
وااااای فک نمیکردم برسم به پارت 23 همش فک میکردم تا پارت 15 تموم بشه بعد برم سراق داستان جدید ولی میبینم مدل جذابم هنوز ادامه داره سو به قسمت جدید از مدل جذابم خوش اومدید. خوشحال میشم داستانم رو لایک کنید. نظر هاتونو برام کامنت کنید. داستانمم هم به دوستانتون معرفی کنید.
داستان از زبون هانا: منو جیمین وارد اتاق شدیم. یه اتاق بزرگ بود شاید از اتاق خود من بزرگتر بود. میشه گفت بزرگترین توی خونشون هم بود. خانوادش واقعن اونو خیلی دوست دارن که همچین اتاقی بهش دادن. از این حرفا بگزریم جیمین خودشو روی تخت انداخت و به سقف زل زدو.جیمین* چقد دلم برای اینجا تنگ شده بود. هانا- اتاق قشنگی داری. جیمین* ممنونم. هانا- خوب میشه بگی من چیکار کنم. جیمین از حالت دراز کشیده خودش رو به حالت نشسته تبدیل کرد من هنوز سر در گم بودمو معذب هم اینکه قرار بود توی یه اتاق با جیمین باشم. هم اینکه احساس غریبی میکردم و راحت نبودم و نمیدونستم قرار چیکار کنم یه جورایی سر در گم بودم مثل بچه ها شده بودم ولی جیمین هوامو داشت. جیمین بعد از اینکه نشست رو بهم کرد. جیمین* خوب به نظرم اول باید از جلوی اون در تکون بخوری چون از وقتی که اومدی اینجا همش جلوی در بود😂. یه نگاه به وضعیتم کردم .خنده دار بود. کولم روی کولم بود. دسته چمدونم دستم بود و پاهام جفت کنار هم بود. که لبخندی به وضعیتم زدم و به جیمین نگاه کردم. جیمین* به نظرم اول وسایلت رو جابه جا کن بعد هم هر کار دوست داشتی بکن. هانا- خوب میشه بگی وسایلامو کجا بزارم. جیمین* میتونی توی اون کمد بزاری. دومین در توش خالیه. هانا- ممنون
بعد از این اینکه جیمین گفت وسایلم رو کجا بزارم رفتم به سمت کمد درش رو باز کردم و بعد هم کولم رو از پشتم پیاده کردم و روی زمین گذاشتم. بعد هم لباس هایی که توی چمدون با چوب لباسی گذاشته بودم رو دونه دونه در اوردم و اویزون کردم که صدای جیمین منو ب خودم اورد. جیمین* چقد لباس اوردی. هانا- خوب چیکار کنم گفتم شاید خانوادت از لباسام ایراد بگیرن برای همین از همه نوع لباس اوردم. جیمین* کار خوبی کردی😂 هانا- نخند بهم. جیمین* باش. بعد هم پشتم رو به جیمین کردمو بقیه وسایلم رو توی کمد گذاشتم فقط موند چند تا لوازم ارایشم موند با کولم که کولم رو هم یه گوشه از کمد گذاشتم.هانا-جیمین میتونم از این میزت استفاده کنم تا لوازم آرایشم رو بزارم روش؟! جیمینی که سرش تو گوشیه و به بالا نگاه نمیکنه و سعی داره همونجوری جواب بده.جیمین* هاااا... ااا...... اره بزار مشکلی نداره. هانا- باش ممنونم. وسایل آرایشمم رو هم یه گوشه از میز چیدم بعد هم به طرف جیمین رفتم و روی تخت نشستم. هانا- من وسیله هامو جا به جا کردم. جیمین* خوب میخوای یکم اسراحت کن چون نزدیک 5 ساعت داشتی رانندگی میکردی منم برای اینکه راحت باشی میرم بیرون. هانا- باش ممنونم که درکم میکنی. جیمین از اتاق رفت بیرون منم توی تخت دراز کشیدم. واقعن خسته بودم و نیاز به خواب داشتم. پس فرصتو غنیمت شموردمو به ساعت گوشیم نگاهی انداختمو خوابیدم.
داستان از زبون جیمین: (اقا من نمیدونم جدیدا چه فازی گرفتم نمیتونم به جیمین بگم جیمین یا همش دارم میگم جیم یا دارم میگم چیم فک کنم دارم الفبا رو حفظ میکنم. توی داستانم به سختی ین اخر اسمش رو میزارم😅 حالا اینا رو ول کنیم بریم پیش جیمین) خوب یه جورایی هم برام قشنگ بود هم برام سخت بود که با هانا توی یه اتاق بخوام بخوابم. سختیش این بود که من دوست نداشتم کسی بره توی اتاقم و دوست داشتنم به خاطر این بود که من با اون توی یه اتاق بودم و این حس خیلی خوبی بهم میداد. وقتی بهش گفتم بخوابه از اتاق اومدم بیرون تا راحت باشه و با حضور من احساس معذبی نکنه. به طرف بابام که رو به روی تلوزیون نشسته بود رفتم و کنارش روی مبل سه نفره با کمی فاصله نشستم. ب/ج ฿ چرا استراحت نکردی؟! جیمین* من کل راهو خواب بودم و هانا خودش داشت رانندگی میکرد. ب/ج ฿تو خیلی دردسر سازی ببین این دخترو مجبور به چه کاری کردی! جیمین* من خودمم احساس خوبی نسبت به اینکه اون مجبوره ازم پرستاری کنه ندارم. یه جورایی حس میکنم این وظیفه منه که مراقبش باشم و هواشو داشتم باشم ولی الان اون این مسئولیت رو نسبت به من داره. ب/ج ฿ هانا دختر خیلی خوبیه. فک میکنم به خاطر موقعیتت دوست نداره به خاطر خودت دوست داره. سعی نکن همچین دختر خوبی رو از دست بدی. جیمین* چشم .
بعد از این حرف ها بابام بلند شد و به سمت اشپز خونه رفت منم سرم رو کردم توی گوشیمو یکم خودمو باهاش سرگرم کردم. ولی انگار وقت نمیگزشت پس رفتم به اتاقم هانا خوابیده بود. من خودمم خوابیم میومد ولی نمیدونستم کجا بخوابم. نمیتونستم روی زمین بخوابم. روی مبل هم که کمرم میگرفت. پس مجبور بودم برام روی تخت بخوابم. هانا یه گوشه از تخت روی پهلوش خوابیده بود پس یعنی منم میتونستم گوشه دیگش بخوابم. پس رفتم سمت دیگه خوابیدم. منم به سمت پهلو خوابیدم. طوری که پشتمون به هم بود. تمام سعیمو میکردم توی دور ترین نقطه باشم. و اینم کاملا واضح بود. گوشیم رو بی صدا کردم و گذاشتمش روی پا تختی و تصمیم گرفتم یه خواب کوتاه کنم و بیدار شم. خوابیدم وبعد از 20 دقیقه بیدار شدم چشامو مالیدم و بعد هم از اتاقم اومدم بیرون و رفتم سمت دست شویی تا صورتم رو بشورم و خوابالودگی رو از رم بیرون کنم. وقتی صورتمو شستم و خشکش کردم به اتاق رفتم و چمدونم رو باز کردمو شروع کردم به گذاشتن وسایلم توی کمد. بعد از ده دقه دیگه داشت تموم میشد که صدای هانا باعث شد که به طرفش بچرخم.
بیدار شده بود و داشت با چشمایی که پایینش یکمی پف کرده بود و برجسته شده بود به من نگاه میکرد. جیمین* بیدارت کردم. واقعا ببخشید حوصلم سر رفته بود برای همین گفتم بیام وسایلم رو جا به جا کنم. هانا- نه مشکلی نداره دیگه خودم باید بیدار میشدم چون اگه بیشتر میخوابیدم شب خوابم نمیبرد و باید تا خود صبح مثل جغدا زل میزدم به دیوار و سقف.(اینجا یه حالت افسوس طورانه و شاکیانه و البته کیوت داره) جیمین* باشه خانم جغد بلند شو برو سر و صورتت رو بشور که خواب از سرت بپره. هانا- خوب.... چطور بگم...... میشه دستشویی رو نشونم بدی چون نمیدونم کجاس. جیمین* دو دقه صبر کن تا من وسیله هامو جمع کنم بعد با هم بریم که نشونت بدم. هانا- باش. کمک خواستی بگو. جیمین* نه نیازی به کمک ندارم.(پنج دقیقه بعد) جیمین* خوب یا بریم. هانا- باشه. جیمین* خوب اینجا هم دستشوییه!! هانا- باش مرسی.(داستان هنوزم از زبون جیمینه) بعد اینکه دستشویی رو به هانا نشون دادم خودم رفتم پایین و کنار جی هیون نشستمو سرمو گذاشتم روی شونش و خودمو روی مبل ولو کردم. جی هیونم یه لبخند کیوت زد و به تلوزیون نگاه کردنش ادامه داد.
داستان از زبون هانا: بعد از اینکه دستو صورتمو شستم به طرف اتاق رفتم. تصمیم گرفتم لباسمو عوض کنم و یه لباس راحتی تر از این بپوشم. در رو پشت سرم قفل کردم و به طرف کمد رفتمو یه لباس توی همین سبک لباسی که تنم بود برداشتمو پوشیدم. بعد هم رفتم جلوی اینه شونم رو برداشتمو موهام رو شونه زدم و از بالا دم اسبی بستم یه خط چشم کوتاه روی چشمام کشیدم. ریملم رو هم به مژهام زدم و یه رژ لب خیلی کم رنگ به لبام زدم. عطری رو که با خودم اورده بودم رو زیر گردنم و مچ دستم زدم و گوشیمو برداشتمو از اتاق اومدم بیرون. از اینکه برم سمت حال و اشپز خونه خجالت میکشیدم برای همین خیلی اروم میرفتم تا یکی ببینتم و منو با خودش ببره که خشبختانه بابای جیمین منو دید و به سمتم اومد. ب/ج ฿ خوب استراحت کردی! هانا- بله دستتون درد نکنه. ب/ج ฿بیا بریم یه سر اشپز خونه تا یکم سر گرم شی. هانا- چشم. ........... ب/ج ฿ خانم ببین کی اینجاس!( واقعا هیچی به ذهنم نرسید که بابی جیمین ازش برای صدا کردن مامان جیمین استفاده کنم من واقعا توی توی ابراز احساسات چه توی داستانو جا های دیگه چه توی زندگی واقعی افتضاحم)
م/ج§ وای دختر اومدی! هانا- بله مامان جون. دستتون درد نکنه چقد زحمت دادین به خودتون. یه غذا میپختین کافی بود. م/ج§ خوب ما هر موقع که جیمین میاد اینجا همیشه چند نوع غذا میپزیم چون میدونم وقتی سئوله خوب غذا نمیخوره. (اینجا دیگه بابای جیمین میره از اشپز خونه) هانا- شما خیلی مهربونید. م/ج§ مادرا همشون این طورن. همیشه نگران بچه هاشونن. هانا- الان فکر میکنم مامان منم همیشه این طوره.(یه خنده ریزی هم میکنه) م/ج§ خوب ببینم میتونی آشپزی کنی؟ هانا- بله در حدی که شکمو سیر کنم بلدم. م/ج§ خوب حالا دختر شکم سیر کنم بیا یکمی کمکم کن. هانا- چشم مامان جون. م/ج§ من هیچ وقت دختر نداشتم و هیچ وقت احساسی رو که مادرای دختر دار دارن رو حس نکردم ولی الان وقتی تو رو اینجا پیش خودم میبینم و وقتایی که بهم میگی مامان جون واقعا فکر میکنم چقد خانمایی که دختر دارن خوشبختن. هانا- لطفا خودتون رو ناراحت نکنید شما دو تا پسر خیلی خوب و مهربون دارید. که خیلیای دیگه دوس دارن جای شما باشن. م/ج§ تو واقعا مثل دخترم میمونی و حرفات هم مثل خودت معصومن. هانا- خجالتم میدید. م/ج§ حالا جای خجالت کشیدن این هویجا رو برام میتونی خرد کنی؟ هانا- بله حتما.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میشه یه عکسی چیزی از خونه اینا بدی من واقعا تخیلم این روزا اصلا کار نمیکنه یه کمکی بکن و داستانتم عالیههههه فقط بعضی وقتا به این هانا عه که اصلا وجود نداره حسودیم میشه چون من جیمین لاورم😐😐😐😐😐
باش عزیزم حتما توی پارت 25 میزارم برات
راجب حسادتت هم باید بگم خودم بدترم😂
مرسی کامنت گذاشتی
پارت جدیدو دادم بررسی 😁
ببخشید اگه یکمی دیر شد-_-
خیلی خوب بود 👍🏻
منتظر پارت بعدی هستم 🤩
چشم حتما مینویسمو منتشرش میکنم.
عاجوی مثل همیشه عالی بوددددد💜💜💜💜
مرررررررسی :)
خیلی قشنگ بود✌🏻😍
به داستان منم سر بزنید😉💫
ممنونم😍😊
باش حتما😉
عالیییییییییی بود عزیزم❤
ممنونم😄🥰