
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤 یکی مرده واسه همین قلب سیاه میزارم
از زبان خبرنگار راشا: گفتم :《 خب باید بخبرتون برسونم امروز استیسی مندلیت همسر لوییز مندلیت مدیر بزرگترین شرکت تبلیغاتی فرانسه طی یک تصادف به کما و در عرض پانزده دقیقه فوت شدن 》
از زبان مرینت : تو اتاقم بودم که گوشیم زنگ خورد از یک شماره ی ناشناس بود ، جواب دادم و گفتم:《 سلام؟》 《 سلام شما خانوم مرینت دوپن - چینگ هستید؟》 جواب دادم :《 بله خودمم چطور؟》 《 از شرکت WRT زنگ میزنم ، و خواستم بگم شما میتونید از هفته ی بعد شروع به کار کنید !》 خیلی شوکه شدم منظورش چیه؟ اشتباه نگرفته؟ نه اون اسم منه ! که لایلا بهم پیام داد 《 قابلی ندلشت😝😘》
از زبان لُرد ( نامزد لایلا ) : رفتم دم کتابخونه ( با ماشین) که منتظر لایلا باشم ، خب الان اون پیش دوستاشه ، خب خیلی بهتره که برای خودش هم وقت میزاره ، آخه از وقتی مدیر شرکت خانوادگیش شده خیلی سرش شلوغه اون حتی الان داره آماده میشه برای دانشگاه ، چون دیگه نمیتونه دنس رو ادامه بده ، ولی خوبه خودش مشکلی نداره😊 که متوجه شدم که یک دختره در حالی که لباس های صورتی پوشیده و چشم های آبی داره و با موهای بلند ( رز) داره من رو نگاه میکنه ( نگاه چیه بهم خیره شده ) تا من تماس کردم روش رو اون ور کرد منم روم رو اون ور کردم که لایلا اومد بیرون ابتدا رفت سمت اون دختره و با هم کمی حرف زدن انگار با هم دوست اند اون دختره رفت و لایلا اومد سمتم و نشست تو ماشینم و بهم گفت :《 سلام☺️》 منم گفتم :《 سلام 🤗 چه خبرا؟ راستی اون دختره که باهاش حرف زدی کی بود؟》 جواب داد :《 اوه اون رز بود یکی از دوستام از دبیرستان چطور؟》 گفتم :《 هیچی هی بهم نگاه میکرد ، خب حالا فهمیدم دوستت ، واسه همین هی بهم نگاه میکرد انگار خیلی مراقبت اند😂 که به دست هر کسی نیوفتی!》 فکر میکردم حتما لایلا میخنده ولی بیشتر شوکه شده ، بعد متوجه ی نگام شد و گفت :《 اوه اره😄😟😬》 منم شروع به رانندگی کردم به سمت رستوران تا غذا بخوریم
فردا صبح
از زبان آدرین: دیروز خیلی حالم بهتر شد وقتی با بابام بودم ، تا اینکه فهمیدم خاله استیسی تصادف کرد و مرد 😔 بگذریم امروز اومدیم مراسم ختمش یک کت و شلوار سیاه پوشیدم و با ماشین آقای سونجون رفتیم مراسم مامان خیلی حالش خوب نبود چون معلوم بود این خبر خیلی شوکش کرده ، رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم تا پیاده شدم دوباره یک پیام اومد به گوشیم 《 واو حتی توی لباس عزا هم زیبایی 》
از زبان مرینت : یک نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل شرکت ، واو خیلی بزرگ و قشنگ بود مشغول نگاه کردن بودم که یک خانمه اومد و سمتم و گفت :《 شما باید خانم مرینت دوپن چینگ باشید!》 روم رو بهش کردم یک خانم نسبتا قد بلند و زیبا که کت و دامن پوشیده بود و بهش میخورد سی سالش بوده گفت :《 من گریس کامرون هستم مدیر بخش تو ، بهت استخدامیت رو تبریک میگم لطفا دنبالم بیا تا بخشت و کار هات رو بگم !》 رفتم دنبالش و اون رفت توی یک اتاق وقتی رفتم توش باید بگم از اتاق آدرین هم بزرگ تر بود !که کاگامی فورا اومد بغلم و گفت :《 میدونستم استخدام میشی🤗 》
از زبان لارا : سلام ! لطفا با اون چشم هاتون این قسمت رو نخونید خب آره من آدم بدی بودم و البته الان هم کمی کینه دارم ولی بهتر شدم🙂 حتی الان اومدم تو ایتالیا تا زندگی کنم 🇮🇹 خب الان دارم حقوق میخونم و قراره وکیل بشم👩🏽💼 در حال درس خوندن برای کنکور ام که یکی بهم زنگ زد شمارش نیوفتاده بود ، ولی برداشتم بدون اینکه من حتی بگم سلام شروع به صحبت کردن کرد 《 اگه میخوای کینت رو آزاد کنی کنی گوش کن.....
از زبان لایلا : یعنی رز از لرد خوشش اومده😟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوبه میشه مرینت و ادرین رو دیر به هم برسونی لطفا
به تست های منم سر بزنین چند تاشون هنوز توی برسین
باشع
عالی بود
یاعلیییی چه شود حتما بعدی را بزار
عالییییییییییی آجی😻😻😻😻😻😻😻
پارت بعد سریع😐
راستی میشه داستان منم بخونی؟
خیلی باحال بود ممنون ولی ادرین مرینت بهم برسون باشه
عااااللللیییی
لطفا پارت بعععددد
عالی
وای
چقدر طولانیه🤯
😅😅😅
عععاااللیی بود بعدی کی میرسه
اگه تونستی ب تستای من هم سر بزن
عالی بود
ممنون
خیلی قشنگ بود 🤩🤩🤩
در مورد رز همچین فکری نمی کنم
یه سوال کی به ادرین پیام داد؟ لحظه اول فکر کردم ادرین