چی بگمممممممممم
اخطططططار:بدلیل وجود صحنه های خشانت آمیز لطفا اگه کمتر از یازده سال سن دارید بفرمایید بیرون:) ببخشید دیر گذاشتماا😂💔این پارته خیلی گنگ بودش😐😂💔پارت هشت رو دیگه نگممم اصن داغون گنگ بود😐😂💔
او نه! چرا حواسم نبود؟! درو محکم تر کوبید! من:الان میام!لباس تنم نیست! زود دست جیمین رو گرفتم و بردمش سمت در قهوه ای. جیمین:چهخبره؟ من:فقط اونجا دست به هیچی نزن! شاخم رو کردم داخل قفل در و باز شد. هلش دادم اون تو و درو بستم. لباس هامم شلخته کردم که شک نکنه. درو باز کردم. مرد خیار مانندی(دراز و لاغر) اومد داخل خونه. من:تو خونه من که هیچوقت هیچی نیست،برای چی هر یه ماه بازرسی انجام میدین؟! -سازمان به هیچکس اعتماد نداره. من:حتی به حیاتی ترین عضوش؟ جوابی نداد و کل خونه رو گشت. به در قهوه ای رسید. خواست بازش کنه که گفتم:هیچکس حق نزدیک شدن بهش رو نداره. دستش رو از روی دستگیره برداشت. مکث کرد و گفت:باشه. از خونه رفت بیرون. نفسم رو ک حبس کرده بودم با خیال راحت بیرون دادم و درو باز کردم اما...
چند دقیقه قبل...از زبان جیمین... با هل دادنم افتادم زمین. با دستام دنبال کلید چراغ گشتم. روی دیوار چیزی پیدا نکردم ولی روی میز یه چراغ مطالعه بود. روشنش که کردم،دیگه توی اتاق نبودم. رو به روم یه هیولای قرمز چند متری وحشی بود. از ترس جیغ کشیدم و دستام رو روی صورتم گذاشتم. چند ثانیه ای گذشت،ولی هیچی حس نکردم. دستام رو آروم آوردم پایین. هیولای جلوی چشمم توی ثانیه ای از اون عظمت تبدیل به یه دختر بچه شد. یه دختر بچه که پونزده،شونزده میزد. زانو زده بود و گریه میکرد. چند تا پارچه پاره هم دور خودش پیچیده بود. رو به روش هم یه جنازه خونی بود. یه مرد.
چند ثانیه ای بیشتر نگذشت که دختربچه بلند شد و شروع کرد به خندیدن. مثل دیوونه ها قه قهه میزد. نزدیک مرد رفت. نشست کنارش. دستش رو روی زخم روی دست مرد کشید. سر انگشت خونیش رو مک زد. +اوممم. خوشمزست! مرد دیگه ای از اونجا گفت:قبول شدی یورا! +یورا؟اسم جالبی نیست.از این به بعد بهم بگو نایتمر.لباسام رو هم بیارین! دستش رو روی سرش گذاشت و گفت:آیگوووو!گفتی که اگه خونش رو بخورم هیچیم نمیشه پس چرا اینقد سرم در میکنه؟ کت رو روی شونه دختره گذاشت و گفت:گفتم بهتر از قبلش میشه نگفتم خوب میشه
بُهت زده به صحنه رو به روم نگاه کردم که یکی بازوم رو از پشت کشید و منو برگردوند. نگاهم توی نگاه ترسناکش چفت شد. بازوم رو به شدت فشار میداد. +(فریاد)نگفتم دست به چیزی نزن نه! یکی از چشماش میپرید. با دو تا چشم قرمز و عصبانیش صاف توی چشمام زل زده بود. +حالا فهمیدی من کیم؟ فریاد کشید:حالا فهمیدی چقد ترسناکم؟ خنده ی وحشتناکی زد و گفت:من کسی که منو مثل خانواده خودش میدونست کشتم اونم وقتی فقط شونزده سالم بود!من منفور ترین آدم روی زمینم!من تموم مدت به خودم دروغ گفتم! من از افراد دور و برم متنفرم در حالی که باید از خودم متنفر باشم!من فقط میخواستم یکی مثل تو،از من نترسه. ولی نمیشه مگه نه؟ درد و سوزش شدیدی رو توی قسمتی که فشارش میداد حس کردم. اشکام شروع کردن به ریختن. تنها چیزی که متوجه شدم باز شدن حلقه دستاش از دور بازوم بود
چند ثانیه قبل...از زبون نایتمر جیمین رو دیدم که داشت... که داشت اون روز رو میدید! کنترلم رو از دست دادم و بازوش رو گرفتم(همون چیزایی ک اسلاید قبل گفته شد) با دیدن آروم گریه کردنش به خودم اومدم. رنگ چشمم به حالت قبلش برگشت. سرم شدید درد گرفت. دستم رو ول کردم. نمیتونستم توی خونه باشم. کلاه هودیم رو دادم بالا و قدم زدم. گریه میکردم. چطور تونستم همچین کاری رو بکنم؟ چرا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم؟ فریاد زدم:ازت متنفرم! دلیلی هم واسه دوست داشتن خودم نمیدیدم. من یه آدم پست بودم! یه آدم آشغال! انگار لحظه ای فلج شدم. سرم گیج رفت و افتادم زمین. نشستم روی زمین و پاهام رو گرفتم توی بغلم. اشکام شلوارم رو خیس کردن. نمیخواستم به همین زودیا برگردم خونه. باید تا فردا صبح وقت تلف میکردم
....... چند دقیقه ای بود که به در زل زده بودم. نمیدونستم چیکار کنم. با خودم کلنجار میرفتم که درو باز کنم یا نه. هر چی بیشتر بهش فکر میکردم انگار در ازم دور تر میشد. بالاخره با خودم کنار اومدم و درو باز کردم. من:جیمین. دور و بر رو نگاه کردم ولی ندیدمش. من:یونی،جیمین کجاست؟ یونی:مگه پیش تو نیست:| من:جیمین! کل خونه رو گشتم ولی پیداش نکردم. کلافه دستم رو توی موهام بردم و سعی کردم که جلوی بغضم رو بگیرم. چشمام داشتن از دید از توی کاسه در میومدن. داشتم فکر میکردم کجا میتونه باشه که چشمم به دوربین کوچولوی کنار در خورد. رفتم سراغ کامپیوتر و فیلم دیشب رو نگاه کردم. دیشب حوالی ساعت سه،چهار صبح،یکی از در خارج شده.
سریع لباسام رو پوشیدم. یونی:فهمیدی کجاست؟ من:آره..یعنی نه. یونی:داری میری دنبالش من:هوم یونی:منم میام. کیفم رو برداشتم و قرصام رو توش گذاشتم. سریع درو باز کردم و دویدم بیرون. من:تو اون طرف رو بگرد! دستم رو به صورتم مالیدم و اشکام رو پاک کردم. چند ثانیه ای وایسادم تا بتونم دوباره راه بیفتم. سرم،چشمام،دلم. همشون بدجور درد میکردن. سرگیجه هم داشتم. کل محیط اطراف رو گشتم ولی انگار آب شده باشه رفته تو زمین!
سرگردون اطراف پناهگاه رو گشتم. امکان نداشت این اطراف باشه. پس کجاست؟ لبام رو روی هم فشار دادم و چند بار پلک زدم. گریه نکن! فردا شب... اینقدر گشته بودم که رسیدم به جنگل. با ناامیدی دنبالش میشگتم. دیگه بدنم هم درد میکرد. آروم به سمت رو به روم قدم بر میداشتم. سرم پایین بود و به قطره هایی که پایین میریختن نگاه میکردم. چشمام رو مالیدم. خستم شده بود. داشتم فکر میکردم کجا میتونه باشه که با مخ رفتم تو تنه درخت سرو.
آخی گفتم و سرم رو توی دستام گرفتم. قد بلندش باعث شد یه فکری به سرم بزنه. انرژیش رو نداشتم ولی لازم بود. دستام رو به تنه درخت گرفتم و خودم رو کشیدم بالا. به نوکش رسیدم. ارتفاعش وحشتناک بود. به تنه درخت چسبیده بودم و پلکام رو روی هم فشار میدادم. خودم رو از تنه درخت جدا کردم و سعی کردم که ببینمش. متوجه تکون خوردن یه چیزی لا به لای درختا شدم. سرم رو نزدیکتر بردم تا دقیق تر ببینم که تعادلم رو از دست دادم. به چند تا شاخه کشیده شدم و پخش زمین شدم. درد بدنم دوبرابر شد. بخاطر درد بدنم گریم گرفت. شایدم بخاطر قلبم بود که گرفته بود.
خواستم بلند شم که انگار کمرم از وسط قطع شد. تصمیم گرفتم همونجا دراز بکشم و گریه کنم. اشکام خیلی گرم بودن. گونه هام در حال سوختن بودن. صدای خش خش برگای بوته های اطرافم رو شنیدم. به هر زحمتی که بود بلند شدم و دنبالش دویدم. چرخی زدم تا ببینم صدا از چی اومد ولی دوباره شنیدمش. ایندفعه از یه سمت دیگه میومد. دویدم تا بهش برسم ولی پام به یه سنگ گیر کرد و افتادم. انگار درد شدیدی از همون نقطه به کل بدنم تزریق شد. ناله ی بلندی کردم و پام رو تکون دادم. لنگ زنان دنبالش منبع صدا بودم که یه سایه دیدم. به محض دیدنش از بین رفت. گریه هام بلند تر شد.
انگار ناراحت بودم که همه اینا یه توهمه:) اشکام رو پاک کردم که یه صدای گریه دیگه شنیدم.
یه اسلاید دیگه برو جلو ثبت شه. والا افسردگی گرفتم از این بازدیدا😐😂🌫️شوخیدم ولی خب ناراحت کنندست😂🌫️😐چالش:بهترین کیدراما ای ک دیدی:)؟
پارت جدیددد
😍اگ بدانی چقد خوشحالم کردی اصن فکر میکردم کسی اینه نمیخونه~😐
مرسی رکسی جونم😍
(خودمونی ام بت برنخوره😂😍💔)
مگه من با تو شوخی دارم😐
لایک👍😂😐🌫️
واو شبیه فیلم لاو استوری شد🤢ولی بازم دوسش دارم😂🤩
چ= نایت مر😜😘
وا اون چیه😐😂🌫️
مررسی😂💜
چالش چی بود😐😂🌫️💔
جررر مرررسیییییی😍😍😍😍💜💜💜💜
اط ایم فن فنی این درام عا.ش.ق.ا.ن.ه 🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮🤮
امیدوارم ۸ درست حسابی جنگی باشه😗😂
جنگییی؟!😂😂😂
ن باو😂
ولی خب اکشن داره👀😂
یسسسس.....
تند تند بنویس من دلم آب میشه تا بعدی بیاد 😋😂
بوج💜😢خدایی اگ بدانی چقد خوشحالیدی منو😢💜الکی ک نمیگی ک خیلی بدم میاد اگ الکی میگی بگو😂🔪😐💜🌫️
مگه من با تو شوخی دارم😐
چه عجب بالاخره گذاشتی 😂😍
😂💔پارتا خیلی گنگ بودن سر هشت پ.د.رم در اومد نمیدونستم چیکار کنم😂💔
اون فیلم لیلا یود گفتن فصل ۲ داره فصل ۲ نیومد شبیه اون شد 😂
خودت نمیدونی چی به چی از ما انتظار داری بفهمیم؟!😂
😂😂😂😂😂ن میفهمم چی به چیه ولی یه ذره توصیفش سخته درک میکنی❓❓
اره برا اوین آر فکر کنم چون خالمه درک میکنم😂
😂😂😂😂😂