+ دیدیش؟ همیشه صورتش رو با ماسک می پوشونه - آره ، شنیدم بخاطر قیافشه. میگن وقتی بچه بوده صورتش رو میسوزه و هنوز جایش مونده. مثل همیشه داشتن درمورد من حرف میزدن. بهش عادت دارم..... اینکه مردم مدام درموردم چرت و پرت بگن. شاید حرف هاشون بخاطر اینه که همیشه چهره ام رو از همه پنهون میکنم....؟
نه . قبلش هم اینطوری درموردم حرف میزدن. تنها خوشحالیم اینه که کسی داخل این مدرسه من رو نمیشناسه....ولی داخل باشگاهمون.....هنوز هم اون آدم ها هستن. چه باشگاهی؟ تیر و کمان. من از بچگی عاشق تیر و کمان بودم . گاهی داخل رویاهام ، تصورش میکردم..... موقعی که دنیا برای من ساکت میشه تا تیرم به هدف بشینه. فکر میکردم روزی ممکنه مدال طلا بیارم و مردم همگی من رو تشویق کنن. چه رویاهای احمقانه ای!
امروز هم دوباره باید به باشگاه برم. بهتر بگم قراره پامو به کابوسی بزارم که زمانی رویام بود. اوه....و این هم یکی از همون آدم هایی که گفتم: + هی. آنا . برو و به مربی بگو نمیخوای بازی کنی. نگار سهرابی ، قبلا داخل دبستان همکلاسی هم بودیم. بدون اینکه جوابی بهش بدم ؛ از کنارش رد شدم . بلند داد زد:« هی!! کری چیزی هستی؟!» محکم دستم رو گرفت و فشار داد .....کاملا مچم کبود شده بود. ـ من در هر حال قصد نداشتم داخل مسابقه شرکت کنم..... به هر حال کارم خوب نیست ، پس همین که کاری نکنم بهتره. + آهان.....خیلی خب . خوبه که جایگاهت رو یاد گرفتی. و قوطی شیر توت فرنگی ای که دستش بود رو روی سرم خالی کرد . دلم میخواست داد بزنم ولی بجایش فقط تصور کردم......تصور اینکه چجوری میتونم زندگیش رو تموم کنم. هر چند قرار نبود هرگز کاری باهاش بکنم. آروم سرم رو تموم دادم و دور شدم. همون موقع اون رو دیدم. دختری با موهای کوتاه مشکی ، به نظر بار اولی بود که به اینجا میومد. به نگار و دوستاش نزدیک شد....درسته....کسی نمی خواد با بازنده ای مثل من هم نشین بشه. دختر دستش رو دراز کرد:« سلام . من تازه واردم ، اسمم نازگله.» لبخند زد..... ولی نمیدونم چرا خندیدنش ، قلب من رو به درد آورد. شاید چون زمانی من هم همین قدر قشنگ و بلند بلند میخندیدم؟
نگار پوزخندی زد:« میشه برای ما بستنی بخری؟» دختر سر تکون داد. +چه طعمی میخواین؟ - من که وانیلی. مینا تو چی ؟ مینا .....اون هم همکلاسی سابق دیگه امه. × شکلاتی. سحر هم پرید وسط : ٪ پس منم زعفرانی! تازه وارد چشمکی زد تا کمی خودش رو باحال نشون بده و رفت تا بستنی ها رو بخره. خیلی زود برگشت و دقیقا همون طعم ها رو آورده بود، که نگار بستنی رو از عمد روی زمین انداخت:« اوپس. افتاد» نازگل اون رو برداشت و بستنی خودش رو بهش داد . دوباره بستنی رو زمین انداخت:« نمیدونم چرا آنقدر دست و پا چلفتی شدم» دختر لبخند مصنوعی ای زد :« خب.....دوباره بخرم؟» - زحمت نکش. در هر حال دیگه اشتها ندارم. درسته.....میدونستم که اینجوری میشه. صبر کردم تا همه برن و با دستمالی به سمت تازه وارد رفتم« خب....سلام.....من آنام.» - عام.... نازگل. +بیا.بستنی روی دستت آب شده.....تمیزش کن. - مرسی. + چیره.... - هان؟چیزی گفتی؟ + نه....فقط.....مهربونی......گناهه..... قدری آروم گفتم که مطمئنا نشنیده. - ببخشید ولی نمیفهمم چی میگی . تعظیم کوتاهی به نشونه ی عذرخواهی کردم و دویدم . نمیدونم چرا داشتم نصیحتی میکردم که هرگز خودم بهش عمل نکردم. شاید .....چون اون موقع هنوز تو داخل زندگیم نبودی؟ شاید....
نظرات بازدیدکنندگان (0)