سلام امیدوارم حالتون خوب باشه🤍 خب بازم عذر خواهی میکنم... ایم ساری🙏🏻😐قول نمدم تکرار بشه😁🙏🏻خب بریم سراغ داستان
داشتم تو انستا چرخی میزدم که یهو....
آلارم اکوما ب صدا در اومد😍😍😍😍.. داشتم از خوشحالی بال در میوردم..[°•°:اووخییی بچم ذوقید😂] بزودی تبدیل شدم و رفتم تا با شرور بجنگم....(:)(:)(:) از زبان ادرین؛) بعد از مدرسه به خونه رفتم.. خیلی خسته بودم... دلم برای لیدی باگ تنگ شده بود..چند روزی ندیدمش... میخواستم تبدیل بشم که یهو ناتالی وارد اتاق شد.. ناتالی: ادرین اماده شو امروز کلاس شمشیر زنی داری..)میخواستم بگم حالم بده که یهو رفت...اماده شدم و رفتم...
^در کلاس شمشیر زنی^ داشتم تمرین میکردم اما فکرم همش درگیر بود...دوراهی خیلی سخته...همینطور غرق فکر و خیال بودم که با صدای کاگامی به خودم اومدم... داشت صدام میکرد...ادری: ها...چی...چی میگفتی؟!)کاگامی: ادرین این همه باهات حرف میزدم نشنیدی؟....کجا بودی؟!) ادری: اینجا بودم فقط یکمی فکرم در گیره..)کاگامی: اگه خواستی میتونی با من حرف بزنی...من مشاور خوبیم☺)[°•°: اره ارواح خاک باغچتون😐 کاگامی: مرض میخوای الان بزن..°•°: از ادمایی که زیاد وراجی میکنن متنفرم☺برای همین دهنشو با چسب بستم☺😐] ادری: اممممم......چطور بهت بگم....م..من...یعنی...تو...مادوتا...) که یهو کاگامی دستمو گرفت و گفت: راحت باش🙂)[°•°: زهر عقربو راحت باش😑] سرمو پایین گرفتم و یه پوفی گفتم ادری: کاگامی... یه سوال..؟) کاگامی: بگو فدات شم)[°•°: من اینارو تحمل نمکنم😑 اینطور پیش بره من خودکشی مکنم چون کاگامی داره راه میره رو اعصابم😑....]ادری: تا حالا تو زندگیت دوراهی داشتی؟!) کاگامی: یعنی چی؟)[°•°: به افتخار خنگیش یه دست و یه هورا😐👏🏻] ادری: یعنی تا حالا تو دو راهی قرار نگرفتییییی؟؟) کاگامی: منظورت رو نمیفهمم...)ادری: دوراهی یعنی اینکه قلبت یه چیزی میگه و عقلت یه چیز دیگه میگه....یعنی اینکه دو تا راه داری باید یکی از بین اون دو تا راه انتخاب کنی....تا حالا این اتفاق واست نیوفتاده؟!..)
کاگامی: اره....اتفاق افتاده...ببین ادرین همیشه به عقلت گوش بده... چون اون میتونه تو رو به راه راست هدایت کنه)[°•°:😐من وقتی به عقلم گوش بدم منو میبره سمت دره😐😂💔] و نزدیکم اومد و منو بوسید...منم اصلا حال همراهی کردنشو نداشتم...فقط بهش یه لبخند زدم... کاگامی کیفشو برداشت و رفت....دوراهی خیلی سخته کاش میشد هویت لیدی باگ رو بفهمم....کاشکی.... پاشدم و شروع به جمع کردن کردم... داشتم وسایلم رو جمع میکردم که الارم اکوما به صدا در اومد😍😍😍.....وااااایییییییی چه خوشحال شده بودم....بزودی تبدیل شدم و با شتاب فراوان و بدون درنگ خودم را به فرد اکوماتیز شده رساندم[°•°: چرا کتابی تایپیدم😐😂] همزمان با لیدی رسیدم... و بلافاصله شروع به جنگیدن با فرد اکوماتیز شده کردیم...^ پس از جنگ ^ کت: سلام بانوی من😍) لیدی: سلام کیتی😍) و همدیگه رو بغل کردیم...تو بغل هم بویم که یهو گوشواره های لیدی و انگشترم صدا دادن....[°•°: چه شانسی😐💔] کت: اوه شت..... فردا ساعت ۸ صبح...) لیدی: اوک) و گونه ی لیدی رو بوسیدم و رفتم...
کاگامی: اره....اتفاق افتاده...ببین ادرین همیشه به عقلت گوش بده... چون اون میتونه تو رو به راه راست هدایت کنه)[°•°:😐من وقتی به عقلم گوش بدم منو میبره سمت دره😐😂💔] و نزدیکم اومد و منو بوسید...منم اصلا حال همراهی کردنشو نداشتم...فقط بهش یه لبخند زدم... کاگامی کیفشو برداشت و رفت....دوراهی خیلی سخته کاش میشد هویت لیدی باگ رو بفهمم....کاشکی.... پاشدم و شروع به جمع کردن کردم... داشتم وسایلم رو جمع میکردم که الارم اکوما به صدا در اومد😍😍😍.....وااااایییییییی چه خوشحال شده بودم....بزودی تبدیل شدم و با شتاب فراوان و بدون درنگ خودم را به فرد اکوماتیز شده رساندم[°•°: چرا کتابی تایپیدم😐😂] همزمان با لیدی رسیدم... و بلافاصله شروع به جنگیدن با فرد اکوماتیز شده کردیم...^ پس از جنگ ^ کت: سلام بانوی من😍) لیدی: سلام کیتی😍) و همدیگه رو بغل کردیم...تو بغل هم بویم که یهو گوشواره های لیدی و انگشترم صدا دادن....[°•°: چه شانسی😐💔] کت: اوه شت..... فردا ساعت ۸ صبح...) لیدی: اوک) و گونه ی لیدی رو بوسیدم و رفتم...
خب اینم از این😐تموم شد دیگه چرا داری نگاهم میکنی😐 نه شوخیدم😐😂برو بعدی😐👈🏻
از زبان مرینت:)پس از خداحافظی با جناب کت نوار[°•°:😐💔رد دادم😐میااااااا بیا ادامه بده...•°•: دارم برای امتحان میخونم....°•°: میا پلیز میخوام بخوابم🥺 •°•: ساری بای😐....°•°:میا ی بیشعور😐ولش من ادامه رو مینویسم...]به سمت خونه حرکت کردم....《تیکی اسپاتس اف》و رفتم رو تختم دراز کشیدم..... واااییی امروز چقدر خسته کننده بود... روی تختم دراز کشیدم... تو فکر فرو رفته بودم....داشتم به اتفاقات چند روز گذشته فکر میکردم.... چرا ادرین اینقدر با من مهربون شده...چرا میخواد مارو ببره هاوایی...اون که مدرش اجازه نمیده چطور الان گذاشت و.....همینطور داشتم فکرمیکردم که یهو....
یادم افتاد باید وسایلم رو اماده کنم.... چمدانم رو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن لباس های موردنظرم...^ بعد ۱ ساعت^ جنع کردن لباس ها تموم شد خیلی خسته بودم...روی تخت دراز کشیدم یه نفس عمیقی کشیدم و به تیکی گفتم: تیکی...بنظرت من و ادرین بهم می رسیم؟...... تیکی....تیکی کجایی.....تیکیییی....) وای تیکی کجاست داشتم دنبالش میگشتم که یهو یه صدایی میشنیدم...صدا از داخل جعبه خیاطی میومد...نزدیکش شدم...تیکی بود و.....
پلگ😳پلگ اینجا چکار میکنه....[°•°: بریم مکالمه ی این دو تارو بشنویم یعنی بخونیم🤦🏻♀️😂...]/\/\ تیکی: پلگ...)پلگ: جونم حبه قند...) تیکی: بنظرت ما بهم میرسیم...؟)پلگ: البته که میرسیم عزیزم... ولی چرا این سوالو پرسیدی...؟) تیکی: تو که میدونی برای ازدواج کوامی ها باید هولدر هاشونم ازدواج کنن وگرنه ازدواجشون رسمی حساب نمیشه...) پلگ: خب این که مشکلی نیس... من میگم اد ... اوه شت یادم رفت نباید اسم هولدر هامونو بگیم...) تیکی: امیدوارم بتونیم باهم باشیم🥺...) پلگ: اااا گریه نکن حبه قندم...*اشکاشو پاکید* تو که دیدی حتی در زمان های قدیم هم بهم میرسید....) تیکی: اره بهم می رسیدیم هولدرهای ما هم ازدواج میکردند ولی یه مشکلی پیش میومد و یکیشون....) /\/\که یهو هواسم نبود....
میخواستم تکیه کنم ولی چون چیزی نبود افتادم... ایستادم و خودمو جمع و جور کردم و با سرعت به سمت تختم حرکت کردم و خودمو به خواب زدم...
تیکی: واای پلگ تو نباید میومدی برو وگرنه اگه هولدرم بدونه بد میشه...) پلگ: چرا بد میشه... اتفاقا هولدرت خیلی مهربون و دوست داشتنیه...) تیکی: مررض من خجالت میکشم چون هیچی در مورد رابطه مون بهش نگفتم و اگه خودش بدونه ناراحت میشه☹....) پلگ: باشه حبه قندم پس من میرم... بای) پلگ رفت منم بصورت کاملا طبیعی و نرمال از جعبه بیرون رفتم... و به سمت تخت مرینت رفتم... دیدم که خوابه پتو رو روی مرینت کشیدم و رفتم....
از زبان مرینت:) داشتم راه میرفتن وای چقدر اینجا عجیبه....چرا اینطوره..؟.. چرا سمت راست گلهاش صورتی و سمت چپ گل هاش سفید و بی رنگ هست😐؟احتمالا پری باغبان یادش رفته که سمت چپ رو هم کنه😐😂 یهو کت اومد....[°•°: اقا گفته باشم من رو کت کراشیدم😐❤میدوستمش پس هواستون باشه😐😂] پریدیم بغل هم...
کاگامی چون اون ادم خوبیه لایلا هم روش بنزین میریختم تا بتر بسوزه.... عه! سوخت من میرم پارتی بگیرم شماهم دعوتین😁😁😁 وای نگا جمعیتو😁😁😁
🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳
کاگامی
چون طرفدار شیپ لوکانتم
یه فکر خوب! آدرین هم نرینت، کاگامی لایلا و کلویی رو بگیره تا راحت شیم
والا
جواب چالش:اگه من بودم میرفتم بنزین بر میداشتیم میریختم رو خونه و روی اون دوتا انگل تا از دستشون نجات پیدا کنیم راحت شیما 😂😂🤣😂😂🤣😏😝
عالی بود 😍😍
ج چ👈 هیچ کدوم😂
مرسی💜💜
😂😂نه نمشهیکی رو باید نجات بدی
عالی بود
ج چ:هیچ کدوم حالا چرا چون خودمو می خوام نجات بدم😂😂
میسی شادی😍❤
ااا نمیشه😂😂 باید یکیشونو نجات بدی😂