سلامممم به همتونننن. اومدم پارت آخرو بزارم یه حمایت عالی میخوامممم✨️😭🎀
هانا چند دقیقه فقط به آینه خیره ماند... اما این بار، پسر ناپدید نشد. فقط آرام گفت: «بالاخره... یکی تونست منو ببینه.» هانا با صدایی لرزان پرسید: «تو... کی هستی؟»
پسر لبخند تلخی زد. «اسمم مهم نیست... من هیچوقت داخل این عکس زندانی نبودم...» هانا اخم کرد. «پس چرا سالها توی عکس بودی؟!» پسر چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: «چون اون عکس... زندان من نبود... پناهگاهم بود.»
هانا چیزی نمیفهمید. پسر ادامه داد: «سالها پیش... هر کسی این عکس رو پیدا میکرد، فکر میکرد من نفرین شدم. اما حقیقت برعکس بود...» هانا نفسش را حبس کرد.
«اون سایهای که دیدی... دنبال من نبود... دنبال صاحب بعدی عکس بود.» اشک توی چشمهای پسر جمع شد. «تا وقتی من داخل عکس بودم، اون نمیتونست به هیچکس نزدیک بشه. برای همین سالها همونجا موندم...»
هانا با ناباوری گفت: «پس وقتی تو از عکس ناپدید شدی...» پسر فقط سرش را پایین انداخت. «دیگه هیچچیز جلوشو نمیگیره...» در همان لحظه...
آینه اتاق با صدای بلندی ترک برداشت. هانا وحشتزده برگشت. اما دیگر هیچ تصویری از خودش داخل آینه نبود. فقط اتاق دیده میشد...
انگار هانا هیچوقت آنجا نایستاده بود. گوشیاش روی زمین افتاد و خودبهخود روشن شد. اعلان جدیدی روی صفحه ظاهر شد: «۱ عکس جدید ذخیره شد.» هانا با دستهای لرزان آن را باز کرد...
همان عکس قدیمی بود. درخت خشک هنوز وسط تصویر دیده میشد. اما این بار... پسری که کنار درخت ایستاده بود، دیگر آن پسر ناشناس نبود...
خودِ هانا بود. و گوشهی عکس... دختری با لباسهای امروزی، در حالی که مستقیم به دوربین نگاه میکرد، آرام لبخند میزد... انگار منتظر بود... نفر بعدی هم این عکس را پیدا کند...
فرصت؟
راستی عالی بود خسته نباشی✨