
پارت نهم از مدل جذابم
داستان از زبون شما:بعد این حرف واقعا از کاری که موقع عکاسی کردم پشیمون شدم😩 و مجبور شدم دستم رو دورگردن جیمین بزارم😓 و اون هم دستش رو روی شونم انداخت و کمکم کرد برم داخل😟 و برم توی اتاقم من هم برای تشکر بهش گفتم میتونه از ماشین من برای برگشتن به شرکت استفاده کنه☺ اون هم قبول کرد و وقتی داشت میرفت شمارش رو بهم داد😲🤑 و بهم گفت زنگ بزنم بهش تا شمارم📲☎برای اون هم بیفته؛ تا وقتی بهش زنگ زدم تا ماشینم رو پس بگیرم شمارم رو برداره وبعد دادن شمارش برگشت به شرکت🚶♂️ من هم از فاز مریضی در اومدم و رفتم با اون لباس ها و ارایش چند تا عکس از خودم گرفتم تا بعدا داشته باشم ☺.
بعد اینکه کار دخترا تموم شده بود بهم زنگ زدن و من هم نقش بازی کردنم رو بهشون گفتم و ازشون خواستم تا بیان خونمون تا ببینمشون😎 اون ها هم اومدن خونمون و کل ماجرا رو براشون تعریف کردم از بی تی اس گرفته تا دست انداختن دور گردن جیمین😆 اونا هم با دقت به حرف هام گوش کردن🤗
ادامه از زبون همگی: هانا -بچه ها ببخشید مجبور شدم بهتون دروغ بگم.😥 رایونگ +ولی دخترا به نظرم این بی تی اس و عضو هاش انقدر ها هم که ما فک میکردیم بد نیستن 😕بونا=اره منم دلم واسشون سوخت بیچاره ها خیلی سختی کشیدن🙁. هانا- اره منم از حرف های جیمین متوجه سختی هاشون شدم.😥 رایونگ +وای من چقد ازشون بد گفتم ولی با این حال که ازشون بد میگفتم😒 بعضی از اهنگ هاشون رو دوست داشتم😍. (یه نکته این که بوهایونگ ارمی نیستن فقط بعضی از اهنگ های بی تی اس که خیلی معروف و محبوب میشه رو گوش میکنن🙂 وگرنه هیچ آشنایی با اعضا ندارن وتوی معرفی با اون ها آشنا شدن 😒و این که پشت سر بی تی اس بد گفتن واقعا متأسفم😓 میخواستم بگم که اینا مثل داستانای دیگه توی اولین دیدار ازشون خوششون نیومد😕 و طرفدارشون نشدن و به مرور زمان آرمی میشن☺)
ادامه داستان از زبون شما: بعد از کلی حرف زدن با دخترا و بررسی کردن امروز دیگه هوا تاریک شده بود🌆 و اونا داشتن میرفتن من هم تا دم در همراهیشون کردم 👋و بعد اومدم اتاقم از این که راجب اون هفتا پسر انقد بد فکر میکردم ناراحت بودم🙁 و از یه طرف دیگه از رفتارم شرمم میشد🤦♀️ اخه اصلا درست نبود باهاشون اون طوری رفتار کنم برای همین تصمیم گرفتم اون ها رو مهمون کنم 💵و براشون یه غذای خوشمزه بخرم🍱🍛 برای همین اول توی گروه سه نفرمون به دخترا پیام دادم💬 و نظرشون رو درباره این موضوع خواستم اون ها هم موافقت کردن 👍و گفتن توی مهمون کردن پسرا شریک میشن😍.
من هم بالافاصله به جیمین پیام دادم : مکالمه شما: هانا -سلام جیمین خوبی؟ هانا هستم🙂.(البته باید بگم جیمین هم انلان هست و پیام شما رو سریع سین میکنه😉) جیمین *سلام خوبم تو خوبی؟ کاری داشتی الان پیام دادی🤔؟ هانا -اره میخواستم تو اعضا رو هر وقت که وقت آزاد داشتین ناهار دعوت کنم رستوران✨🔗 جیمین *خیلی ممنون بابت لطف😍😋 ولی برای چی دعوتمون میکنی ناهار🤨؟؟اخه باید دلیلش رو بدونم تا بچه ها رو راضی کنم بیان😎... هانا - برای عکاسی امروز که حالم بد شد😥 و اعضا هم به خاطر من اذیت شدن😓 میخوام مهمونتون کنم🤗.جیمین *اهان اگه اونطوره باید به نامجون بگم 😉و اون هم به مدیر برنامه مون بگه😉 اگه وقت خالی داشتیم حتما بهت میگم😅😁 هانا -واااای خیلی ممنونم ازت😍💖 پس لطفا هر چه زود تر بهم اطلاع بده 🗣تا یه رستوران رو رزرو کنم تا زمانی که شما اونجا هستین کسی نباشه 🙂تا شما ها اذیت نشین😉. جیمین *باشه هر موقع فهمیدم بهت میگم🤗
ادامه داستان از زبون بی تی اس: (جیمین با صدای بلند دادمیزنه) جیمین *نامجووووون😀. جیمین *نامجووووون 😄. جیمین*هیووووووونگ😆. جیمین*هیوووووونگ😣. نامجون ^بللللله میشه بگی چیکار داری؟😠 که اینجوری صدات رو انداختی رو سرت و داد میزنی؟؟؟😡 مگه چی شده اینجور صدام میکنی؟؟؟😠 هااا؟!!🤨😠. جیمین *نامجون همین الان اون دختره هانا بهم پیام داد💬 و ما رو واسه ناهار دعوت کرد🍛🍣 ولی گفت زمانش رو خودمون مشخص کنیم.⌚ نامجون ^واسه یه موضوع به این کوچیکی خونه رو گذاشتی سرت🤯 .اها راستی اون مگه شمارت رو داره که بهت پیام داده😳.جیمین *اره شمارم رو امروز بهش دادم تا هر موقع خواست ماشینش رو بهش بدم😃. نامجون ^وااای جیمین من از دست تو چیکار کنم مگه من صد دفعه نگفتم شمارتون رو به هیچ کس ندین😤 ممکنه هیتر باشن بعد اذیتت کنن 😠. جیمین *نه من میدونم اون هیتر نیست 😄. نامجون ^تو تازه باهاش اشنا شدی بعد میگی هیتر نیست🤯😠.
جین &چیشده نامجون انقد غرغر میکنی؟😩 نامجون ^هیونگ نمیدونی این جیمین چیکار کرده شمارش رو به یکی که نمیشناسه داده😤😠. جین&جیییییییمییین😠. جیمین *هیونگ مگه چیکار کردم شماره شما رو که ندادم ☹شماره خودم رو دادم😕 تازه اگه شمارم رو نمیدادم چجوری ماشینش رو بهش پس میدادم😒. جین &جیمین تو خیلی بچه ای اگه اون هیتر باشه میتونه از طریق شماره تو شماره همه ما رو گیر بیاره 😡بعدش هم که دیگه خودت میدونی 🤯.و این که میگی چجوری ماشینش رو پس بدی میزاشتی شرکت مامان دختره😒 بعد خودش میومد میبرد🤦♂️. جیمین *خیلی خوب باشه ببخشید دیگه تکرار نمیکنم😞☹ . و اینکه نامجون هیونگ میشه بگی کی وقت آزاد داریم من به دختره بگم🙂. جین &چی!!وقت آزاد برای چی؟🤨. جیمین *برای مهمون کردنمون برای ناهار😋. جین& وای چه خوب😜.چه خوب که شمارت رو دادی یه ناهار مجانی مهمون شدیم 😄افرین جیمین از این کارا زیاد بکن😁 جیمین *باشه مامان جین😁. نامجون ^خوب جیمین میتونی به دختره بگی که ما واسه پس فردا وقت خالی داریم 😶و بهش بگو یه جای خلوت ببره تا دیگه با خودمون بادیگارد نبریم😕. جیمین*دختره گفته میخواد یه رستوران رزرو کنه تا کسی نباشه 🏬💵. نامجون^خوب اونطور باشه که خیلی خوبه😍.
پایان پارت 9 دوستان قبل این که این پارت رو تموم کنم باید چند تا نکنه بهتون بگم اول اینکه دوستان معذرت میخوام برای این که کوتاه مینویسم و کوتاه نوشتنم برای این هست که من داستانم رو تا پارت یازده ام نوشته بودم و ترتیب بندی کرده بودم و وقتی شما درخواست کرده بودین بیشتر بنویسم نمیتونستم این ترتیب بندی ها رو بهم بریزم واز این موضوع معذرت میخوام.سعی میکنم از پارت دوازده به بعد بیشتر بنویسم. دوم این که یکی از عزیزان درخواست مثبت هجده کرده بود باز هم باید به مورد قبلی اشاره کنم که تا پارت یازده نوشتم و نمیتونم تغییر بدم و سعی میکنم این درخواستت رو عملی کنم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود اجی میشی حدیث ۱۳ ساله
ممنونم حدیث جونم🥰
چرا که نه خیلی خوش حال میشم🥰
نگین هستم ۱۶ ساله
ممنونم خیلی خوب بود
و من خیلی دوست داشتم
امیدوارم با پایان خوبی تموم بشه
عااااالی بود 🐤💜
ممنونم💕
داستانت خیلییییی قشنگ بود
لطفا پارت بعدی رو زودتر بزار
باشه عزیزم حتما
باشه ممنون ولی لطفا پارت ها رو زود بزار🙏🏻🙏🏻🙏🏻
باشه حتما💚🌱