روز بعد با عجله از تختم بیرون اومدم. ساعتم زنگ نخورده بود و کلی دیر کرده بودم. روز اول راهنمایی.... مدرسه ی جدید ، محله ی جدید..... بنظر خیلی خوب میومد! قدری از جای قبلیم دور شده بودم که احساس شادابی میکردم. شاید این دفعه اوضاع فرق داشته باشه؟ با این امید کفشم رو پام کردم و سوار ماشین شدم. مدرسه ی جدیدم خیلی بزرگ بود . در واقع خیلی هم معروف ......همین کمی بهم استرس میداد چون از چند نفر شنیده بودم که اینجا خیلی سخت گیرن و حقیقتا دلم نمیخواست اخراج از مدرسه هم به کارنامه ی درخشان زندگیم اضافه بشه .
حیاط از بچه ها پر شده بود. به صف شعبه ی یک سال اولی ها نگاهی انداختم . باورم نمیشه چجوری میتونن آنقدر سریع باهم جور بشن؟ درکش برام سخت بود.....شاید چون من همیشه در تلاشم تا با بقیه دست دوستی بدم؟ بگذریم ، آخر صف ایستادم و به صورت همکلاسی هایم نگاه کردم. دختر جلوییم خیلی قد بلند بود ، قدری که موقع نگاه کردن بهش گردن درد میگرفتم..... خیلی خوشگل بود....یکجورایی حسودیم شد..... در هر حال بعد از نیم ساعت سخنرانی های گرانبار و تهدید های کادر مدرسه تونستیم وارد کلاس جدید بشیم . به سرعت همه ردیف های آخر رو پر کردن. ردیف دوم ، کنار دیوار ، بنظر جای بدی نمیومد . تازه خودش و صندلی کناریش هم خالی بودن! خواستم دفترچه ام رو روی میز بزارم که نوشته ای توجهم رو جلب کرد :«آنا بهنور . اینجا نشستی درسته؟» چشمانم از تعجب گرد شد. به اطرافم نگاه کردم .....من اینجا کسی رو نمی شناسم ، پس....؟ کی این رو نوشته؟ از کجا میدونه من کجا میشینم؟ غرق همین فکر ها بودم که معلم وارد کلاس شد.
خانم میانسال قد بلندی بود. لباس ، کفش ، شلوار ، کیف و.......سر تا پایش سبزآبی بود. روی تخته نوشت:« لیلا کشاورز ، دبیر علوم» خودش رو معرفی کرد و به ما گفت تا اسممون رو بگیم. جلوی من یک صندلی تک بود . کنار دستم هم خالی بود . به سمتم اشاره کرد:« شمایی که اون گوشه نشستی. اول تو بگو» بلند شدم: آنا هستم......آنا بهنور. هنوز نگاهم به جمله ی روی میزم بود. اینکه کسی اسمم رو بدونه ، من رو بشناسه......یعنی چیز خوبیه؟ نه...... اگه از قبل درموردم بدونه یعنی از روی شایعات می شناستم. پس اگه قصد آزارم رو داره چرا خودش رو نشون نمیده؟ یاد نگار افتادم ، اون همیشه از هر فرصتی برای تحقیر آدم ها جلوی جمع استفاده میکنه. + خانم بهنور!! معلم بلند سرم داد کشید . - ب..بله؟ + خوب نیست که از روز اول آنقدر حواس پرت باشی ! - معذرت میخواهم...... + خیلی خب. گفتم یک لحظه ماسکت رو در میاری؟ میخوام صورتت رو ببینم. - ببخشید ولی سرما خوردم ، میترسم بقیه هم مریض بشن + که اینطور . میتونی بشینی. - بله. دروغ گفتم ، فقط متنفرم از اینکه سپر امنم رو کنار بزنم...... کلاس تموم شد و معلم اعلام کرد از علوم سال قبل امتحان داریم . آخه چرا همیشه از درس های سال قبل آزمون میگیرن؟! خیلی رومخه که هفته ی اول امتحان داشته باشی! دوباره چشمم به اسمم افتاد. با مداد سیاه نوشتم:« تو کی هستی؟ من رو از کجا میشناسی؟ »
از کلاس بیرون رفتم تا اون آدم بتونه جوابم رو بده. نمیدونم که کارم با عقل جور در میاد یا نه ولی دلم میخواد بدونم اون کیه. پنج دقیقه ی زنگ استراحت تموم شد و با سرعت به سمت میزم رفتم. قدری با عجله دویدم که سر خوردم و سرم به صندلی خورد . هر چند برای اولین بار متوجه نگاه های بقیه نشدم ....فقط منتظر جوابم بودم: « زیر میزت رو چک کن» دستی زیر میز کشیدم . یکی کاغذی چسبونده بود:« سلام. از الان به بعد جواب هات رو روی این کاغذ بنویس.» خیلی ذوق کردم . خوشحال بودم .....با اینکه نمیدونستم اون کیه یا اینکه چرا داره باهام حرف میزنه ، فقط از اینکه کسی بهم نزدیک شده خوشحال بودم!
نظرات بازدیدکنندگان (0)