
خب اینم پارت سوم قبل از این دومی رو گذاشتم امیدوارم به ترتیب منتشر بشه
کامل براش توضیح دادیم که باید چی کار بکنه. قرار شد وقتی برنامه شون رو ریختن که برن بلوینگ به ما خبر بده و ما هم با صاحب اونجا صحبت کنیم که جز ما و رونالد و فرد ، کس دیگه ای رو راه نده تو باشگاه. قرارشون رو گذاشتن ساعت شش . یعنی یک و نیم ساعت دیگه . وقت کمی داشتیم . سریع رفتیم سمت باشگاه.
من صاحب باشگاه رو میشناسم . مرد خوبیه و توی خیلی از ماموریت هامون کمکمون کرده . گفتم : « سلام اقای هاور . حالتون چه طوره ؟ میتونید امروز هم توی یکی از ماموریت های ما کمکمون کنید ؟ » ازم راجب ماموریتم پرسید و منم داستان رو براش گفتم. گفت : « عجب . پس یه جاسوس حرفه ای تو سازمانه . خب قبوله . امروز ساعت شش جز شما و اون دو نفر کسی رو راه نمیدم . » « ممنونم آقای هاور . یادتون نره که کاری کنید که رونالد مشکوک نشه درسته خودش رو به خنگی میزنه ولی خیلی باهوشه» آقای هاور گفت : « بله . بله . حواسم هست »
ساعت ده دقیقه به شش رفتیم باشگاه . آقای هاور با چند نفر صحبت کرده بود که بیان اونجا تا رونالد مشکوک نشه که چرا کسی اونجا نیست . ساعت شش و ربع اومدن باشگاه ( رونالد همیشه بد قوله و دیر میره سر قرار ). رفتن رخت کن و بعد خوش و بش کنان اومدن بیرون . من و آلیا هم یک گوشه نشسته بودیم .
طبق قرارمون وقتی رونالد داشت توپ می انداخت فرد برگشت و به ما چشمک زد . من هم سر تکون دادم به این معنا که حرف هایی رو که باید میزد رو بزنه و بعد با آلیا رفتیم و خیلی آروم پشت سر رونالد ایستادیم . از جیبم دستمالی رو که بهش داروی بی هوش کننده زده بودیم بیرون آوردم . فرد یک توپ برداشت و گفت :« رونالد میدونی که تو بهترین دوست منی . اما این بار باید منو ببخشی » رونالد گفت : « چرا مگه چی کار کردی ؟ » فرد جواب داد : « به خاطر ماموریتی که دارم »
رونالد گفت : « این که خوبه » فرد گفت : « آره خوبه . ولی برای تو بد تموم میشه . » رونالد تعجب کرد و گفت : « مگه ماموریتت چیه ؟ » خیلی آروم آماده شدم که دستش رو ببندم . فرد گفت :« ماموریتم اینه که به ماریا و آلیا کمک کنم تو رو دستگیر کنم » فرد گفت : « چی؟ » سریع برگشت و متوجه ما شد. میخواستم دستش رو ببندم
رونالد سعی کرد فرار کنه اما من خیلی فرز بودم . سریع دستمال رو گرفتم جلوی صورتش و بی هوش شد . ساعت ده شب بود و همه خوابیده بودن و رونالد هنوز به هوش نیومده بود.رونالد رو بسته بودیم به صندلی و آلیا رفته بود بخوابه چون فردا یه کار مهم داشت و نمی تونست دیر بخوابه . کم کم رونالد به هوش اومد و گفت : « چی می خوای؟ » براش توضیح دادم که دنبال جاسوس ADLS میگردیم . گفت : « من جاسوسشون نیستم باور کن »پوز خند زدم. گفتم : « تو گفتی و منم باور کردم. »همون لحظه یه چیز تیز جلوی گردنم احساس کردم. یک نفر یه چاقو گذاشته بود جلو گردنم.بعد یک نفر دست هام رو گرفت. نمی تونستم حرکت کنم.با اینکه معمولا از چیزی نمی ترستم تمام وجودم رو ترس فرا گرفت چون چیزی برای دفاع از خودم نداشتم. اون دو نفر گفتن : « راست میگه . اون جاسوس نیست . ما جاسوسیم »
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانت خیلی زیباست
قراره هیجانی تر بشه؟
عاشقانه که نیست؟
لطفا به سوالات من پاسخ بده😁
بله قراره هیجانی تر بشه و عاشقانه هستش و احتمالا ( بالای ۹۰ ٪) با مرگ تموم میشه
و خوشحالم که دوست داشتید
او
در پارت بعدی عشق و علاقه شروع میشه و کم کم اوج میگیره .
امیدوارم که خوشتون بیاد
اهان پس به احتمال زیاد داستان رو نخونم چون زیاد از داستان های رمانتیک و عاشقانه خوشم نمیلد
هرجور راحتید ولی خیلی رومانتیک نیست
بیشتر هیجانیه
خودم از پارت چهارم به بعد رو خیلی دوست دارم . امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
وای برگام😵🌿🌿☘🍀
😂😂
امید وارم خوشتون اومده باشه