سلام حالتون خوبه،😂
روزی روزگاری پسری به اسم دانیال (هری) مادر و پدرش تصادف کره بودند و مردند دانیال هم با خاله سمیه و شهر خاله اصخر و پسر خاله اکبر (دادلی ها ) زندگی می کرد
😂 یک روز یکی به اسم فرزاد به خانه خاله دانیال می یاد (هاگرید) فرزاد به دانیال گفت تو باید بیای به مدرسه جادو گری تو قدرت جادو داری و اسم اون مدرسه شهید بابایی بود ،😂 (هاگوارتس) و دانیال آمد به مدرسه شهید بابایی
تا جاهایی فرزاد دانیال را همراهی کرد که بعد رفت دانیال با پسری به مهرداد (رون) آشنا شد و بعد با اون سوار قطار شد وقتی سوار قطار شد دختری هم در قطار به اسم هانیه (هرمیون ) دنبال یه چیزی می گشت که یهو اومد پیش اونا و بعد روسری هانیه افتاد و از خجالت آب شد ،🤪😂و بعد با دانیال و مهرداد آشنا شد
آنها با هم دوست شدن و بعد وارد مدرسه شهید بابایی شدن و بعد پسری به اسم لادن (دراکو ) اومد به دانیال گفت ،: پس چیز هایی که تو قطار گفته می شد حقیقت داره دانیال به مدرسه شهید بابایی اومده و بعد به دانیال گفت بامن دوست میشی و بعد خودش معرفی کرد گفت :
اسم من لادن هست و بعد مهرداد به اسمش خندید و بعد لادن به مهرداد تحمت زد و آبروی مهرداد برد و بعد دانیال غیرتی شد و با اخم گفت من باهات دوست نمیشم خودم دوست،😂😂😂🤪🤪
تغییر دام یه جورایی خب لایک فالو و نظر میدی تموم شد ،😂🤮😑
وای خدا این دیگه چه سمی بود😂
لادن اسم دختر نی احیانا؟:|
ترکیدم از خنده
مسخره می کنی