یه داستان کوتاه. امیدوارم خوشتون بیاد💫
روزی دخترکی خواب عجیبی دید. در آن خواب با نوزادی با چشمان طلایی سخن میگفت. چشمانش در آن تاریکی مطلق همچون دو خورشید پرفروغ بر چهره اش بودند. دخترک از او پرسید: می دانی سانشاین کجاست؟ _ افتاب؟ افتاب که خودت هستی! _نه. منظورم کسیه که همتای منه و شبیه به منه! _ اها درسته. بیا دنبالش بگردیم. دخترک و نوزاد تمام کوچه های این شهر خیالی را قدم زدند اما اثری از سانشاین پیدا نکردند. دخترک ناامید و دست خالی بیدار شد و به عالم واقعی برگشت. پس بیداری حس عجیبی به او دست داد، گویی او باید هنوز به دنبال سانشاین بگردد و او را پیدا کند.
دخترک با خود گفت چه کسی بهتر از خورشید. از او پرسید: میدانی سانشاین کجاست؟ _ افتاب؟ افتاب که پرتوی من است که هر روز بر سر زمین میتابانم. _ درسته ولی سانشاین فرق میکنه اونی که برای من خاصه منظورمه! خورشید به دخترک پیشنهاد داد تا از ماه سوال کند. دخترک از ماه پرسید: می دانی سانشاین کجاست؟ _ افتاب؟ من کسی هستم که نور خورشید را شبانگاهان بر سر زمین میتابانم اما خوب میدانم سانشاینی که تو به دنبالش هستی نزد من نیست. دخترک سرگردان از همه سراغ او را می گرفت. از کتاب ها، پروانه ها، گربه ها و ادم هایی که همه او را دیوانه خواندند اما دریغ از آن که سانشاین در روشنایی علم و خرد ، در روزنه ی نوری که پیله پروانه ها شکافته میشد و یا در چیز هایی که گربه ها میدیدند نبود.
دخترک خسته و ناامید به خانه برگشت. ناامیدانه رو به آینه کرد و پرسید: آیا تو می دانی سانشاین کجاست؟ انعکاس آینه با تعجب از او پرسید: چرا به دنبال سانشاین میگردی؟ _سانشاین میتونه منو کامل کنه. با کمک اون همه ی مشکلاتم حل میشه. مسائل سلامتیم ، درس هام و دانشگاه همگی درست میشن. اون موقع میتونم خودمو دوست داشته باشم، خونوادمو دوست داشته باشم و در اخر یه نفس راحت میکشم! _اما سانشاین که خود تو هستی! _جالبه! همه میگن که خودشون سانشاین هستند ولی تو میگی من سانشاینم. _ هر کسی تو وجودش نوری داره اما هیچ کس نمیتونه افتاب وجود خودشو ببینه. تا وقتی که این افتاب رو قایم کنی و به کسی نشون ندی، پیداش نمیکنی! _ اما من نفهمیدم که چرا من سانشاینم؟ _ نور تو همون نقاشی هاییه که وقتی اونا رو میکشی لبخند به لبت میشینه اما تو اونا رو برای خودت نگه میداری و به کسی نشون نمیدی . تا وقتی که به بقیه افتاب نتابونی از کجا نور رو حس کنی و ببینی؟
دخترک که راه و چاره ای پیش روی خود نمیدید تصمیم گرفت به حرف آن انعکاس گوش دهد. نقاشی هایش را به دوستان و خانواده نشان میداد ، دو معلم خوش ذوق مدرسه او را تحسین میکردند، خانواده به مرور تواناییهای او را شناختند و ان را پذیرفتند . دخترک تصمیم گرفت در دانشگاه رشته ی هنر بخواند. انگیزه اش برای ورزش و خود مراقبتی بیشتر شده بود و سلامتی اش بهبود یافته بود . دخترک سانشاین را پیدا نکرد اما نوری که کل زندگی اش را احاطه کرده بود را به وضوح حس میکرد. شاید سانشاین در واقع روح تاریکی بود که خود به دنبال نور میگشت. دخترک که حالا افتاب و نور وجودش را به جهان تابانده بود مطمئن بود که روزی، در یک جایی حتی اگر دور ،سانشاین او را پیدا خواهد کرد و دخترک نور را به چشم خواهد دید...
خیلی قشنگ بود🥲🌱
🙏💖
دقیقا نور رو همه جا میشه دید🫀
عقیده من اینه نور توی خود آدماست فقط به یک تلنگر احتیاج دارن، درست مثل دختر داستانت🫰
دقیقا ! ممنونم از نظرت💖
جالب بود
خوشحالم که براتون جالب بود🤌🙂
🫠✨
بسیار عالی🍺👍
ممنونم ✨