چيزى به طلوع خورشيد نمانده بود و هوا هم كمى سرد بود با اين حال تيلدا همچنان استوار ايستاده بود و مشغول تمرين تير اندازى بود ؛ امروز اولين روزش به عنوان سرباز در چامكا( محل آموزش ماهر ترين سربازان ويردم) شروع مى كرد، او اولين دختر و همچنين جوان ترين سرباز آنجا بود.
در حالى كه تيلدا از قبل از سپيده دم از خواب بيدار شده بود؛ متيو چند ساعت مانده به ناهار ظهر از خواب بيدار شده بود. خميازه اى كشيد ، چشمانش را به زور باز نگه داشته بود ، برگشت نگاهى به بالشت كرد. (ببخشيد ولى بايد برم. قول ميدم شب ميايم و سرمو ميزارم روت و تخت مى خوابم.) ميرا پشت در ايستاده بود و منتظر متيو بود تا بيرون بيايد. (باز دارى با بالشتت حرف ميزنى؟)
متیو از جا پرید. (بالشت؟کدوم بالشت؟) (ميرا!) ليام از آن طرف راهرو ميرا را صدا مى زد. (الان ميام. ميبينمت آقاى خوابالو.) بعد از گفتن اين حرف ميرا آنجا را ترک کرد. متیو آهی کشید. (کاشکی یه بار تو عمرش،فقط یه بار دیرتر از من بلند میشد اونوقت میتونستم بهش بگم خوابالو خودتی.)
شرمنده يكم دير منتشر شد يكم بايد فكر مى كردم كه داستان چطور قراره پيش بره😅 یه ایده واسه یه داستان جدید به ذهنم رسید اگر موافق باشین کنار این منتشر می کنم✨
مرسی قشنگا 😝💞
اخ جون پارت جدید
عالی بود
عالی نوشتی مشتاقانه منتظر قسمت بعد هستم