خا اینم پارت جدید🤧🌸 نمیتونم عکس بزارم به بزرگی خودتون ببخشید🤧💔💔💔 تستچی توروخدا بررسی کن چرا نمیتونم عکس بزارم /:
هی سانگ کنار خونه سگ ها نشسته بود و به غذا خوردنشون نگاه میکرد. دستی به سر یونتان کشید و لبخندی زد. دونگ می چهارزانو نشسته بود و به هی سانگ نگاه میکرد، آهی کشید و گفت: کاش بقیه سگارو هم میآوردیم! هی سانگ درحالی که روی سر یونتان دست میکشید، گفت: همین سه تا واسمون دردسر درست نکنن خیلی کاره..... بقیرو که میاوردیم دیگه کی جمعشون میکرد؟! دونگ می لبخندی زد، میکی غذاش تموم شد و سمت دونگ می اومد و پرید بغلش! دونگ می لبخند زد و نوازشش کرد. هی سانگ خندید و گفت: فک کنم میکی خیلی دوسِت داره! دونگ می نگاهی به هی سانگ کرد و باخنده گفت: آره ولم نمیکنه شیطون! دونگ می دراز کشید و میکی رو با دستاش بالا گرفت و گفت: پسر خوب کیه ها؟! میکی همینجور نگاش میکرد. هی سانگ نگاش میکرد و میخندید. *تهیونگ سمت یخچال رفت، هاسو آخرین مواد رو داخل یخچال چید. تهیونگ مظلومانه گفت: میشه یک آبمیوه بدی؟! هاسو نگاش کرد و گفت: از کدوما میخوای؟! تهیونگ مظلومانه به یخچال نگاه میکرد و گفت: از اون آب سیبا بده! هاسو یک آب سیب رو برداشت و به تهیونگ داد. تهیونگ لبخندی زد و تشکر کرد. بازش کرد و دور شد. جین از کنار تهیونگ رد شد و سمت هاسو رفت. تهیونگ با چشم دنبال جیهوآ گشت و با خودش گفت: فک کنم رفت اتاق! از پله ها بالا رفت. هاسو بلند شد و برگشت و با جین روبرو شد، با کنجکاوی سری تکون داد و گفت: چیشده؟! جین دماغشو بالا کشید و گفت: چمدونا بالایه؟! هاسو سری تکون داد و گفت: آره (دست جین رو گرفت) بریم اتاقمون! جین دستشو محکم گرفت، باهم به سمت پله ها رفتند و جین گفت: تابحال بهت گفتم که چقدر توی چیدن وسایل مهارت دارم؟! هاسو لبخندی بهش زد و گفت: آره گفتی! جین با لبخند سری تکون داد و گفت: عااااا، خوبه! هاسو با لبخند: راستی بهت گفتم که چهار روز فقط اینجاییم؟! جین با اخم و تعجب نگاش کرد و گفت: جدی؟! هاسو سری به نشانه آره تکون داد و باهم بالا رفتند. هوسوک که با ماشین الکتریکی ور میرفت به کوک گفت: میگم کوک(کوک نگاش کرد) میای ببینی اینجا کجاشو خراب کردم؟! هرکار میکنم درست نمیشه! کوک چهاردست و پا نزدیکش شد، کنارش نشست و کمکش کرد. سوومی با بقیه وسایل ور میرفت و هاکیو مظلومانه نگاش میکرد. *نامرا وارد طبقه اول شد، اتاقی که چمدون جلوش نبود رو نگاهی انداخت و گفت: این از مایه! نگاهی به اطراف انداخت.... یک سمت کلا یک آینه سرتاسر گذاشته شده بود. روبه آینه ایستاد، دست به کمر شد و گفت: جالبه جلوی آینه برقصی! یکم عقب رفت و رقص باتر رو انجام داد(تیکه اصلیش) تا آخر رفت و روبه آینه ایستاد. خنده جذابی کرد و موهاشو بالا داد.....خودش از کارش خندش گرفت و سمت اتاق رفت.
نامجون درحال تا کردن لباساش بود و یک گوشه میزاشت. نامرا داخل شد و با لبخند گفت: شروع کردی؟! نامجون نیم نگاهی انداخت و گفت: اوهوم! نامرا سمت چمدونش رفت و زیپش باز کرد. به نامجون نگاه کرد و گفت: همرو در نیار باز از اینجا میریم! نامجون با تعجب نگاش کرد و گفت: منظورت چیه؟! نامرا روی تخت نشست(جوری که یک پاش روی تخت بود) موهاشو بالا داد و گفت: چهار روز اینجا میمونیم بعدش میریم دیگه! نامجون یادش اومد و با حرکت سر گفت: آها.... خب(به لباساش نگاه کرد) چیکار کنم با اینا؟! نامرا اشاره به چمدون: بزارشون سر جاش! نامجون همینجور به چمدون و لباساش نگاه میکرد. نامرا روی تخت دراز کشید، به قیافه گیج نامجون نگاه میکرد و گفت: الان مشکلت چیه؟! نامجون گیج به نامرا نگاه کرد و چندبار پلک زد. نامرا به قیافش خندید و گفت: اینجوری نگاه نکن. بعد خندید، با خنده نشست و گفت: همونایی که بیرون گذاشتی رو بزار تو کمد... تامام! چرا گیج میزنی؟! نامجون تک خنده ای کرد، دستی به سرش کشید. نامرا بلند شد و حوله و یک دست لباس برداشت، سمت حموم رفت و گفت: میرم حموم! نامجون درحالی که لباسارو تو کمد میزاشت گفت: هوووم! *هوسوک درحال تنظیم چرخ های ماشین بود و کوک هم داشت آینه های بغل ماشین رو جایگذاری میکرد. سوومی با کلافکی نگاشون کرد و گفت: تموم نشد؟! هاکیو از شدت بی حوصلگی روی زمین دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد. هوسوک درحال تنظیم کردن: نه! سوومی اوفی کرد و روبه هاکیو، کنارش نشست و گفت: در چه حالی هستی؟! هاکیو نگاش کرد و با درماندگی گفت: خستم! سوومی با حرکات سر: درواقع حوصلت سر رفته! هاکیو نفسی عمیقی کشید و با داد بیرون داد. سوومی ابروهاشو بالا انداخت و گفت: میخوای دوباره(خندش گرفت) پازل درست کنیم؟! هاکیو تک خنده ای کرد و نگاش کرد و گفت: در این حد حوصلت سر رفته؟! سوومی خندش گرفت، کمی عقب رفت و به قفسه بازی ها تکیه داد. کوک با داد و صدای کلفتش: تموم شدددددد! هاکیو و سوومی نگاش کردن و سوومی با خنده: جدی؟! هوسوک با ماشین دستش بلند شد و گفت: کنترلش رو بیارین! بعد از پله ها پایین رفت. کوک کنترلش رو برداشت و رو به دخترا گفت: پاشین دیگه! کوک رفت، سوومی بلند شد و دست هاکیو رو گرفت و بلند شد. *هی سانگ وارد خونه پایینی شد، در اتاقشون رو باز کرد و یونگی رو دید که روی تخت دراز کشیده و خوابیده. لبخندی زد و سمت چمدونش رفت و گفت: ای جانم، تو ماشین هم نخوابید! درحالی که دنبال ژاکتش از توی چمدون میگشت گفت: یکم بخوابه بعد بیدارش میکنم! ژاکت رو برداشت و پوشید. دوباره چمدون رو گشت و یک کتاب برداشت. صاف ایستاد و نفسی تازه کرد، به یونگی نیم نگاهی انداخت، لبخند ریزی زد و از اتاق بیرون شد.
هی سانگ از خونه پایینی بیرون شد، کوک و هاکیو و سوومی و هوسوک رو دید که از خونه سه طبقه بیرون شدند. با کنجکاوی نگاهی کرد و به سمت میز و صندلی های کنار دریاچه حرکت کرد. هوسوک ماشین رو روی زمین گذاشت و منتظر بود که کوک اونو به حرکت بندازه. کوک کنارش ایستاد و کنترل رو تکون داد ولی ماشین حرکت نکرد! هوسوک با تعحب: چی شد؟! هاکیو کنار کوک ایستاد و سوومی هم کنار هاکیو! سوومی با اخم و دست به کمر: چرا حرکت نکرد؟! هوسوک سمت ماشین رفت و نشست و گفت: نمیدونم چشه! کوک داشت با کنترلش کلنجار میرفت. هاکیو سمت هوسوک اومد و گفت: شاید دکمه ای (کنار هوسوک نشست و ماشین رو از دستش گرفت) چیزی بهش وصل باشه که (همینجور ماشین رو زیر و رو میکرد) باعث حرکتش بشه! هی سانگ به میز و صندلی ها رسید. یک صندلی رو برداشت و همینجور که به اون چهارتا نگاه میکرد، با صندلی آروم آروم سمت دریاچه میرفت. صندلی رو گذاشت، به اونا نگاه کرد و گفت: ماشینو درست کردن؟! لبخندی زد و رو به دریاچه نشست و گفت: من کتابمو بخونم! کتاب رو باز کرد و شروع کرد به خوندن! سوومی کنار کوک رفت و گفت: میدی ببینم؟! کوک کنترل رو داد. هاکیو با هیجان داد زد: دکمه زیر چرخش داره...! هوسوک چشماش برق زد. هاکیو دکمه رو زد و سوومی گفت: اینجا هم دکمه داره...! سوومی هم دکمه رو فشار داد، هاکیو ماشین رو روی زمین گذاشت و با هوسوک بلند شد و عقب رفت. سوومی دسته کنترل رو حرکت داد و ماشین حرکت کرد. هر چهار نفر لبخند روی لباشون اومد، هوسوک صدای خنده هاش بلند شد. هی سانگ درحال خوندن اخمی کرد و با کنجکاوی نگاه کرد و دید هوسوک دنبال ماشین میدوه و بقیه هم میخندن. هی سانگ لبخند بزرگی زد و گفت: چقدر ذوق کردن! خنده ای کرد و برگشت، به کتاب خوندنش ادامه داد. سوومی با لبخند جلو رفت و ماشین رو کنترل میکرد، داد زد: نخوری زمین هوسوک! هوسوک با خنده دنبال ماشین میرفت. هاکیو روی چمنا چهارزانو نشست و با خنده به هوسوک نگاه میکرد. کوک مشکوکانه نگاش کرد، کنار هاکیو نشست... آهی کشید و گفت: تابحال اینجوری با محبت به من نگاه کردی؟! هاکیو با اخم نگاش کرد و گفت: ببخشیدا...... من قبل از اینکه زن تو بشم، آرمی بودم! کوک چشماشو ریز کرد و لباشو خیس کرد. هاکیو به هوسوک اشاره کرد و گفت: و بایسم هوسوک بوده! کوک اشاره به خودش: و رکرت من بودم! هاکیو با حرکت دست: مهم اینه که من الان زن توأم.... اوکی؟! کوک خندید و گفت: باشه بابا! هاکیو شبیه بانی عصبی شد و گفت: آفرین! کوک خندید و دستشو دور گردن هاکیو انداخت و گفت: شوخی کردم بانی عصبانی! هاکیو بدون اینکه نگاش کنه لبخندی زد و گفت: میدونم! کوک خندید و باهم به هوسوک و سوومی نگاه کردند. کوک با حرکت دست داد زد: هیونگ اینقدر دنبال ماشین ندو! هوسوک یکدفعه جلوی ماشین رفت و جوری که ماشین دنبال اونه دوید. بعد اون سه نفر بهش خندیدند.
جیهوآ و ته داخل اتاقشون بودند. جیهوآ توی اتاقو بررسی میکرد و داخل کُمدارو نگاه میکرد. تهیونگ هم روی تخت نشسته بود و داخل چمدونشو نگاه میکرد. ته نگاهی به جیهوآ انداخت و گفت: توی کمدا خالیه داری دنبال چی میگردی؟! جیهوآ برگشت و با چشمای کیوت نگاش کرد، لبخند ملیحی زد و گفت: همینجوری داشتم میدیدم که چقدر جا داره! تهیونگ چشماشو ریز کرد و به دور و بر نگاهی کرد و دنبال چیزی میگشت .....چند لحظه بعد گفت: یونتان کو؟! جیهوآ روی تخت نشست و اشاره به بیرون گفت: حتما توی حیاط پیش میکی و رپمونه.....(دستی به چمدونش زد) تازه بقیه هم شاید بیرون باشن! تهیونگ ابرویی بالا انداخت، ساکشو برداشت و یک گوشه اتاق گذاشت. دست به کمر رو به جیهوآ کرد و گفت: لباسارو که نمیخواد جابجا کنیم چون ۴ روز اینجاییم...(جیهوآ خسته نگاش کرد) پس من میرم بیرون! جیهوآ با چشمای خواب آلود سری تکون داد، ته اشاره به جیهوآ و رفتن به بیرون: تو هم یکم بخواب که شارژ بشی! جیهوآ چشماشو مالوند و روی تخت دراز کشید. تهیونگ لبخند ریزی زد و بیرون رفت. از پله ها پایین اومد و وارد سالن بازی شد. نگاهی به وسایل انداخت و زمزمه کرد: وقت برای بازی کردن با همشون داریم! دماغشو بالا کشید و سمت آشپزخونه رفت. صدای خنده های هوسوک و سروصدای چند نفر بلند شد. تهیونگ کیوت به بیرون نگاه کرد و گفت: چیکار میکنن؟! سمت یخچال رفت و دنبال خوردنی برای خودش گشت. *جیهوآ روی تخت دراز کشیده بود و چشماش بسته بود. چند ثانیه سکوت در اتاق شد که یکدفعه جیهوآ هُل زده روی تخت نشست و گفت: ظرفای غذا! سریع بلند شد و از اتاق بیرون رفت. از پنجره طبقه سوم توی سالن بیرون رو نگاه کرد. هوسوک و سوومی و هاکیو و کوک داشتند میخندیدند و بازی میکردند. جیهوآ داد زد: سوومی! صداشو نشنیدند و به کارشون ادامه دادند، جیهوآ اخمی کرد و بلندتر داد زد: سووووووومی! چهارنفره با تعجب به بالا نگاه کردند و سوومی با اخم گفت: چی شده؟! جیهوآ اشاره به ماشینا: ظرفای غذارو یادم رفت بردارم از ماشین! سوومی خیلی تعجب کرد، کنترل رو روی زمین انداخت و جلوی دهنش رو با دستش گرفت و گفت: هههههییییی،(به سمت ماشین رفت) حتما خراب شدن! کوک با کنجکاوی: تو ظرفا غذا بوده؟! جیهوآ نگاه به کوک: نظر خودت چیه؟! هوسوک کمی خندید و گفت: غذا بوده دیگه که دو نفری هُل کردن! هی سانگ با آرامش داشت کتاب میخوند و اصلا به حرفهای اونا توجه نمیکرد. هاکیو نفسی تازه کرد و روی چمنا دراز کشید و گفت: امیدوارم غذاها فاسد نشده باشه. سوومی با دستای پر ظرف وارد شد و گفت: حالشون خوبه(نگاه به هوسوک انداخت و یا سر به ماشین اشاره کرد) بقیه رو بیار! هوسوک دوان دوان سمت ماشین رفت. کوک به سوومی نگاه میکرد که از پله ها بالا میرفت و وارد طبقه دوم میشد. نگاهی به هاکیو انداخت که نگاش میکرد، لبخندی زد و گفت: کنارت دراز بکشم؟! هاکیو کمی مکث کرد و دستاشو سمتش دراز کرد و گفت: اصلا بیا بغلم! کوک خنده خرگوشی کرد و کنار هاکیو تو بغلش دراز کشید.
جیمین و دونگ می توی اتاق خودشون بودند. دونگ می روی تخت چهارزانو نشسته بود، داخل چمدون هارو نگاه میکرد. جیمین از پنجره به دریاچه نگاه میکرد. چند لحظه بعد گفت: فک کنم شبای اینجا قشنگ باشه! دونگ می نگاش کرد، جیمین نگاه به دریاچه گفت: مثلاً مثل فیلما یا کارتونا ماه کامل باشه، عکسش روی دریاچه میفته....(لبخند صداداری زد) خیلی رویایی و رمانتیک میشه! دونگ می لبخندی زد و با حرکات دست آروم گفت: شب در بین چمن ها( جیمین نگاش کرد) کرم های شب تاب با صدای موسیقی ملایم از جای خود برمی خیزند و اقامتگاه تاریک را روشن میکنند. جیمین صندلی رو از پشت گذاشت و روبروی دونگ می نشست، با لبخند و دست زیر چانه گوش میکرد. دونگ می با احساس و حرکات دست: از آن طرف یک جنتلمن وارد میشود با کت و شلوار مشکی..... بانوی اون در میان روشنی های کرم شبتاب برروی صندلی نشسته بود تا معشوقه اش برسد! جیمین یکم ذوق کرد و با صندلی جلو اومد. دونگ می به چهره ی جیمین نگاه کرد و خندش گرفت، گلوشو صاف کرد و گفت: بانو با نگاه بر عکس ماه که بر روی دریاچه کشیده شده بود لبخندی میزند. ناگهان.....( هردو خشک شدند و به هم نگاه کردند) بسه بقیش باشه بعداً! جیمین اخمی کرد و کمی عقب رفت و گفت: بعدا؟! بیخیال!!!!! دونگ می خندید و درحال تا کردن لباسا گفت: باشه باز خودمون این صحنه هارو بسازیم تا بفهمیم بقیش چی میشه! جیمین اخماش باز شد، لبخند زد و با حرکت انگشت گفت: زرنگیاااا! دونگ می نگاش کرد و با لبخند چشمکی زد. جیمین خندید، بلند شد و مرموزانه سمتش اومد و گفت: چرا الان نسازیم؟! دونگ می نگاش کرد و لبخندی زد و گفت: هرجور راحتی! جیمین خندید و کنارش نشست.(و منی که میگم اینجارو خودتون تصور کنین😐😂) *سوومی با ظرفای غذا وارد آشپزخونه شد، ته به کابینت تکیه داده بود و درحالی که سیب میخورد، دهن پر گفت: سالمن؟! سوومی ظرفارو روی کابینت گذاشت و گفت: آره، خداروشکر خوبن! سوومی سمت یخچال رفت. ته یک گاز کند و گفت: چی هست داخلشون؟! سوومی درحال گذاشتن ظرفا داخل یخچال: کیمچی و نودل پخته...(یک زوری زد) که... وقتی وقت کم داشتیم از اینا بخوریم! تهیونگ ابروهاشو بالا انداخت و هوسوک با دستان پر وارد شد. تهیونگ سریع گفت: اینجا جا نیست! هوسوک چهرش ناراحت و متعجب شد و گفت: چی؟! سوومی ظرف آخر رو با زور جا داد و گفت: جا نیست! بلند شد و در یخچال رو بست، رو به هوسوک کرد....نفسی تازه کرد و گفت: برو خونه پایینی! هوسوک اخم ریزی کرد و رفت بیرون! تهیونگ و سوومی به هم نگاه کردن..... تهیونگ گفت: لباساتو جابجا کردی؟! سوومی با خنده: هنوز سمت اتاقم نرفتم! تهیونگ خندید، سوومی سمت در خروجی حرکت کرد و بیرون شد. ته هم چند لحظه بعد به طبقه بالا رفت.
نامرا از حموم با حوله توی کله اش خارج شد. نامجون روی تخت نشسته بود، پاهاشو دراز کرده بود و سرش توی گوشی بود. نامرا ابرویی بالا انداخت و سمت آینه رفت. خودشو توی آینه نگاه میکرد و موهاشو خشک میکرد، با خودش یک آهنگ زمزمه کرد. نامجون زیر چشمی نگاهی بهش کرد و لبخند ریزی زد و گفت: تیشرت آبی رو پوشیدی؟! نامرا با کنجکاوی برگشت نگاش کرد، لبخندی زد و دوباره به آینه نگاه کرد و گفت: اهوم..... خیلی وقت بود نپوشیده بودم، تو هم رفتی حموم سِت همینو بپوش! نامجون خنده ای کرد و دوباره سرش تو گوشی شد. نامرا چند لحظه با موهاش کلنجار رفت، اوفی کرد و دستی به موهاش کشید و زمزمه کرد: باز میزارم که خشک بشن! حوله رو روی شونش گذاشت و سمت در خروجی رفت. در رو باز کرد و خارج شد. بیرون شد، کوک و هاکیو رو دید که روی چمنا دراز کشیده بودن و با هم حرف میزدن. لبخند ریزی زد و با خودش گفت: چه کیوتن! به سمت بند لباسا که اون سمت حیاط بزرگ، کنار خونه سگ ها بود رفت. از کنار خونه سگ ها رد شد و رپمون پارس کنان سمتش اومد. نامرا اول ترسید و بعدش با خنده بهش نگاه کرد و گفت: ترسوندی منو! حوله رو دور گردنش انداخت و نشست. رپمون هی ورجه وورجه میکرد! نامرا هم با خنده اخمی کرد و درحالی که تلاش میکرد دستی به سرش بکشه گفت: خودتو کنترل کن! رپمون کمی آروم شد ولی بازم شیطونی میکرد. نامرا با کنجکاوی و خنده: بهت قهوه دادن که اینقدر سرحالی پسر؟! رپمون چندبار پارس کرد.... نامرا بلند شد و نگاه به رپمون گفت: منو دیدی اینشکلی شدی، چه برسه به نامجون! رپمون صاف جلوش ایستاد و زبونشو بیرون آورد و کیوت نگاش کرد. نامرا خندید و گفت: عرر چه کیوت شدی! رپمون دور خودش چرخید و سمت خونشون رفت! نامرا پوکر شد و به رفتنش نگاه کرد و گفت: همین؟! سری تکون داد و سمت بند لباس رفت و گفت: یک سگ منو اسکل کرد. هوسوک از خونه پایینی بیرون شد. ایستاد و دست به کمر به آسمون نگاه میکرد، نامرا بعد اینکه حوله رو پهن کرده بود داشت سمت خونه سه طبقه حرکت میکرد. هوسوک به نامرا نگاه کرد و گفت: نامرا؟! نامرا ایستاد، با کنجکاوی سرشو برگردوند و به خاطر آفتاب اخمی کرد و گفت: چه شده؟! هوسوک سمتش حرکت کرد. وقتی بهش رسید گفت: کی تمرین کنیم؟! نامرا که داشت نگاش میکرد با گفتن حرفش لبخندی به لباش اومد و گفت: نمیتونی یک جا بشینی نه؟! هوسوک خندید و گفت: نه نمیتونم! نامرا با خنده نفسی کشید و گفت: وقتی داشتند واسه شام چیزی درست میکردن ماهم میرم سالن رقص! هوسوک سری تکون داد و گفت: اوکی! نامرا لبخندی زد. هوسوک هم لبخند زد و گفت: من برم ببینم اتاقم چه شکلیه! نامرا با خنده: هنوز ندیدی؟! هوسوک درحال رفتن بود، خندید و گفت: نه! هوسوک رفت، نامرا با لبخند به دورو بر نگاه کرد و هی سانگ رو روی صندلی دید و با خودش گفت: برم ببینم چه میکنه! سمتش حرکت کرد، به کوک و هاکیو نگاهی انداخت و با لبخند بلند گفت: خرگوشای عاشق! هردو سرشون بالا شد و به نامرا نگاه کردند و خندیدند. نامرا هم خنده ای کرد و سمت هی سانگ رفت!
هاسو توی اتاق داشت لباساشون عوض میکرد، تیشرت چهاخونشو پوشید و خودشو توی آینه ورنداز کرد! سر تحسین باری برای خودش تکون داد و گفت: چهارخونه خیلی بهم میاد! جین از حموم بیرون اومد و گفت: میدونی چرا من از بین این همه دختر تورو انتخاب کردم؟! هاسو درحالی که به آینه نگاه میکرد: چون از من خوشت اومد! جین پشت سرش ایستاد، بغلش کرد و سرشو روی شونه هاسو گذاشت و از آینه به هم نگاه کردند، جین گفت: چون مثل ورلد واید هندسام هرچی بپوشی بهت میاد! هاسو لبخندی به لباش اومد، خواست کم نیاره موهاشو بالا پرت کرد و گفت: من از اول ورلد واید بیوتی بودم ولد واید هندسامَم! جین خندید، صورتشو جلو آورد و لُپ هاسو رو بوسید. بعد ازش جدا شد، روی تخت نشست و موهاشو خشک کرد. هاسو نفسی کشید، ساعت دیواری رو نگاه کرد.....ساعت چهار بعدازظهر بود. اخمی کرد، رو به جین کرد و گفت: از همین الان تصمیم بگیریم واسه شام چی بخوریم، میخوام یک غذای خوب درست کنم! جین نگاش کرد، چندبار پلک زد و گفت: شام نوبت یکی دیگس..... ما ظهر غذا درست کردیم! هاسو دماغشو بالا کشید و گفت: به هرحال.... (کنار جین نشست) بده من موهاتو خشک کنم! جین با حوله روی سرش نگاش کرد، هاسو هم موهاشو خشک کرد! *نامرا با این صندلی نزدیک هی سانگ شد و گفت: در چه حالی دختر تنها؟! هی سانگ با کنجکاوی نگاش کرد، بعد از شناسایی لبخندی زد و گفت: خوبم....(اشاره به کتاب) کتاب میخوندم! نامرا صندلی رو کنار هی سانگ گذاشت و نشست.....خودشو خم کرد و به کتاب نگاهی کرد و گفت: چه کتابی؟! هی سانگ کتاب رو سمت خودش گرفت و خوند: دریای عمیق او! نامرا صاف شد و با لبخند گفت: اععع این رمان.....نامجون اینو خونده بود، منم خوندمش......قشنگه! هی سانگ با لبخند سری تکون داد و گفت: تا اینجایی که خوندم قشنگ بوده! نامرا به صندلی لَم داد و نگاه به دریاچه و حرکات دست گفت: همش قشنگه.......فقط یک جاش اشک آدمو در میاره! هی سانگ نگاه به کتاب خندید و گفت: عجب! نامرا نفسی تازه کرد، سریع به هی سانگ نگاه کرد و گفت: یونگی کجاست؟! هی سانگ با حرکت دست: دیدم خوابش برده، منم بیدارش نکردم! نامرا با حرکت سر و ترس: خوب کردی! هی سانگ خندید و به کتاب خواندن ادامه داد. نامرا پاهاشو روی صندلی گذاشت و چهارزانو نشست و به دریاچه نگاه کرد. گلوشو صاف کرد و نگاه به دریاچه گفت: چجوری تو این وضعیت کتاب میخونی؟! هی سانگ با کنجکاوی نگاش کرد و گفت: کدوم وضعیت؟! نامرا اشاره به دریاچه: روبروت یک دریاچه خیلی محشره که من از دیدنش سیر نمیشم....(نامرا نگاش کرد) بعد تو داری کتاب میخونی؟! هی سانگ خنده ای کرد و نگاه به دریاچه گفت: خب.....تو این هوا(نگاه به نامرا) کتاب خوندن میچسبه! نامرا ابرویی بالا انداخت، به دریاچه نگاه کرد.... بیشتر تو صندلی فرو رفت و دست به سینه گفت: خب هر کس یک جوریه دیگه! هی سانگ لبخندی زد و به کتاب خوندن ادامه داد.
سوومی که چمدون هارو داخل برده بود، روی تخت نشسته بود و سرش تو گوشی بود. هوسوک وارد شد.....اول به سوومی بعد به همه جای اتاق نگاهی انداخت، گفت: کاغذ دیواریاشو دوست دارم. سوومی به دیوار نگاه کرد و گفت: آره.....آبی و سفید به هم میان! هوسوک سمت ساک لباساش رفت و نشست....دنبال لباس گشت. پیدا کرد. بلند شد و همونجا بلیزشو درآورد و سوومی بهش نگاه کرد و لبخند مرموزانه ای زد. هوسوک در حال درآوردن آستیناش بود، نگاهی بهش کرد و لبخند جذابی زد. سوومی صاف تر نشست و گفت: میدونی من اول عاشق سیکس پکات شدم بعد عاشق خودت! هوسوک اخمی کرد و لباشو آورد جلو....بلیزی که جدید برداشته بود رو برداشت و درحال پوشیدن گفت: از کجا قبلاً سیکس پکامو دیدی حالا؟! سوومی گوشی رو کنار گذاشت و گفت: از تو عکسات! هوسوک خندید، بلیزشو درست کرد و گفت: وااااو! سوومی خیره به زمین گفت: البته سیکس پکای همتونو دیدم، ولی هیچوقت نتونستم از نامجون رو ببینم! هوسوک خندید و گفت: نامجون سیکس پک داره نگران نباش! سوومی سعی کرد جلوی خندشو بگیره و گفت: خودم میدونم! هوسوک ابرویی بالا انداخت. سوومی پوکر شد و گفت: الان هم نمیتونم سیکس پکاشو ببینم، فقط نامرا میبینه! هوسوک اخمی کرد و گفت: من خودم سیکس پک دارم از نامجون رو میخوای چیکار؟! سوومی لبخند ریزی زد، سری تکون داد و گفت: اصلا ولش! هوسوک چشمش به گوشی سوومی افتاد، تو اینستا بود...گلوشو صاف کرد و گفت: به جای این حرفا، یک غذا جدید پیدا کن واسه شام درست کنی! سوومی به گوشیش نگاه کرد و برداشت، گفت: اوکی! هوسوک خندید و اومد کنار سوومی دراز کشید و بغلش کرد و حالت کیوتی گفت: تو خانم کوچولو و کیوت منییی! سوومی خندید و دستشو دور گردن هوسوک انداخت و به گشتن ادامه داد. *ساعت ۵:۱۵ شد، یونگی هنوز روی تخت خواب بود. یکدفعه تکونی خورد و دوباره بیحرکت شد. سرشو بالا آورد و خواب آلود به دوروبر نگاه کرد، لباشو خیس کرد و زمزمه کرد: من کجام؟! با زحمت روی تخت نشست و به اطراف نگاه کرد...چشماشو مالش داد و گفت: آها خونه پایینی! خمیازه طولانی کشید و بلند شد بیرون رفت. به حیاط رسید. توی حیاط هوسوک و هاکیو و نامرا و تهیونگ و جیمین و دونگ می فوتبال بازی میکردند، داد و بیداد میکردند. یونگی اخمی کرد و به بقیه نگاه کرد. هاسو و هی سانگ روی میز و صندلی های کنار دریاچه نشسته بودند و چای میخوردند، حرف میزدند. یونگی دست تو جیب شلوارش کرد و سمت اونا حرکت کرد. هاکیو یک شوت محکم زد که هوسوک که دروازه بان بود نتونست بگیره و گل شد. هایکو داد زد و سمت نامرا رفت. نامرا با خنده دستشو باز کرد و هاکیو پرید بغلش! تهیونگ که جای دروازه ایستاده بود با خنده و زور داد زد و با دستاش عددارو نشون میداد: صفررررر..... چهااااار! جیمین روی زمین نشسته بود و نفس نفس میزد. دونگ می کنارش اومد یک لگد آروم بهش زد و گفت: پاشو که گند زدیم! هوسوک با اخم و خنده داد زد: من دروازه بانیم خوب نیست حساب نیست! تهیونگ دوتا دستاشو بالا آورد و گفت: منم دروازه بانیم خوب نیست! هاکیو و نامرا سمت ته رفتند و با ته زدن قدش، تهیونگ گفت: آفرین دخترا! نامرا دست به کمر گفت: اگه خسته شدی من دروازه وایستم؟! ته نگاش کرد و گفت: من تازه گرم شدم، شما برین بازی کنین! نامرا درحال رفتن: باشه (بادست به هاکیو) بریم! هردو باهم جلو رفتند.
هاکیو دماغشو بالا کشید و گفت: تو جلو میری یا من؟! نامرا: تو برو! هایکو سری تکون داد و جلو رفت. به دونگ می رسید و با لبخند خسته و جذاب گفت: بزن ببینم چه میکنی؟! دونگ می اخمی کرد و صدای هوسوک اومد: شروع! بازی کردند. *یونگی به دخترا رسید و گفت: سلام! هی سانگ با تعجب نگاش کرد و گفت: بیدار شدی؟! یونگی: اهوم. با آرامش روی صندلی نشست، هاسو درحال چای خوردن نگاش کرد و گفت: چای میخوری؟! یونگی چند ثانیه به قوری خیره شد..... چند بار پلک زد و با حرکت سر گفت: آره. هاسو لبخند ریزی زد و سمت قوری هجوم آورد و یک فنجون برداشت. هی سانگ که همین جور نگاش میکرد: خوب خوابیدی؟! یونگی یکم مکث کرد، چشماشو حالت کیوت مالش داد و گفت: آره، خواب خوبی بود. هاسو فنجون چای رو روی میز نزدیک یونگی گذاشت و یونگی تشکر کرد. یونگی چندبار پلک زد و گفت: چند ساعت خوابیدم؟! هی سانگ فنجون چای رو پایین گرفت و به ساعتش نگاه کرد: عاااام......تقریبا دو ساعت! یونگی سری تکون داد، خودشو جلو خم کرد و به فنجون چاییش دستی کشید. صدای تهیونگ بلند شد که گفت: هی سانگ آب سرد اونجا هست؟! هی سانگ به عقب نگاه کرد، متوجه نشد و گفت: چی؟! جیمین با داد: میگه آب سرد هست؟! هاسو داد زد: آره هست. جیمین و هاکیو سمت اونا اومدن. هی سانگ ۶ تا بطری آب برداشت. جیمین و هاکیو نزدیک شدند. هی سانگ درحالی که آب رو بهشون میداد گفت: بسه دیگه....بیاین استراحت کنین. جیمین با اخم گفت: فعلا چهارتا عقبیم....باید بازی کنیم! هاکیو خنده صدادار و مسخره ای کرد و سه تا آبو گرفت و رفت. جیمین با حرص خندید و یونگی درحال هم زدن چاییش: اگه حوصله داشتم میومدم نجاتتون میدادم! جیمین آبارو گرفت و گفت: فعلا که نداری! بعد رفت. یونگی فنجون رو بالا گرفت و کمی از چاییش خورد. جیهوآ از طبقه دوم جای تراس داد زد: شام چی میخورین؟! نامرا بطری آبشو پایین گرفت و با لحن گفت: چیکن نودل سوپ! تهیونگ خندید و ادامشو خوند: چیکن نودل سوپ......! هوسوک خندید و دونگ می داد زد: چیکن نودل سوپ! هاکیو یک حرکت انجام داد و گفت: ویت سودا اینساید(با نوشابه کنارش) جیمین یکدفعه شروع کرد به رقصیدن و آهنگ چیکن نودل سوپ رو میخوند. هوسوک و نامرا از خنده روی زمین دراز کشیده بودند، فقط دونگ می و هایکو با جدیت همراه جیمین میرقصیدند. تهیونگ با خنده نگاشون میکرد. سوومی از طبقه اول بیرون شد و همه چیرو شنیده بود، به بالا سمت جیهوآ نگاه کرد.... گوشی رو نشونش داد و گفت: یک غذا پیدا کردم، بیا اینو درست کنیم! جیهوآ به پایین نگاه کرد و با حرکت دست گفت: باشه بیا! سوومی به سمت پله ها حرکت کرد. تهیونگ چندبار دست زد و گفت: خیله خب بقیه بازی....تمرکز کنین! نامرا چهارزانو نشسته بود، دستی به چشماش کشید و بلند شد. جیمین و هاکیو بقیه آبشون رو خوردند و بازی کردند.
خب اینم از این پارت مرسی از صبوریتون🤧🌸 (خداوند ذهن روشن به همه شما اعطا کند💜) و رئیسی هم هدایت کند، رهبر کره شمالی🤧💔
:) 🌼 ✨
(: 🌸☕
زیبا بود😀😂
ممنون🤓🌸💜
عرررر مامان خودمی😐☕
دختر قشنگم🤧🌸😄
وای این قسمتش رو از بقیه قسمت هاش بیشتر دوست داشتم واقعا خیلی باحال و گرم و صمیمی بود😃😃😂😂😂
خیلی ممنون🤓🤓🤧💜💜
(وی خرذوق میشود😂💜)
😂😂💛💛