ناظر جون لطفا رد نکن زحمت کشیدم پیلیز 🙏🏻🙏🏻🥺🥺 امیدوارم که خوشتون بیاد منتظر پارت های بعدی باشید (اگه خوشتون اومده تو نظرات لایک بفرستید 👍🏻) Let's go 🏁🏁🏁🏁
از پشت میزم بلند شدم رفتم سمت کتابخونه تا بلکه یدونه کتاب بخونم ، از بین هفت طبقه کتابخونه از طبقه دوم یک کتاب با جلد قهوهای رنگ و جنس چرم طبیعی و با قطر ۱۵ سانت و با نوشته های انگلیسی طلایی برجسته روش نوشته تاریخچه لاکا. اونو برداشتم. مثل فال حافظ شانسی بازش کردم و جمله اول رو که خواندم بستمش. رفتم تا بقیه وسایلمو جمع کنم چون من توی بهترین مدرسه شبانه روزی جهان قبول شدم و دارم می رم هفتم و اون مدرسه منو قبول کرده ، اون مدرسه شامل: مهد کودک و پیش دبستانی و دبستان و دبیرستان و تمامی رشته های دانشگاه رو داره و شبانه روزیه. فردا: یه لباس تیشرت دخترانه سفید با یه شلوار بالای مچ تنگ آبی و شال خردلی و یه پالتوی تابستونی خردلی رنگ با گوشیم یه تاکسی فرودگاه امام خمینی گرفتم رفتم فرودگاه. من با یه چمدون بزرگ بنفش و این لباس ها داشتم می رفتم سمت گیت وفردا داشتم کتاب های درسی و وسایل مدرسمو می گرفتم و همچنین یه لباس مخصوص مدرسه. یه هودی طوسی و بنفش و زرد و نارنجی و قرمز خریدم با شلوار لی آبی تنگ و گشاد و مشکی تنگ و گشاد خریدم. فردا: موهامو بافتم و یه تیشرت سفید با طرح دیوار چین پوشیدم و یه شلوار اسپرت سرمهای با یه کتونی سفید با بعد گیت رفتم سمت سی آی پی تا وقت پروازم برسه. توی این دو دقیقه یه آیس پک شکلاتی خوردم
وسایلمو جمع کردم رفتم فرودگاه امام خمینی که برم لندن و از لندن سوار کشتی بشم و برم لاکا چون نزدیکای انگلستانه. سه ساعت بعد: وارد خونه کوچکم شدم که یه راهروی درازه و کنارش چند تا دره ، در اول: حمام ، در دوم: توال ت ، در سوم: اتاق خواب ، در چهارم: اتاق کار ، در پنجم: آشپزخانه ، در ششم: اتاق پذیرایی . خونه مبله بود و مادر دوستم که لاکایی بودن برام گرفتن و فقط باید لپ تاپم و لباس هامو و کتابامو می ذاشتم سر جاشفردا داشتم کتاب های درسی و وسایل مدرسمو می گرفتم و همچنین یه لباس مخصوص مدرسه. یه هودی طوسی و بنفش و زرد و نارنجی و قرمز خریدم با شلوار لی آبی تنگ و گشاد و مشکی تنگ و گشاد خریدم. فردا: موهامو بافتم و یه تیشرت سفید با طرح دیوار چین پوشیدم و یه شلوار اسپرت سرمهای با یه کتونی سفید با
مدرسه ها شروع شد و منو دوستم رفتیم سوار قطار شدیم. تقریباً دو روز و نیم راه بود تا مدرسه و ما با قطار مخصوص مدرسه به مدرسه می رفتیم. من و دوستم خوابگاه هایمان جدا بود. من خوابگاهم ضلع غربی مدرسه بود و دوستم ضلع شرقی. نام دوستم زی بود و خواهر دوقلویش دراما که پنج دقیقه بزرگتر می باشد. آنها ۱۶ سال دارند و خواهر آنها ۲۰ سال ، برادر بزرگشان ۱۵ و کوچکه ۸ سال دارد. نام برادر بزرگشان بن و کوچکه پیتر و خواهر بزرگشان هم کارا. کارا یک ساحره می باشد و در هاگوراتز تحصیل کرده است و زی و دراما قبلاً آدم بوده اند ولی در دریا غرق می شوند و توسط یک تار مو دوباره به زندگی باز می گردند ولی به صورت رباتی ولی جنازه هایشان هنوز سرد خانه می باشد. توی قطار من با زی و دراما و یه دختر سال هفتمی که هم خوابگاهی من می باشد و نام اون سولا آراناس می باشد توی یه کوپه بودیم و شب که می خواستم بخوابم همین طوری فقط داشتم به دیوار زل می زدم تا بلکه فکر کنم فردا چی می شه و مدرسه چی می شه ، وقتی که چشام داشت سبک می شد یه غلطی که زدم و به پهلو شدم دیدم یه چشای سبز آبی روشن دارن بهم زل می زنن می خواستم جیغ بزنم تا اینکه فهمیدم که یا زیه یا دراماعه و اون بهم گفت: امیدوارم که زیاد غریبی نکنی بای بای.
دیگه هیچی به ذهنم نیومد بقیه پارت های بعدی بای بای
قابل توجه کسانی که پست را می بینند.
اگر می خواهید داستان ادامه پیدا کند لطفا تو نظرات استیکر لایک را ارسال کنید
آره قشنگه حتما ادامه بده . 😁
و راستی اگه خط آخر منظورت غلتیدن بود . این شکلی نوشته میشه : غلت