
بریم واسه ادامه اش
جیمین °^° صب با تابش مستقیم نور آفتاب به صورتم بیدار شدم با دستم موهامو رو صاف کردم احساس کردم اون یکی دستم بی حسه دیدم باند پیچی شده تازه یادم افتاد من الان اینجا چیکار میکنم بلند شدم به سمت میز بزرگ وسط کتابخونه حرکت کردم روی یکی از دوتا صندلی دور میز بود اون دختره نینا خوابیده بود کلش هم رو کتاب بود ناخودآگاه لبخند زدم از کنار میز رد شدم به سمت قفسه های کتابخونه حرکت کردم یکدفعه یدونه کتاب از توی یکی از قفسه ها پرت شد پایین اومدم برش دارم بزارمش سره جاش که اسمش نظرم رو جلب کرد ( لی نینا ) کتاب رو گذاشتم تو کولم چون اسم دختره روش بود یکدفعه تمام سوالای دیروز به ذهنم هجوم آوردن مثلا اینکه این دختر رو چرا کسی نمیبینه یا داخل این کتابخونه چیکار میکنه و چرا من میبینمش یکدفعه با صدای یه نفر سره جام میخکوب شدم
نینا ^•^ با صدای افتادن چیزی از خواب بیدار شدم به سمت قفسه کتابا رفتم دیدم این پسره جیمین اونجاست یه دفعه داد زدم : هووووووی پسر دوباره چه دسته گلی به آب دادی جیمین : مـَ من نَ نه کا کاری نکردم من : مشکوک میزنی جیمین : من نه من : باشه ایندفعه رو بیخیالت میشم فعلا دنبالم بیا برسونمت شهر پسره دنبالم اومد ...................................💜............................... جیمین +_+ نیم ساعت چهل پنج دقیقه ای تو را بودیم که رسیدیم شهر من به سمت کمپانی حرکت کردم اونم با یه سمت دیگه به کمپانی رسیدم و زنگ زدم جین هیونگ من : سلام هیونگ جین : سلام بر جناب ناپیدا من : هیونگ شما کجایین من جلو در کمپانی ام شما خونه اید یا کمپانی ؟ جین : شما اول به از دیروز تا حالا کجا بودی که گوشیت در دسترس نبود ؟ من : بیخیال هیونگ جین : ما خونه ایم بیا اونجا در ضمن دفعه بعد قبل از اینکه ناپدید بشی یه خبر بده من : باشه هیونگ خدافظ
یه راست به سمت خونه حرکت کردم از خونه تا کمپانی راه زیادی نبود واسه همین پیاده رفتم چند دیقه بعد رسیدم خونه خواستم درو با کلیدم باز کنم که دیدم به جای کلید خونه ام کلید خونه ی اون دختره نینا تو کیفمه به ناچار زنگ درو زدم در با صدای تیک باز شد منم وارد شدم من : سلام اهل منزل خوبید یا خوابید 😁؟ یه دفعه یه گوله جوراب محکم خورد تو کله ام که دیدم بعله جوراب مال کسی نیس جز تهیونگ من با اخم نگاهش کردم که اونم یه چشم غزه نسارم کرد و گفت : هیسسسسس چته چرا داد میزنی نمی بینی یونتان خوابه ؟
من : نه ندیدمش حالا بقیه کجان جین هیونگ : من اینجام تو آشپزخونه من : هیـــونگ غذااااااا چی دارین ؟ جین : نودل یدفعه جیهوپ از طبقه بالا داد زد : آخ جون نودل یونگی هیونگ : بزارین بخوابم اینقد سرو صدا نکنین نامجون هیونگ که تا اون موقع مشغول کتاب خوندن بود گفت : سکوووووووت جین : باشه باشه تو خوبی تهیونگ : یونتان خوابه ساکت باشین دیگه کوک که داشت گیم میزد گفت : جین هیونگ بیایم واسه غذا ؟ جین : آره بیاین
خلاصه غذا رو خوردیم و راهی شدیم به سمت اتاقامون همه خواب بودن من کتابی که از خونه ی نینا آورده بودمو باز کردم و با نور چراغ خواب شروع کردم به خوندن متن کتاب : دختری که در جزیره ای متولد شد که قبایل ( قبیله ها ) جزیره در جنگ بودن دختر هر چقدر بزرگتر میشد بی کس و تنها تر میشد تا اینکه ...
هرگز نشه فراموش که لایک کنی ای باهوش 😐💜 لایک و کامنت و فالو فراموش نشه 🙃💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی 🌺
:)
سپااااااااس فاطمه جان 😁💔
من الآن دیدم داستانتو خوندم
عالیییی بود تا اینجا😍😍😍😍😍
پارت بعد کی میاد؟
خبر داری؟
بی خبری؟
پس تو گرگ من هستییی
ببخشید قاطی کردم😂😅
آجی میشی یا چون دیوونم ردم میکنی🤣
بیتا هستم ۱۴ ساله تبریز
سلاااااااااام
اتفاقاً من عاشق دیونه هاااام چون خودم به ردی ام 😁💔
منم می تونی نیلو یا هر چی دلت بخواد صدا کنی 😐💜
نانای اصغر صغرا عه ربطی نداشت ببخشید پس بای بای ماااااااا رفتیم 😐😁
عالیترین 😊😊
مرســـی 😎💜
اورین عخشم 😘
سپااااااااس حنا بانو 😐💜
عالی خیلی جای بدی کات کردی
😁💜
عالی بود
سپااااااااس 😁💜