مهربونی، پاکدامنی ،اعتدال، سخاوت ،بردباری ، تواضع،همت هفت کار نیک در تضاد با هفت گناه کبیره بهتر بگم..... ۷ کاری که میگن تو آدم خوبی هستی و به اون بهشتی که ازش همه جا حرف میزنن فرستاده میشی. خب....پس فکر کنم من قرار نیست هرگز به اونجا برم؟
من مثل همه ی مردم زندگی میکنم. صبح با طلوع خورشید بیدار میشم و شب با نور مهتاب میخوابم . فقط.....یک تفاوت جزئی داخل زندگیم هست .....اونم اینه که من از زمان مرگم باخبرم.
نمیدونم داری این نامه رو میخونی یا نه ولی اگه نوشته هام به دستت رسیده دلت میخواد برات بگم که چجوری این موضوع رو میدونم؟ خب....فرض رو بر این میزارم که جواب مثبت دادی! پس از کجا شروع کنم....؟ شاید از وقتی ده سالم بود؟ درسته....این داستان طولانی تر از چیزیه که به نظرت میومد.
همه چیز از یک روز بارونی شروع شد . قبلا داستان ها و فیلم ها رو بخاطر اینکه اتفاقات مهم همیشه داخل روز های بارونی رخ میدن؛ سرزنش میکردم .....ولی خب چه میشه کرد ، داستان منم از بارون شروع شد! من قبلا خواهری به اسم استلا داشتم ، دختری با موهای مشکی بلند تا کمر و چشمانی به آبی دریا و آسمون . لااقل بابام همیشه این شکلی توصیفش میکرد ! استلا واقعا خوشگل بود .....و پر انرژی ..... از من دقیقا ۱۰ سال بزرگتر بود .
اون موقع تولد دوستش بود و برای همین باهم رفته بودیم تا هدیه ای انتخاب کنیم . مغازه های زیادی رو گشتیم ولی چیزی نمیتونست چشم های خواهر لوس منو بگیره. پاهام داشت از جا درمیومد و بارون هم تندتر میشد ولی اون مثل همیشه شارژ شارژ بود . + استلا....؟ - بله؟ خسته ای پری کوچولو ؟ همیشه با لبخند من رو پری کوچولو صدا میکرد...... + اوهوم......نمیشه همون چتر قرمز مغازه کناری رو بخریم ؟ و با نگاهی پر از التماس بهش خیره شدم . - نخیر! من دنبال یک چیز خاص میگردم . پس با ناامیدی سرم رو پایین انداختم . گوشی آبجی ام زنگ خورد و مشغول حرف زدن شد . همون موقع صدایی از پشتم شنیدم :« پیس.....دختر کوچولو.....» رویم رو برگردوندم ، مردی با موی نارنجی و کلاه لبه دار ایستاده بود.
به سمتش رفتم: + آقا. با من کاری دارید؟ چهره ی گرمی داشت و لبخندش از صورتش هم درخشان تر بود . ـ تو و خواهرت . وقتی داخل مغازه ی قبلی بودین ، صداتون رو شنیدم ، دنبال هدیه ی خاص میگردین؟ سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم . مرد به مغازه ی کوچکی در انتهای کوچه اشاره کرد: - اونجا چیزای جالبی پیدا میکنی. و بعد جعبه ی موسیقی ای رو از داخل کیفش درآورد: - درست مثل این. جعبه آهنگ خیلی قشنگی مینواخت ، طوری که با خودم فکر کردم ، شاید استلا یکی هم برای من بگیره! مرد طوری که انگار میتونست ذهنم رو بخونه گفت:« اگه بتونی خواهرت رو راضی کنی ، این هم برای تو میشه» و من.....مثل هر بچه ی دیگه ای با کلی ذوق به طرف خواهرم رفتم ؛ خواهر دوست داشتنی ای که دیگه قرار نبود ببینم
جالب بود
فقط برای عکس های تصویر ها
بهتره که یا نزاری
اگه میزاری
دور بری درسا بکن
راستش اینو موقعی که دور بری کرده بودم با خود سایت انجام داده بودم و هنگ کرده بود و ندیدمش
بعد که منتشر شد تازه خودم دیدم.
چون هنگ کرده یکم جابجا شده
از این به بعد توی گالری انجام میدم .
معذرت میخوام......متوجه نشده بودم.
نه بابا عزیزم
منم ازینا برام زیاد پیش میاد
وقت های که گوشی هنگ میکنه خیلی رومخه بهت حق میدم