سلام دوستان ، این داستان درباره دختری به نام سایو است که با دوست پسر قبلی اش بهم زد و زندگی جدید و بهتری رو با یکی دیگی شروع کرد
روزی از روزهای اوایل سپاتمبر بود و مدتی میشه که من و کانجیرو بهم زدیم از یه طرف دوباره میخوام پیش هم برگردیم و از یه طرف هم نمیخوام دیگه هیچوقت اون رو ببینم در کل دودل هستم ، امروز قرار بود لیستی از موادی که مادربزرگم احتیاج داشت رو بخرم و باید میرفتم خودم رو آماده کردم و رفتم توی راهم یکی رو دیدم
دیدم آلیس بود بهترین دوستم ، البته بهترین دوستم بود? چون الان دوست دختر کانجیرو است و منم خیلی ازش بدم میاد بهم سلام کرد و منم یه سری تکان دادم و رفتم دیدم یکی دست رو شونه ام گذاشت و نگاه پشت سرم کردم دیدم..
دیدم آلیس بود ? بهم گفت سایو میدونم ازم بدت میاد اما ما جدیدا باهم دعوامون شده هنوز بهم نزدیم اما مطمئن باش که این اتفاق خواهد افتاد پس نگران نباش سایو دوباره بهش میرسی?و منم دست رو شونه اش گذاشتم و گفتم :
نه ، اینکارو نکنید این اتفاق یه بار برای من پیش اومد و اوقات تلخی داشتم پس سعی کن از دستش ندی و یه لبخند زدم و رفتم.
توی فروشگاه دوست های جدیدمو دیدم شالیکا و لیا رفتم بغلشون کردم و لیست موادی که مادربزرگم بهم داده بود رو خریدم داشتم از فروشگاه خارج میشدم یه دفعه دوستام گفتن سایو وایسا امروز ما باهات میایم و رفتیم دم در خونه ما و با کلی اصرار و خواهش اومدن خونه ما گون امروز مادر بزرکم خونه نبود رفته بود پیش یکی از دوست های قدیمی اش و وقتی شب شد یه مهمونی شبونه برگزار کردیم اول ب صورت هامون ماسک زدیم و پا هامون روتوی یه سطل پر آب که انواع گل های معطر توش بود گذاشتیم بعد یه ساعت وقت داستان تعرف کردن رسید البته داستان های ترسناک?بعد همه مون تعریف کردیم و هممون داشتیم از ترس میلرزیدیم و یه دفعه یکی زنگ در رو زد.
دیدم هیچ کس نبود درو رو بستم و تا خواستم بشینم دوباره زنگ در رو زدن رفتم باز کردم دیدم هیچ کس نبود خیلی ترسیده بودیم به لیا گفتم پشت در بایسته تا اگه دوباره در زدن زود باز کنه چند دقیقه گذشت و کسی در نزد رفتیم نشستیم و فیلم مورد علاقه من رو نگاه میکردیم و پاپ کرن میخوردیم که یه دفعه زنگ در رو زدن در رو باز کردیم دیدیم ..
دیدم مادر بزرگم بود بهش سلام کردیم و گفتیم مادر بزرگ تو بودی هی زنگ در رو میزدی و زود خودت رو قایم میکردی مادر بزرگم گفت مگه من بچه ام چرا همچین کاری کنم؟ و ما هم گفتیم همین جوری? بعد دوستام رفتن و کم کم داشتیم برای خواب حاضر میشدیم که یه دفعه مادر بزگم قلبش گرفت و یه آهی کشید و بیهوش شد و زود زنگ زدم به اورژانس و وقتی رسیدن با همون لباس خوابام رفتیم بیمارستان مادر بزرگم رو بردن تو یه اتاق و منم تو سالن بودم و هی از دکترا میپرسیدیم میتونم بیام تو ،مادربزرگم حالش چطوره بعد اونا گفتن که فشار زیاد و فشار خون بالا باعث شد تا این اتفاق بیوفته و گفتن که باید تا دو هفته اینجا بمونه بعد منم با ناراحتی رفتم تو راه یکی رو دیدم
دیدم که یه عده پسر دارن یه گوشه من رو مسخره میکنن و هی به هم حرف بد میزنن من هم تند تند داشتم میدویدم و حالم بد بود یه دفعه به یه ،سر خوردم افتادم زمین و اون کمکم کرد بلند شم بعد بهش گفتم ممنون و زود فرار کردم همه فکر میکردن من یه فراری هستم که پلیس ها دارن دنبالم میگردن بعد به خونه رسیدم دیدم کلید همرام نیست و مجبور شدم تا صبح اونجا بمونم و صبح که شد...
لطفا کامنت بزارید ?❤
منتظر قسمت بعدی باشید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود خیلی خوب بود ، سازنده، موفق باشی