جرات یا حقیقت ، سوالی که طبق افسانه ها از زمان یونان باستان پرسیده میشد. میگن دختر فقیری بود که در حومه ی شب مداوم چرخه میزد تا تکه نونی پیدا کنه. یک روز با ارباب زاده ی جوانی که از قضا نیمه الهه ای مغرور بود ؛ روبرو شد. دختر به ارباب زاده پیشنهادی میده و اونو به چالش میکشه : "شما ادعا میکنی ؛ جسارتی داری که از اژدها و دیو و هر موجودی هم به هراس نمیای و چنان درستکاری که یکبار هم حرف دروغین بر زبان نیاوردی .... پس اگه واقعا راست میگی ، خودت رو ثابت کن ! هر کدوم از ما که زودتر تسلیم بشه ؛ جز مرگ سرنوشتی درپیش نخواهد داشت
هنوز هم کسی دلیل کار اون دختر رو نمیدونه ولی پایان بازی ای که اون روز برای اولین بار انجام شد و تا الان ادامه داره ؛ با زندگی ارباب زاده ای تموم شد که ادعای نیمه خدایی میکرد و میگفت چون از نسل الهه ی یونان آرتمیس هست ؛ شکارچی ای پاکه. این عجیب ترین داستانی بود که تا حالادرمورد جرات و حقیقت شنیده بودم ؛یکی دیگه از داستانای قدیمی خانواده ی لیلی . اگه براتون سوال پیش اومده که چرا یهویی یاد اون قصه ی قدیمی افتادم .....جواب ساده است ! چون دو تا سطل با طرح الهگان با حکاکی کلمات جرات و حقیقت روبرومه . اوه گردونه ای که رویش 35 عدد نوشته شده رو فراموش نکنیم ! و البته سکه ای که یکطرفش جرات و طرف دیگرش حقیقته.
طبق توضیحات ژولیت ما باید چندین بازی انجام بدیم تا وقتی که حداقل 5 نفر از ما از دور بازی خارج نشن . در واقع یجورایی حس میکنم ، رئیسشون علاقه ی خاصی به اسکویید گیم داشته . برای همینه میگن آدم های جوگیر نباید فیلم ببینن دیگه! خالصه که بازی اول به این شکله : پیتر گردونه رو میچرخونه و شماره ی دعوتنامه ی هر کسی که اومد ، باید سکه بندازه و از سطل مربوطه کاری که باید بکنه یا سوالی که باید جواب بده رو برمیداره . و....پیتر اولین چرخوندن رو انجام داد. آهنگ العالم اهلل از عمرو دیاب پخش شد . نمیدونم چرا نگاهم ناخوآگاه رفت سمت بریجیت کالن و بالاخره عدد دوازده دست بریجیت بالا رفت : من...شماره ی دوازدهم. اوه...جدی جدی باید بزنم تو کار پیشگویی! ه قابل حدس بود ؛ آخه بریجیت یک دورگه ی عرب – انگلیسیه و تا جایی که یادمه اهل مصر بود.
سکه برایش حقیقت رو آورد ؛ پس دستش رو داخل کیسه کرد و کاغذی بیرون کشید : "دیشب چه کسی از اتاق نشیمن دزدی کرد؟" -نمیدونم . خیلی راحت و سریع! کاشکی منم بهم حقیقت بیوفته.....بنظرم خیلی راحت باشه . همون موقع که من درحال دعا کردن بودم ؛ کنار دستم کارلوس و الگا از بچگونگی بازی و حوصله سربر بودن فضا شاکی شده بودن . -دروغ. فقط سه بار هر سوال رو میپرسم ؛ پس درست فکر کن.کی دیشب دزدی کرد ؟ ناخودآگاه بریجیت به ویویان زل زده بود ....انگاری که چیزی بین اون دو تا اتفاق افتاده باشه و دوباره تکرار کرد: -گفتم که . نمیدونم! آخه من از کجا باید بدونم؟ اصلا شما اگه میدونید دروغ میگم ،پس یعنی میدونید دزد کیه. پس چرا از من میپرسید ؟ -فکر نکنم قانونی باشه که طبقش نتونیم دانسته هامون رو بپرسیم . لعنتی ....واقعا باید یه بار دیگه هم بپرسم؟ -خیلی خب . اصال من تسلیمم! میشه از دور خارجم کنید؟ اینجوری بازی هم زودتر تموم میشه و میتونیم به خونه هامون برگردیم. -هرطور مایلی
. . و با چاقو گلو ی بریجیت رو پاره کرد . خون از شاهرگش مثل فواره بیرون میمود و بعد روی زمین جاری میشد .چشمانش کامال قرمز شده بود و یقه ی ماسک گرگی رو محکم می فشرد.حدودا چند ثانیه ای طول کشید تا نفس نفس زدن ها و تقلا ال کردنش به پایان برسه و بره اون دنیا. بته که در همین حین چند عدد حمله ی پانیک و جیغ های رومخ هم تجربه کردیم؛ ولی من توجهم به سمت دو نفر جلب شده بود ؛ یکی پیتر و اون یکی جول یا بهتر بگم شخص دیگه ای که علاوه بر من ، برای دومین بار از نزدیک با ج/سدی روبرو میشه.
خب این هم از چپتر ششم احتمالا یه پست دیگه میزارم برای معرفی کاراکتر ! ( در واقع عکس هایی که هوش مصنوعی از کاراکتر ها درست کرده)
گمشدگان چپتر شش به لیست خفن افزوده شد.
توسط nil با یه ای🤙
ممنونم🥰🩷