هنوز آخرین گلی که بر مزار نمناکش نهادهام، خشک نشده است. شاید همین تازگی و طراوت، نشانهای باشد از آنکه او در آنسوی جهان هنوز مرا از یاد نبرده است. شاید هنوز به خاطر دارد که مردی با چهرهای خسته، روحی اندوهگین و تنی زخـ می، در اینسوی دنیا چشمانتظار اوست؛ چشمانتظار آنکه روزی جانانش، چونان الههای سپیدپوش، در خوابش ظاهر شود.
منتظرم که شاید روزی، نامهرسان شهر رؤیا بر اسبی بالدار، به در خانهام بیاید و با آوایی پنهان و آسمانی، خبر دروغ بودن مـ رگ جانانم را برایم بیاورد؛ بگوید که او زنده است، که هنوز جایی در روشناییِ دور، نفس میکشد و نام مرا آرام و بیصدا بر لب میآورد. آری، خوب میدانم که همهی اینها افسانهاند و آنچه در ذهن و دل من میگذرد، چیزی جز رؤیایی شیرین و دستنیافتنی نیست. اما به همین رؤیا سوگند، اگر یادِ حُورا در من نباشد، من نیز دیگر نخواهم بود. من با یاد او نفس میکشم، با خاطرهی او بیدار میشوم و با حسرتِ نبودنش شب را به صبح میرسانم.
از روزی که حُورا رفت، دیگر هیچکس در این آبادیِ غمزده با آغوشی گشوده به سراغ این پیرمردِ سپیدریش نیامد. و مگر نه آنکه حتی در جوانی، آنگاه که تو در کنارم بودی، کسی دلِ خوشی از من نداشت؟ اکنون که دیگر جز پیرمردی شکسته و فرسـ وده نیستم، چه جای شگفتی اگر تنهایی، یگانه همدم شبها و روزهایم شده باشد؟ صبحها دیگر نه با بانگ خروس، که با نوازشِ خیالیِ تو از خواب برمیخیزم؛ با همان نجوای آشنایی که در گوشم میپیچد و میگوید: «شیر داغ برای صبحانه آماده است.» اما چون چشم میگشایم، نه تویی و نه حتی بزی که از آن شیر بدوشم و گرمای اندکی از زندگی را در جانم بریزم. فقط سکوت است و کاسهای خالی و خانهای که سالهاست بیصدای تو، خانه نیست
حُورای من، خوشنودم که پیش از آنکه در آن جهان حوریِ بهشتی شوی، در این جهان، نخست از آنِ من بودی؛ که پیش از آغوشِ آسمان، لحظهای در آغوش من زیستی و با عطر حضورت، این دل ویران را آباد کردی. و آنگاه، پس از آنکه مـ رگِ هولناک را در آغوش گرفتی، بهسوی خدا شتافتی؛ پاک، سبک، روشن چون دعایی که از لب مادری برمیخیزد و به آسمان میرسد. حُورای من، خوشنودم که ندیدی روزگار چگونه میتوانست با دستان خشـ نِ پیری بر چهرهی زیبایت خط بیندازد و بر گیسوان شبگونت، برف سپیدی بنشاند. خوشنودم که زیباییات در خاطر من همانگونه جاودانه ماند؛ همانگونه که بودی: روشن، لطیف، آرام و پر از زندگی.
تو رفتی، اما هنوز ردِ قدمهایت در این خانه مانده است. هنوز دیوارها نامت را آهسته تکرار میکنند، هنوز پنجره هر غروب چشم به راه تو میماند، و هنوز این دلِ فرسوده، باور نکرده است که دیگر بازگشتی در کار نیست. من سالهاست با نبودنت زندگی نکردهام، فقط دوام آوردهام. هر روز، ذرهای از خویش را در خاطرهی تو میجویم و هر شب، آنچه از من باقی مانده است، در حسرت دیدار تو به خواب میرود. اگر روزی مـ رگ نیز به سراغ این پیرمردِ خسته بیاید، هراسی نخواهم داشت. شاید تنها خوشحالیِ واپسینم این باشد که در راهی گام میگذارم که پیشتر تو از آن گذشتهای.شاید در آنسوی خاموشی، باز تو را ببینم؛ با همان لبخند آرام، با همان چشمهای مهربان، که اینبار نه برای وداع، که برای ماندن به استقبالم آمدهای. و تا آن روز، من در همین کنجِ خاموش دنیا با یاد تو زندگی خواهم کرد؛ با نام تو، با رؤیای تو، و با اندوهِ شیرینی که از دوست داشتنت در دلم به یادگار مانده است. زیرا تو نرفتهای، حُورا… تو فقط از چشمِ من پنهان شدهای؛ وگرنه در هر تپشِ این قلبِ خسته، هنوز زندهای.
خیلی قشنگ بود
عالی بود