خب پاترهدا اینم از پارت دوم ^-^♡♡♡خوشحال میشم نظراتتون رو راجب این پارت بشنوم :)))
هری خم شد و یک نامه روی پایش دید. اون رو برداشت. ننوشته بود که نه مال کی هست یا از کجا اومده بود. هری نامه رو باز کرد اما چیزی در اون نامه ننوشته بود. هری آهی کشید و فکر کرد که این نامه هم سرکاری از دراکو مالفوی هست. هری اون رو مچاله کرد و اونو پرت کرد. هری دوباره آهی کشید و دوباره به ستاره ها نگاه کرد. لبخندی زد و از اونجا خارج شد.
فردا صبح : امروز صبحانه دانش آموزان پنکیک با روکش خامه بود. روی پنکیک ها کلی توت فرنگی گذاشته شده بود. رون که اصلا نتونست دَووم بیاره سریع شروع کرد به خوردن. هرماینی آهی کشید و با عصبانیت به رون نگاه کرد و گفت :(( میشه دست از خوردن برداری؟؟! بهترین دوست تو مثلا دوباره دیر اومد!!!)) رون که دور دهانش خامه ای شده بود ، با تعجب به هرماینی نگاه کرد و گفت :(( میشه یه روز من یه غذای درست و حسابی بخوردم ؟؟! خب من از کجا بدونم که اون کجاست ؟؟!))
در همان زمان ، هری وارد شد. هرماینی با عصبانیت به او نگاه میکرد. کتابش را به دستش کبوند و گفت :(( معلوم هست چرا بعضی اوقات انقدر دیر میکنی ؟؟! اگر به خاطر این دیر اومدنات یک امتیاز از گروهت کم بشه ، میخوای چیکار کنی ؟؟! )) هری با تعجب به هرماینی نگاه کرد. به این ور و اون ورش نگاه کرد و گفت :(( خیلی ها موقع صبحونه دیر میان. ولی تا الان یه امتیاز هم از گروهشون کم نشده!!! پس چرا انقدر همیشه بی اعصابی ؟؟)) رون پوزخندی زد و گفت :(( خب اون همیشه بی اعصابه.)) هرماینی کتابش را محکم به رون کبوند. هری کنار جینی نشست. جینی دست به سینه داشت به هری نگاه میکرد.
هری مشغول خوردن پنکیک بود تا اینکه لونا به سمت میز گریفیندور اومد. رویش را به هری کرد و گفت :(( دوست نداری راجب دیشب براشون توضیح بدی ؟؟)) هرماینی با تعجب رو به هری کرد و بهش گفت :(( مگه دیشب داشتی چیکار میکردی ؟؟!)) رون وقتی قیافه هرماینی رو دید از ترس به خودش لرزید. هرماینی با عصبانیت به رون نگاه کرد و بعد به هری. لونا به آرامی به هرماینی گفت :(( شاید اگر انقدر قیافه خودت رو عصبانی نشون ندی ، هری هم جرعت این رو داشته باشه که بهتون بگه چه اتفاقی افتاده!!)) هرماینی نفس عمیقی کشید و با آرامش ازش خواست که بهش بگه چه اتفاقی افتاده.
جینی با تعجب به لونا نگاه کرد و گفت :(( خب چرا خودت بهمون نمیگی که چه اتفاقی افتاده ؟؟ )) لونا گفت :(( شاید بهتر باشه خود هری بگه !!! به هرحال اون اتفاق برای اون افتاده !!!)) رون به لونا نگاه کرد و گفت :(( یه سوال اختصاصی !! خودت چجوری فهمیدی که هری داره چیکار میکنه ؟؟! )) هرماینی به رون اشاره کرد و به لونا گفت :(( اینو راست گفت !!! ))
لونا گفت :(( خب...من توی خواب راه میرم. و همینجور که داشتم تو خواب راه میرفتم ، یه مگس روی بینیم نشست و من عطسم گرفت و از خواب بیدار شدم. خودم اون موقع نفهمیده بودم چجوری اومدم اینجا ولی از دور هری رو دیدم که داشت یه کاغذ رو مچاله میکرد و اون رو پرت میکرد. )) هرماینی نفس عمیقی کشید و گفت :(( خب من فکر میکردم یه اتفاق بدی افتاده....اوفففف از دست تو لونا !!! )) جینی به هری نگاه کرد و گفت : (( توی اون کاغذ چی نوشته بود ؟؟ ..... ))
خب بچه ها اینم از این پارت :))) بنظرتون وقتی هری بهشون بگه هیچی ننوشته بود ، واکنش بقیه چیه؟ ^-^♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
خیلی زیبا و عالی بود عزیزم😘😘❤❤❤با انرژی به داستان قشنگت ادامه بده🌠🌠🌠🌠🌠💝💝💝💝
چالش: نمد😐
مرسی کیوتم نظر لطفته ^-^♡♡♡♡♡♡♡♡♡
عالی بود ^_^
فقط یچیزی.چطور لونا تونسته بدون گفتن اسم رمز وارد خوابگاه گریفندور بشه؟
مرسی هرماینی جونم ^-^♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
حتما تو خواب یه چیزی گفته که تونسته وارد بشه 😅♡♡
واقعا داستانت عالیه عزیزم😍😍😍😍😍😍😍💙💙💙💙💙💙💙💙💙
چالش : با چشای گود شده نگاهی غضبناک به دراکو میندازن
مرسی زینب جون ^-^♡♡♡♡
بریم ببینیم 😄♡♡♡♡♡♡♡♡
خیلی خوب بود😍😍😍 چ: من حس می کنم بی تفاوت از کنارش رد میشن (اهمیتی به نامه نمی دن)
مرسی لی لی جون ^-^♡♡♡♡
ببینیم چی میشه 😄♡♡♡♡♡
منم حانیه هستم ۱۲ سالمه
خوشبختم آجی حانیه ^-^♡♡♡♡
چالش : شاید باور نکنن و فکر کنن هری داره ۰یزی ازشون مخفی میکنه
بدو پارت بعد رو بزار فوقالعاده بود🤩
ببینیم 😄♡♡♡♡
مرسی کیوتم فردا بعد امتحانم دوباره پارت بعدی رو مینویسم ^-^♡
رواوو عاجوو خعلییی قشنگ بود😍😍😍😍
ج.چ:آمممفک کنم فک میکنن که هری داره دورغ میگه😐😂😹
مرسی عاجی ^-^♡♡♡♡
ببینیم چی میشه 😄♡♡
عالییییی
چالش: فکر کنم باور نمی کنن🤷🏽♀️🤷🏽♀️
💙💙💙
مرسی کیوتم ^-^♡♡♡♡♡
ببینیم چی میشه 😄♡♡♡
عالییی
آجی میشی
مرسی کیوتم ^-^♡♡♡♡
آره من باران ۱۵ و شما؟؟؟ :))))
ج.چ:جدیدن حوصلم نمیشه بنویسمم ولی چیزی به ذهنم نرسید
عالی بود❤
اشکالی نداره ^-^♡♡♡♡
مرسی کیوتم :)))) ♡♡♡♡