:در یک خانواده خونگرم ومهربون زندگی میکنه اون دورگس اما بسیار با استعداده و در اوایل دوران مدرسه با سومین اشنا میشه و باهم دوست میشن وقتی که سومین پدر و مادرش رو از دست میده بهش کمک میکنه و کلی هواشو داره وا ز اونجا باهاش کلی صمیمی میشه اما چون سویونگ به گروه ریونکلاو میره کمتر از قبل همو میبینن اما هنوز هم باهم صمیمی هستن
از دید سومین: بعد از یه بغل طولانی که باعث داغون شدن کمر سوبین شد😁😂 رفتیم داخل خیلی هیجان داشتم اصلا نمیتونستم اروم باشم انگار توی دلم اتیش بازی راه انداخته بودن از تموم وجودم خوشحال بودم از اینکه میرم پیش سوبین و دیگه قرار نیس غرغرای مادربزرگ رو تحمل کنم و کمتر مورد انتقاد قرار بگیرم😂 یه دفعه یاد سویونگ افتادم( بیوگرافیشو توی اسلاید قبل گذاشتیم) فوری از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت تلفن بهش زنگ زدم بعد از چندتا بوق جواب داد با ذوق گفتم:الوو سلاممممم سویی( سومین سویونگ رو سویی صدا میکنه)خوبی؟ سویونگ:سلام سومینا خوبم باز چیشده سومین:سویییییییییییی واسه ی منم نامه اومدهههههههه🥳🥳🥳🥳😁😂😂😂( با داد) سویونگ:دختر کر شدم😐تبریک میگم خوشگلم😊♥️( سویونگ زودتر نامه رو دریافت کرده بدریاف سومین:مرسییییی😁♥️ سویونگ:سومین مامانم کارم داره بعدا اگه شد میام پیشت الان باید برم سومین:باشه مواظب خودت باش سلام به خاله هم برسون خداحافظ🖐🏻💜 سویونگ:تو هم سلام به سوبین برسون خذاحافظ بعد هم قطع کرد
منم رفتم پیش سوبین که تو اشپز خونه بود جفتش وایسادم دیدم داره دستور پخت لازانیا رو میخونه متوجه شدم واسه تولدم میخوام لازانیا درست کنه خوشحال شدم😁 گفتم:اوپا نیازی نیس زحمت بکشی سوبین سه متر پرید هوا🤣🤣🤣🤣 داشتم از خنده غش میکردم سوبین:تو نمیتونی اینقدر اروم نیای بعضی وقتا شک میکنم که تو روح نیستی اخه اولین باره نیس که اینجوری میترسونیم😐🙄 سومین:ببخشید بانیییییییی😁♥️ سوبین:خیلی خب بیا باهم لازانیا درست کنیم🙂 سومین:باشه بعد از درست کردن و خوردن کیک و غذا رفتم که بخوابم به سوبین شب بخیر گفتم و رفتم توی اتاقم خودمو پرت کردم اما هر کاری میکردم خوام نمیبرد خیلی هیجان داشتم و مدام به اتفاقات پیش روم فک میکردم تا اینکه خوابم برد صبح با صدای سوبین بیدار شدم سوبین:توتفرنگی پاشو بریم صبحونه بخوریم بعد بریم واسه خرید وسایلت پاشدم و به دور و ورم نگاه کردم سومین:صبح بخیر اوپا. باشه الان میام بعد پا شدم و رفتم دستو صورتمو شستم بعدشم با سوبین صبحونه خوردم و ظرفا رو جمع کردم و شستم و سوبین هم رفت اماده شه منم رفتم تا اماده شم
لباسامو که پوشیدم موهامو شونه کردم اما نبستم و اومدم بیرون سوبین هم اماده بود ( استایل سوبین و سومین👆🏻) سومین:بانی من چه خوشتیپ شده😍 سوبین:توتفرنگی منم خوشگل شده اماده ای؟ سومین:اره بریم :::تو راه سوبین:اول بریم چوب دستی رو بخریم بعد حیوان خانگی بعدم کتاب سومین:باشه همونطور که سوبین گفت اول رفتیم سراغ چوبدستی . وارد مغازه شدیم یه پیرمرد رو دیدیم که انگار صاحب مغازه بود سوبین و سومین:سلام اجوشی پیرمرد:سلام سوبین:اومدیم تا برای خواهرم چوب دستی بگیریم پیرمرد نگاهی به من انداخت و رفت و با یه جعبه برگشت پیرمرد:این چوب دستی چوب گردو درست شده وهسته ی اون از موی پریزاده کار کردن باهاش یکم سخته اما اگه دست فردی با استعداد باشه خیلی قوی میشه به نظرم این چوب دستی برای تو مناسبه چوبدستی رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:ممنونم اجوشی قول میدم به خوبی ازش استفاده کنم بعد ازپرداخت کردن پول چوبدستی از مغازه خارج شدیم و به سمتفروشکاه پت( حیوان خانگی)رفتیم وقتی وارد شدیم چشمم به یه خرگوش سفید خورد و همونو هم گرفتم و بعد رفتیم تا کتاب بگیریم همینجوری همه ی وسایل رو خریدیم و بعد رفتیم یه چیزی خوردیم و رفتیم خونه تا استراحت کنیم چون فردا باید حرکت میکردیم
از زبان یونگ: (سهون)+باورم نمیشه حتی الانم داری لجبازی میکنی (یونگ)♡متاسفم بِرو این فقط از نظر تو باور نکردنیه نه بقیه اتفاقا خیلیم سادست فقط دارم میگم این جشن منه و نمیخوام دوستات رو به این جشن دعوت کنی + و منم هنوز میگم تو یه دختر بچه لجباز و لوسی و چون هر چی میخوای همون میشه اخلاقت روز به روز بدتر از دیروز میشه و یه روز میرسه که هیچکس نمیتونه تحملت کنه بیب سهون حتی فکرشم نمیکرد که این حرفش چه تاثیری میتونه رو من داشته باشه انگار ناخواسته ناراحتی وارد چهرم شده بود چون سهون زود گفت +اوف یونگ تو که میدونی منظوری نداشتم و چقدر دوست دارم فقط یکم عصبی شدم ♡مهم نیست نباید بخواطر عصبانیتم میگفتم دوستات نیان +واقعا؟ یعنی بیان؟ ♡آره. در واقع باید میگفتم تو نیای (تاثیر خیلی خوبی گذاشت واقعااا😂🤝🏻) سهون واقعا قیافش دیدنی شده بود ولی دیگه نموندم تا بخواد چیزی بگه به سمت اتاقم رفتم تا قبل از مهمونی بتونم یکم استراحت کنم
وقتی وارد اتاقم شدم مثل همیشه آرامش غیر قابل انکاری به بدنم تزریق شد (خب اونموقع من یه دختر بچه ی یازده ساله بودم که همه اعتقاد داشتن خیلی با فهم و شعور تر از سنم هستم پس طبیعی بود رنگ اتاقم ترکیبی از خاکستری و مشکی باشه ) همونجور که لباسم رو با یه چیز راحت تر واسه استراحت عوض میکردم تا به سمت تختم بخزم فکرم به سمت حرفای سهون رفت میدونستم که واقعا منظوری نداره اما الان که فکر میکنم اکثر حرفاش واقعیته و این یعنی فاجعه! چون من حتی شبیه به اون چیزی که آرزو داشتم همیشه باشم هم نشده بودم من یه دختر بودم که پدرش عاشقش بود و بدون فکر کردن هر چیزی میخواست براش فراهم میکرد اما مادرم هیچوقت دوست نداشت و قطعا نداره من یه بیخاصیت باشم که فقط حرف گوش میده و چیزاهای کم خوشحالش میکنه درواقع نمیخواست من کسی باشم که میتونن کنترلش کنن میخواست کسی باشم که کنترل میکنه
البته از دختری که تنها نوه ی دختر دوتا از خانواده های اصیل و قدرتمند دنیای جادوگریه اونم خانواده ی اوه و کویین هست انتظار دیگه ای نمیره. میره؟ بیخیال فکر کردن شدم چون تو همین چند ثانیه تونسته بودم تصمیمم رو بگیرم (آره خب این یه ویژگی در منه که خیلی دوسش دارم. تصمیم گیری سریع. حتی اگه از نظر خیلیا بد باشه) بعد از تعویض لباس هام به جای اینکه به تخت برم پشت میز آرایشم نشستم و بعد از یکم گشتن تو کشوی چپ وسیله ی مورد نظرم رو پیدا کردم بدون معطلی بازش کردم و شروع کردم به نوشتن «سلام دوباره من اوه یونگ دختر اوه مین هان و کَمِرون کویین با خودم احد میبندم که از الان به بعد سعی کنم بهترین خودم باشم و تغییر کنم» امضا به علاوه ی یک قطره از خونم (خب راستش از این دفتر نه تو دنیای سیاه زیاد استفاده میکنن نه سفید چون خیلی کمیابه و فقط متعلق به بعضی خانواده هاست من هروقت از کاری که میخوام انجام بدم مطمعنم تو اون مینویسم تا با خودم احد کرده باشم و هیچوقت یادم نره. درضمن وقتی خودت راضی باشی البته فقط صاحب حقیقی دفتر، دستت رو بالای دفتر میگیری و بدون اینکه حتی حس کنی یک قطره از خونت رو به دفتر میدی)
**** پوکر فیس اعظم(لقبی که من به سهون دادم😂) هنوز پوکر بود چون فکر میکرد یه عالمه مهمون قراره بیاد ولی من نزاشتم دوستای اون بیان ولی نمیدونه که من وقتی از خواب بیدار شدم از پدر خواهش کردم مناسبت مهمونی هر چی که هست خانوادگی باشه و اون قبول کرد قرار بود شام رو تو حیاط بخوریم ( عکس لباسمو میزارم) همه دور میز نشسته و منتظر بودیم پدر مناسبت مهمونی ای که قرار بود برگزار بشه رو اعلام کنه اما بجاش یک نامه به من داد و گفت +دخترم لطفا با صدای بلند بخون اولش تعجب کردم ولی بعدش که به نامه نگاه کردم و فهمیدم چیه به خوشحالی به مامان نگاه کردم و معلوم بود عکس العمل منو دوست داره پریدم بغل بابا و یه عالمه بغلش کردم به کل یادم رفته بود که امسال باید به مدرسه میرفتم اما این نامه نشون میدادکه من قراره به هاگوارتز برم واقعا خوشحال شده بودم سهون هم وقتی فهمید جریان چیه مثل همیشه یکم اذیتم کرد تا خوب بهم بخنده و بعدش بغلم کرد و تبریک گفت
** باورم نمیشد اما واقعا یکم هیجان زده شده بودم الان یک هفته از اون روز گذشته بود و من وسایل مورد نیازم رو گرفته بودم و یک نگاه کلی هم به کتابام انداخته بودم و نکته ی قابل توجه این بود من همونجور که میخواستم اخلاقم تغییر کرده بود و به قول سهون اونقدر دیگه لوس نبودم تا جایی که مادرم گفت به من افتخار میکنه و خب من از این موضوع راضیم فردا قراره همراه مادر و پدر با سهون به سکوی نه و سه چهارم بریم و واسه اولین دفعه وارد هاگواتز شم یاد یکم پیش افتادم که پدر بهم گفته بود تو هر گروهی ام که بیوفتم مطمعنه که موفق میشم و اونا همیشه دوستم خواهند داشت و به من افتخار میکنند و لبخند رو لبم اومد راسش دوست داشتم به اسلیترین برم اما یه حسی میگفت گریفیندور رو بیشتر دوست دارم اما خب بیخیال فکر کردن شدم و با خودم گفتم فردا همه چیز مشخص میشه ولی خب بین این همه چیز خوب بدیش اینه که دختر دوست مادرم که همسن منه هم فردا قراره باهامون بیاد حس میکنم از سهون خوشش میاد و از این متنفرم که همش بهم میچسبه و به خیال خودش میخواد دوستم بشه با همین فکرا خوابم برد
یونگ
یونگگ داستانم منتشر نمیشههه
اول انیووو
خوبی؟
دلم برات تنگ شده
اوففففف کاش اینجا بودی
نمیشه یک روز دیگه بیاین برین؟
خانم خانوما خودت که نمیای من باید بهت بگم
اوفففففففففففففففف یونگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
جانمم قشنگم
کی میخواستی جواب بدی😂
بالاخره
هیچی دلم برات تنگ شده بود خودمو کشتن تا جواب بدی😂
از این به بعد یه سرم بزن بعضی موقع ها میخوام باهات حرف بزنم امتحانات تموم؟
یونگ؟
شروع شد؟
کاش زودتر میدیدم جواب میدادم
یونگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
شما دوستش هستيد درسته؟
وایییییییی یونگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
یونگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
ببخشید قشنگم چشم😂🤍
نه دو تا دیگه مونده هنوز 🤍
اههههههههههه چقد بد امتحانا خیلی بدن
ممنوننننننننننننننننننننننننن❤😂
یونگ جان
یونگگگگگگ
منم دلم برات تنگ شده بود 🤍
یونگ
میگم شما دوتا احیانا قصد گذاشتن پارت بعدو ندارین😐
فسیل شدم از بس منتظر موندم😒
این پارت هم عالییییییییی بود بیصبرانه منتظر پارت بعدم😇😚💛
ج چ:جی هوپپپپپپپپپپپپپپ💚 نات تودی
لطفا حتما ادامه بدین و به بازدیدا اهمیت ندین چون به هرحال داستان شما هم طرفدار هایی داره☺💚
واوو باید بگم واقعا بهمون انرژی دادی 💜