اینم از قسمت دوم
از خواب بیدار شده بودم و دیدم صبح شده بود دیدم دور برم کلی سکه و پول ریخته شده بود با خودم گفتم دارم خواب میبینم بعد دیدم هر کی جلوم رد میش یه سکه میندازه بعد دیدم که مردم دارن فکر میکنن من یه آدم فقیر و بی پول هستم بعد من خیلیییییی خجالت کشیدم و همه ی پول هارو جمع کردم و دویدم سمت یه فروشگاه لباس و یه دست لباس گیر آوردم بعد رفتم خونه لیا چون خیلی به خونه ی ما نزدیک بود بعد در زدم و مادرش در رو باز کرد و سلام کردم و رفتم بالا که دیدم یکی تو اتاقش بود...
دیدم که همون پسری بود که دیشب بهش خوردم بعد سرم رو پایین آوردم و آروم گفتم لیا میتونی یه لحظه بیای اونم گفت حتما بعد رفتیم حیاط و بهش گفتم این پسره کیه؟ گفت اون پسر عمومه و منم گفتم پس چرا تا حالا بهم نگفتی گفت چون زیاد بابام با عمومم رابطه نداره برای همین بعد دیدم همون پسره یه دفعه دستش رو روشونه ام گذاشت و گفت...
بعد گفت سلام دختر حواس پرت چطوری؟ بعد منم با خجالتی گفتم ممنون خوبم بعد یکم هرسه تامون باهام حرف زدیم و من خداحافظی کردم و دیدم که اون پسر هم دیگه میره و من هم رفتم نگاه پشت سرم کردم دیدم اون پسر دنبالم میکنه البته شاید خونه اونها هم اونجا باشه بعد وقتی به خونه رسیدم یادم اومد که کلید همراهم نبود بعد داد زدم و به اون پسر گفتم هی یه لحظه میتونی بیای اینجا
بعداومد و ماجرا را براش تعریف کردم و زد زیر خنده?منم یکم عصبانی بودم چون خجالت میکشیدم و اونم گفت حالا از من میخوای چیکار کنم منم گفتم اول از همه میخوام اسمت رو بدونم اون گفت اسمم کانجیرو ست بعد خیلی تعجب کردم که اونم اسمش کانجیرو ست چون دوست پسر قبلی من هم اسمش کانجیرو بود بعد اونم از من پرسید تو اسمت چیه بعد منم گفتم سایو بعد گفت اسم قشنگیه بعد گفتم میتونی این در درو با لگد یا مشت یا هر چیز دیگه ای باز کنی بعد گفت ؟ چرا مگه میخوای دزدی کنی گفتم نه این خونه ی منه، با اینکه ماجرا رو براش توضیح داده بودم هنوز نفهمیده بود که اینخونه ی منه ?
بعد با خودم گفت وااای حالا من چطور از این آدم خنگ کمک بگیرم بعد گفتم هیچی ول کن میتونی بری خودم یه فکری میکنم بعد گفت واقعا ببخشید اخه ماجرایی که برام تعریف کردی خیلی بامزه بود برای همین منم نمیتونستم نخندم ، همین الان زنگ میزنم به آتش نشانی که بیان این قفل رو باز کنن بعد گفتم آتش نشانی چرا میتونیم همین طوری با یه چیزی بشکنیم بعد گفت نه ما نمیتونیم اینکارو بکنیم بعد کلا ما باهم بحثمون شد و منم دیگه از عصبانیت گفتم اصلا کمک تورو نخواستم از اینجا برو بعد اونم بهش برخورد و رفت....
بعد رفت بعد چند دقیقه که گذشت دیدم آتش نشان ها اومدن منم با خودم فکر کردم که اون خبرشون کرد و اینبار دیگه خیلی عصبانی بودم ولی از یه طرف هم فکر میکردم که اون نگرانم بود چون با اینکه ناراحتش کردم باز کمکم کرد و در رو باز کردن ،،وقتی رفتم خونه از خستگی داشتم میمردم رفتم نگاه کردم دیدم هیچی نداشتیم بخورم برای همین غذا رو ول کردم و رفتم خوابیدم ، اصلا خوابم نمیبرد وهی عذاب وجدان داشتم که چرا انقدر بد با اون پسر برخورد کردم یعنی هرجوری بوده باید ازش عذر خواهی کنم یا براش جبران کنم
بعد چند دقیقه دیگه خوابم برد صبح که شد زود خودم رو آماده کردم و رفتم بیمارستان تا یه سری به مامان بزرگم بزنم دیدم ک هنوز به هوش نیومده بود خیلی نگران بودم حدود چند ساعت اونجا بودم بعد یادم افتاد که دانشگاهم دیر شده بود اونم اولین روز دانشگاه?زود رفتم خونه و لباس هام رو عوض کردم و کیفم رو برداشتم و رفتم توی راه مدرسه آلیس رو دیدم اونم تو کلاس من هست بعد باهم حرف زدیم و گفتم خب چه خبر از کانجیرو باهم آشتی کردید ؟ گفت آره اون دعوا هیچی نبود به لطف تو باهم آشت کردیم چرا من؟ خب نصیحتی که اون روز بهم کردی خیلی روم تاثیر گذاشت و منم رفتم ازش معذرت خواستم منم گفتم چرا مگه اون دعوا تقصیر تو بود
بعد بحث رو ادامه نداد و ازم خداحافظی کرد منم عصبانی شدم و ناراحت بودم که باهم آشت کردن الان با خودم میگفتم که کاش اون حرف رو بهش نمیگفتم ??بعد دیدم که یه دانشجو جدید به کلاسمون اضافه شده بود ....
لطفا کامنت بزارید
منتظر قسمت بعدی باشید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
زودتر بزار عالیه
چشم قسمت بعدی رو وارد کردم ببینم کی منتشر میشه?
بزار بعدی رو لطفا
عالی بود
عالیه
??