فکر میکنم با شاهکار جناب نظامی یعنی "خسرو و شیرین" آشنایی داشته باشید! من این پست رو یک سال پیش ساختم ولی به دلایلی حذفش کردم، حالا کاملتر در خدمتتون قرارش دادم. رویارویی دو عاشق؛ یکی پادشاه ساسانی و دیگری کوهکن بیچیز.
در این داستان، خسرو (پادشاه ایران) عاشق شیرین (شاهزاده ارمنستان) و شیرین نیز به او عشق میورزد. اما علاوه بر خسرو، عشق شیرین در دل شخص دیگری نیز خانه میکند؛ کوهکنای به نام فرهاد. فرهاد هرروز به دشت میرفت و از عشق شیرین نالهها میکرد؛ در حالی که کاری از دست او ساخته نبود و جرأت نداشت عشق خود را به شاهزاده ابراز کند. خسرو پس از شنیدن این خبر فرهاد را به قصر خود میآورد تا با او مناظره کند و با پول و مال فراوان، او را از عشق به شیرین بازدارد.
متن مناظره: (مصراع اول سخن خسرو و مصراع دوم پاسخ فرهاد است) +نخستین بار گفتش کَز کجایی؟/ -بگفت از دار ملک آشنایی. 💠دار ملک: سرزمین 💠آشنایی: دوستی و عشق +بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟/ -بگفت انده خرند و جان فروشند. 💠صنعت: شغل، کار 💠انده: اندوه، غم +بگفتا جانفروشی در ادب نیست!/ -بگفت از عشقبازان این عجب نیست. +بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟/ -بگفت از دل تو میگویی، من از جان. +بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟/ -بگفت از جان شیرینم فزون است. +بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟/ -بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟ +بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟/ -بگفت آن گه که باشم خفته در خاک. +بگفتا گر خرامی در سرایش؟/ -بگفت اندازم این سر زیر پایش. 💠خرامی در سرایش: به خانهی او بروی +بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟/ -بگفت این چشم دیگر دارمش پیش 💠ریش: زخم
+بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟/ -بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ. 💠گر کسیش آرد فرا چنگ: اگر کسی او را بدست آورد و با او ازدواج کند 💠آهن خورد ور خود بود سنگ: حتی اگر مانند سنگ باشد، با تیشهی آهنین بر او میزنم +بگفتا گر نیابی سوی او راه؟/ -بگفت از دور شاید دید در ماه. +بگفتا دوری از مه نیست در خور/ -بگفت آشفته از مه دور بهتر. 💠دوری از مه نیست در خور: دوری از ماه (استعاره از یار، شیرین) شایسته نیست 💠آشفته: دیوانه +بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟/ -بگفت این از خدا خواهم به زاری. 💠به زاری: با گریه و زاری +بگفتا گر به سر یابیش خشنود؟/ -بگفت از گردن این وام افکنم زود. 💠گر به سر یابیش خشنود: اگر او با دریافت کردن سر تو خشنود شود 💠از گردن این وام افکنم زود: این دین را به او ادا میکنم (منظور فرهاد از وام، سر او و دینش به شیرین است) +بگفتا دوستیش از طبع بگذار/ -بگفت از دوستان ناید چنین کار. 💠از طبع بردار: فراموش کن، صرف نظر کن 💠دوستان: عاشقان +بگفت آسوده شو، کاین کار خام است/ -بگفت آسودگی بر من حرام است. 💠خام: بیهوده، نسنجیده +بگفتا رو صبوری کن در این درد./ -بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟ 💠از جان صبوری چون توان کرد: در مقابل درد جان (فرهاد، شیرین را جان خود میداند) چگونه میتوان صبوری کرد؟ +بگفت از صبر کردن کس خجل نیست/ -گفت این، دل تواند کرد، دل نیست. 💠خجل: شرمنده (یعنی در مقابل درد عاشقی صبوری کن و تحمل کن، از صبر کردن کسی زیان ندیده)
+بگفت از عشق کارت سخت زار است/ -بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟ 💠کارت سخت زار است: کارت دشوار و سخت است +بگفتا جان مده بس دل که با اوست/ -بگفتا دشمناند این هر دو بیدوست. 💠جان مده بس دل که با اوست: جانت را برای شیرین فدا نکن، همین که دلت پیش اوست، کافیست 💠دشمناند این هر دو بیدوست: بدون حضور شیرین، هردو را مانند دشمن باید از خود راند. +بگفتا در غمش میترسی از کس؟/ -بگفت از محنت هجران او بس. 💠محنت هجران او: غم و رنج دوری او +بگفتا هیچ همخوابیت باید؟/ -بگفت ار من نباشم نیز شاید. 💠هیچ همخوابیت باید: آیا همسری خواهی داشت 💠ار من نباشم نیز شاید: اگر من مرده باشم هم چنین اتفاقی نمیافتد +بگفتا چونی از عشق جمالش؟/ -بگفت آن، کس نداند جز خیالش. 💠عشق جمالش: عشق زیبایی او +بگفت از دل جدا کن عشق شیرین/ -بگفتا چون زیم بیجان شیرین؟ 💠چون زیم بیجان شیرین: بدون شیرین که جان من است چگونه زندگی کنم؟ +بگفت او آن من شد زو مکن یاد/ -بگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟ +بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟/ -بگفت آفاق را سوزم به آهی. 💠آفاق را سوزم به آهی: با آهی آتشین، جهان را میسوزانم چو عاجز گشت خسرو در جوابش/ نیامد بیش پرسیدن صوابش. به یاران گفت کز خاکی و آبی/ ندیدم کس بدین حاضر جوابی.
پس از این مناظره، خسرو که میبیند توان مقابله با عشق فرهاد را ندارد، او را فریب داده و به دروغ به او میگوید که "کوهی در سر راه ماست که آمد و شد را دشوار کرده، اگر از میان آن راهی بسازی که رفت و آمد را آسان کند، از عشق شیرین در خواهم گذشت." فرهاد میپذیرد و دست به کار میشود. آوازهٔ کار فرهاد به گوش شیرین هم میرسد و یک شب برای او چرمی از شیر میبرد. هنگام برگشت، اسب شیرین آسیب میبیند و اگر فرهاد به موقع نرسیده بود، شیرین را بر زمین زده بود. فرهاد شیرین و اسبش را بدون کوچکترین آسیبی بر روی دوش خود میگذارد و به کاخ میرساند. جاسوسان خسرو خبر دیدار آن دو را برای خسرو میبرند. خسرو خشمگین شده و پیکی نزد فرهاد میفرستد و به دروغ به او میگوید که شیرین مردهست. فرهاد از غم شنیدن این خبر، داغ بر دلش میافتد و جان به جانآفرین تسلیم میکند :)
معلم ادبیاتمون به جاش شعر های کتاب تیکه تیکه این مناظره رو میداد حفظ کنیم
عاشق این مناظره ام
هر بار میخونم اشکم درمیاد
خیلی قشنگههههههههههه
عالییی
ممنونمم
راستش تصویرش فکر نکنم این باشه ما قبلا رفتیم بیستون یه جایی هست کوه کامل صاف شده انگار که صافش کردن که بعد طرح بزنن بعد اون کسی که توضیح میداد گفت اون رو بع فرهاد اطلاق میکنن ...
من بیستون رو از نزدیک نرفتم نمیدونم🌝
فقط از دور از کنار رشته کوه زاگرس رو یه بار با ماشین رد میشدیم دیدم و یه همچین چیزی بود البته این عکس که من گذاشتم یه بخشیش رو بریدم که پاهای زنه بالا بود و دستاش یه حالتی بود و... (توی گوگل هست)
ممنونم بابت نظرت و وقتی که گذاشتی، برام ارزشمنده🌝🎀