
هِلو علیکم😊👐منتظرتون نمیزارم سریع بریم سراغ پارت 16😎 آهنگ پیشنهادی ایرانی:ای که پهلو زده بر قرص قمر چشمانت آهنگ پیشنهادی خارجی:serena-safari
ادامه داستان از زبان *ا/ت*(من):محکم بغلش کرده بودم و جز عشق هیچی بهم منتقل نمیشد... چند ثانیه بعد خواستیم از بغل هم بیایم بیرون که دیدیم گردنبد هامون بهم چسبیدن(آهنربایی بودن دیگه☺) جیمین تک خنده ای زد و گفت:فکر کنم این دوتا بیشتر دلشون برای هم تنگ شده بود😅. بعد آروم گردنبند ها رو از هم جدا کرد... . یهو یه خانومی از پشت جیمین رو صدا زد: جیمین پسرم...؟. چیییییی پسرش ی... یعنی... هیچی دیگه شرفم رفت... آروم و زیر لبی به جیمین گفتم:واقعا مامانته؟. جیمین:آره دیگه😂. یهو سعی کردم با جیمین خودمو استتار کنم جیمین:دیوونه چیکار میکنی😹؟. من:بابا تو نگفتی مامانت ایناهم دقیقا الان اینجان باید میگفتی که انقدر جوگیر نشم شرفم رفت قشنگ😶. جیمین خنده ریزی کرد و گفت:کیوت کی بودی اخه😆... نگران نباش یه جورایی میشه گفت میشناسنت... . من:چ... چی؟. جیمین:حالا بیا باهاشون آشنا شو بعدا بهت میگم😇. با تعجبی که تو چشمام بود گفتم:باشه... .
و بعد آروم برگشتیم سمتشون... جیمین:مامان و کوک ایشون *ا/ت* است و *ا/ت* اینم مامان من و ایشون هم داداشم کوک هستن...😇. کوک:خوشبختم... . مامان جیمین:منم خوشبختم از دیدنت *ا/ت*😊. من: م... منم همینطور... . مامان جیمین:یه چیزایی راجع بهت شنیده بودم اما فکر نمیکردم جیمین انقدر خوش سلیقه باشه😉. با این حرفشون یکم خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین تا جایی که لبه کلاهم جلوی چشمام رو بگیره و یه چند ثانیه ای باهاشون چشم تو چشم نشم... جیمین جوری که بخواد بحث رو عوض کنه رو کرد به مامانش و گفت:ببینم بابا کجاست؟😕. مامانش:داره چمدونشو میگیره الاناس که بیاد. چند ثانیه بعد پدر جیمین هم اومد و باهم آشنا شدیم خیلی خجالت میکشیدم برای اولین بار تو عمرم به این شدت خجالتی شده بودم😅... بابای جیمین: خب دیگه کم کم راه بیفتیم؟. کوک:آره دیگه... . همون لحظه رو کردم به جیمین و گفتم: خب... عه... منم برم دیگه فردا تو دانشگاه میبینمت😄... .
مامان جیمین:نه دخترم ما که مسیرمون بهم میخوره باهم میریم این وقت شب ماشینم سخت پیدا میشه😇. من:ممنونم ازتون ولی خودم میرم بیشتر از این اذیتتون نمیکنم😄... . مامان جیمین:این حرفا چیه میریم باهم😊. خواستم بگم نه که یهو جیمین دستمم فشار داد و پشت کرد به خانواده ش منم برگردوند و آروم در گوشم گفت:چاگیا فکرشم از سرت بیرون کن که بزارم این ساعت شب تنها بری خونه. من:این همه تاکسی و ماشین میرم دیگه جیمین.. . جیمین:این ساعت شب راننده مَرد؟ دیدی هیچی نشده داری رو اعصابم راه میری؟😕.من:باشه باشه ببشخی😅. بعد رومونو کردیم به سمت بقیه و جیمین گفت:باهم میریم😊... . منم برای تأیید آروم سرمو تکون دادم و راه افتادیم سمت پارکینگ فرودگاه... رسیدیم به ماشینشون من و جیمین و کوک عقب نشستیم مامان و بابای جیمین هم جلو و راه افتادیم🚙🚗
راه فرودگاه تا خونه یکم طولانی و خسته کننده بود مال همینه یهو چشمام رفت😴... ادامه داستان از زبان جیمین:همه مون خسته بودیم راهم یکم طولانی بود یکم گذشت یه نگاه به *ا/ت* انداختم دیدم همونجوری نشسته بدون اینکه سرشو بجایی تکیه بده از خستگی خوابش برده😴 همونجوری آروم دستمو از دور کمرش رد کردم و به بغل خودم تکیه ش دادم... خیلی کیوت خوابش برده بود دلم میخواست ساعتها بشینم و همونجوری نگاهش کنم... اصلا فکر نمیکردم بعد از این همه فاصله که همشم تقصیر من بود اینجوری بیاد استقبالم و ببخشم😇... آروم کلاهشو از سرش برداشتم و موهاشو نوازش کردم تازه بعد مدتها داشتم طعم آرامش رو میچشیدم😊☺بعد همینجوری درحال حرکت بودیم که یهو یه ماشین یه جوری بوق زد که برق از کله منی که خواب نبودم هم پرید...(😂)
*ا/ت* بیچاره که جوری تو بغلم تکون خورد گفتم دور از جونش تشنج کرد... کوک هم از اون ور هرچی از دهنش در اومد به راننده گفت(😂جر) *ا/ت* تقریبا به حالت اولیه ش برگشت که یهو دوباره پلکاش اندازه به دروازه باز شد😶و سریع از تو بغلم اومد بیرون... گفت:م... من... من کی خوابم برد؟😶. همون لحظه دوباره دستمو از دور کمرش رد کردم و به حالت اول تو بغل خودم برگردوندمش و آروم گفتم:نمیدونم کِی خوابت برد اینم نمیدونم که چه کسی اجازه داد از بغلم بیای بیرون؟. *ا/ت*:بس کن😅... . من(جیمین):چیه از خانواده م خجالت میکشی؟. *ا/ت*: .... . من(جیمین):بکشی یا نکشی واسم مهم نیست اصلا الان جلو همه داد میزنم که دوست دارم. *ا/ت* انگشت اشاره شو جلوم گرفت و گفت:اینکار رو نمیکنی... . من(جیمین):کی میخواد جلومو بگیره😂؟.
و بعد نفسمو جمع کردم و طوری جلوه دادم که مثلا میخوام بگم یهو *ا/ت* دستاشو گذاشت رو دهنم و آروم گفت:هیششش شیتِ خلِ روانی نکنی. نسبت به واکنشش خنده م گرفته بود داشتم می پوکیدم😂😹... دستشو از جلو دهنم بر داشتم اونم هی تقلا میکرد که دستشو بزاره رو دهنم فکر میکرد میخوام بگم... که گفتم:باش باش نمیگم بزار بخندم جر خوردم بخدا😹😹. اونم خودش خنده ش گرفته بود و دوتایی اون پشت ریز ریز داشتیم از خنده جر میخوردیم... که یهو نگاهم افتاد به کوک و خودمو جمع کردم اخه اون گناه داشت من به عشقم برگشته بودم اما اون هنوز تو حسرت دیدن عشقشه *ا/ت*:چیزی شد یهو جیمین؟😕. آروم درگوشش بهش گفتم:بهت میگم بعدا... . *ا/ت*:باشه☺. ادامه داستان از زبان*ا/ت*(من):نسبت به تغییر مود جیمین یکم تعحب کردم نمیدونم یهو چی شد؟. سعی کردم خودمو جمع کنم آروم آروم خودم رو هم از بغلش کشیدم بیرون...
اما ایندفعه دیگه برم نگردوند تو بغلش نکنه جدی جدی چیزی شده؟😦 یعنی کاری کردم؟😐 قهره؟😶 ای بابا این چرت و پرتا چیه که من میگم یا شایدم... یهو حرفمو قطع کردم و سعی کردم به هیچی دیگه فکر نکنم و یکم خودم رو هم به در تکیه دادم و به خیابون و شهر خیره شدم🌃... کم کم به خونه من رسیدیم پیاده شدم و از همه خداحافظی کردم با جیمین هم مثل بقیه👋راستش نمیدونم حس میکردم چیزی شده و تا وقتی که این قضیه مشخص نمیشد دلم نمیخواست زیاد جلوی خانواده جیمین بهش نزدیک شم... بعد از خداحافظی وارد خونه شدم سعی کردم خاطره لحظات آخر توی ماشین رو فراموش کنم و به فکر این باشم که بعد مدتها کسی که چشمام براش به در خشک شد برگشته😊اما...نمیشد انگار همش یه چیزی تو مغزم پلی میشد که میگفت:نکنه کاری کردی که کسی ناراحت شده باشه امشب؟ چیشده یعنی؟
و این حرف هی تو مغزم پلی بک میشد... رفتم لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم رو تختم و آروم چشمام خمار و خمار تر شد و کم کم خوابم برد😴😴فردا صبح: از خواب پا شدم لباسامو پوشیدم و رفتم تا صبحونه بخورم... داشتم قلپ آخر شیرم رو میخوردم که زنگ در رو زدن ظرفا رو همه گذاشتم تو سینک دور دهنمو پاک کردم و رفتم در رو باز کردم دیدیم جیمینه... جیمین:سالام چاگیا😁. من:سلام. جیمین:چیزی شده؟. من:نه چی شده باشه مثلا. جیمین:مثل همیشه نیستی بعدشم نه گفتن دخترا همون آره است😅. من:حالا چرا اومدی اینجا؟. جیمین:وا😐تا باهم بریم دانشگاه دیگه😅. من:خب واسه چی باهم حالا؟. جیمین:*ا/ت* حالت خوبه؟😐.من: .... . جیمین:عاها الان دوهزاریم افتاد قضیه دیشبه نه؟توی راه برات توضیح میدم حالا کیفت رو بردار بریم تا بهت بگم... .
رفتم و کوله پشتیم رو برداشتم و زدیم بیرون... من:اِهِم... . جیمین:خب میدونی قضیه چیه...... . و کل قضیه داداشش کوک رو واسم تعریف کرد دلم خیلی برای کوک سوخت و گفتم:طفلکی کاش اصلا دیشب خودم میرفتم خونه حتما ما رو دیده دلش خیلی برای امیلی خودش تنگ شده😞💔. جیمین:باورت میشه من روز قبل رفتنمون که خیلی هم نحس بود اینو فهمیدم؟. من:عاخی بمیرم حتما توی این دو سال همه شو ریخته تو خودش💔. جیمین:عاره حتی مامان هم هیچی نمیدونه... . من:من احمقو بگو چه فکرایی کردم؟😑. جیمین:چی؟. من:ه... هیچی؟😶. جیمین:هیچی و پیچ پیچی😹 خب بگو چه فکرایی کردی. من:هیچی باور کن فقط فکرکردم یهویی از دست من ناراحت شدی یا نمیدونم چرا همچین فکر احمقانه ای کردم فکر کردم قهر کردی باهام😑💔.
جیمین:قهر؟ اونم شب اولی که بعد مدتها دیدمت؟واقعا با مغزم برم تو دیوار از دستت؟😐😹. من:خب من چه بدونم😅 اونطوری که تو تغییر مود دادی نمی تونستم حدس بزنم بخاطر رعایت حال داداشت بوده وگرنه اگه میدونستم خودم زودتر از تو مودم تغییر میکرد💔. جیمین:این یه بار بخشیدم دیگه از این فکرا نکن من هیچوقت قرار نیست باهات قهر کنم. من:باشه بابا😹👐راستی جیمین نگفتی مامانت چجوری فهمید؟یعنی چجوری بهش قضیه مونو گفتی؟. جیمین:هیچی بابا این یه شب... . من:یه شب چی؟. جیمین: یه شب.................
پایان پارت شانزدهههههههههه💜💛💜💛💜💛💜💛💜 واقعا باورم نمیشه این پارت پارت شونزده بود😐💔هنوز کلی از ایده هام مونده😐💔تازه هنوز به بخش ایده های نابم نرسیدم😐💔ایندفعه شما افق رو معرفی کنید من برم توش😹💔
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود💜❤
دلم واسه اون میسوزه
راستی کوک و امیلی چی شدن🥺
راسی داستانت بی نظیرههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه اصلا من نمی تونم توصیفش کنم بی نظیره رو ادامه بدم تا خابگاه اعضا میره 😐💔💔💜💙❤💚🖤✨💗😘💋🌈🧁
سلاممممممم
خوبی پارت بعد کو 😐
هرچی می گردم نیست 😐💔
مگر نه منتشرش می کردم 😑
بقیه ناظرا بدویید اگه می بیندش 😐💔
راسی اجی میشی 😘💋💗♥💙🧁🌈 ( جوابمو بده تو رو خدا 😐💔😑🌈💋)
چیز افق ببین عزیزم افق کلی شعبه داره الان افق نزدیک خونه ماست هرجا باشی شعبه داره بعلههههههههه تبلیغ افق 😐💔 افق کوروش یس یونو 😐💔؟؟؟؟؟ کوروششششششششششش 😐💔😑🌈
به داستان منم سر بزن 💋🌈😐💔😁🙂😘💗✨💜❤💚💙
پارت بعد کو اولین کاری که میکنم میام تو تستچی اول میام ببینم پارت۱۷ اومده یانه🤕😩
آجی داری سکتهمون میدی بزار دیکه پارت ۱۷ رو
اونی میشه بیای داستانمو بخونی *چرا من ؟* و بگی فصل ۲ بزارم یا نه؟ و یا تک پارتیمو ادامه بدم؟
اجیییییییی
پارت بعد؟
بررسیه؟
جااااانم؟
تو بررسیه💔💔
خیلی وقتهههههه😭😭💔💔💔
عالی بود آجی
ناظران عزیز تروخدا پارت بعد رو منتشر کنید 😭
دست و پنجتون طلا
تنکس💜
منم خواهش میکنم💔