این داستانمه
سلام توی ای داستان نقش املیا رو داری
یک روز معمولی از خواب بیدار می شی و لباس مدرسه رو می پوشی و کفشات رو پات می کنی و صبحانه ات را برمی داری سوار اتوبوس می شی و بعد توی اتوبوس صبحانه ات رو می خوری که
یهو توی اتوبوس الیزا رومی بینی و یهو بهت می گه دیروز تولدم بود و امروز بعد از ظهر قرار بخاطر تولدم بریم ترکیه💜
نمی خوای باور کنی که یهو ورد جادویی ی باور کن راست می گم رو گفت 🌷⚘
وقتی می رسین به مدرسه می گن امروز بخاطر آلودگی زیاد مدرسه مدرسه تعطیله وقتی دوباره می ری تو اتوبوس آرزو می کنی کاش جای الیزا باشی یهو صدای اما رو می شنوی
داره می گه املیا املیا بهش می گی چی شده اما می گه چرا همچین آرزویی کردی من مطمئنم اون دختره همش دروغ میگه
در همون لحضه یهو غیب می شی و جلوی یک پیرزن ظاهر می شی الیزا هم اونجا بود یهو پیرزن گفت این بشه اون اون بشه این بعد یهو دوباره برگشتی توی اتوبوس
تعجب کرده بودی اما یهو گفت پس بیدار شدی و فکر کردی خواب دیده بودی رسیدی خونه و یک چایی برای خودت ریختی و لبتاب برداشتی و یکم فیلم دیدی
تا شب شد خوابیدی وقتی بیدار شدی یهو ......
بابای اون قلبو رنگش کن ❤ منتظر ادامه ی داستان باشید👏
اجی عالی بود داستانت راستی تو هم ناظر. شدی؟
منم شدم
آره عزیزم
داستانت باحال بود♥
مرسی عزیز دلم
سلام من فاطمه هستم آجی میشی یانه ۹ سالمه 😚😚😚😚😚❤❤❤❤❤💓💓💓🎀