تکهتکه شدم، در میانِ شکافِ زمین و آسمان؛ در میانِ تپشِ بیصدایِ زمان. آنکه بودم، گذشت، مانندِ غبارِ لرزان بر پهنهیِ میدان.
من، نه آن کمالِ دروغین، نه آن تصویرِ بینقصِ دیرین؛ من، همین نیمهیِ لرزانِ میانهیِ جراحتم، من، همین ناتمامِ پُر از درد و اطمینان. هر آنچه باد برد، در سینهیِ من، ریشهی گرفت؛ هر آنچه ویران شد، در خونِ من، نجوایی شد و گفت.
دیگر نمیجویم آن کمالِ گمشده را، در میانِ این ویرانهها، یافتم خود را؛ از میانِ خاکستر، برخاستم، و از میانِ شکّ، ساختم، خود را.
برخاستم از میانِ این خاکسترِ سیاه، با چشمانی که دیده است، نه آن که با رویا. دیگر نه از ترسِ سقوط، نه از ترسِ فنا، بلکه از میانِ این تاریکی، یافتم راهِ مانا.
هر چه را که باد برد، با خود برد، هر چه را که ویران شد، در من ماند؛ در رگهایم، نه خون، که شعلهای از جگر، در دلم، نه ترس، که صلابتی از سنگ و حجر.
من، از میانِ این شکافها، برآمدم، از میانِ بینام و نشان، برآمدم. دیگر آن کودکِ بیدفاعِ دیرین نیستم، من، حالا خودِ جراحت، خودِ زمین هستم.
ببین… در هر ضربهیِ چکش بر این قلبِ شکسته، صدایِ تولدِ یک جهانِ تازه است؛ در هر قطرهیِ اشکی که بر خاک میریزد، ریشهیِ یک درختِ سرکش، در دلِ زمین میلرزد. ما از میانِ ویرانی، نه به دنبالِ بازگشت، بلکه به دنبالِ یکِ جنگِ بیامانیم؛ تا از میانِ هر تکهیِ گمشدهیِ خود، یکِ تمامیتِ نو، یکِ حقیقتِ بیمانند، در میانِ این خاکستر، دوباره بسازیم.
ببخشید دستم خورد
با احساس قشنگی نوشته شده بود🌟🍃
مصراع آخر خیلی دیدنی بود🌠💫
خیلی ممنون از شما عزیز 🙏🏻💛