سرزمین هزارجادو درمورد دختریه که وقتی ماه دو قسمت میشه از طریق تونل شکاف ماه به سرزمین هزار جادو میره
روزی روزگاری دهکده ای کنار ساحل و دور از دسترس وجود داشت دهکده ای که کمتر کسی درمورد آن میدانست در آن دهکده دختری زندگی میکرد به نام آیو جین هادسون دختری زیبا رو موهای مشکی بلندش مانند ابریشم و بود چشمانش مانند چشمان آهو زیباتر از او در دهکده وجود نداشت اهل کتاب بود و هنر سرزنده و خوشحال و قلبش همیشه به پایان خوش اعتقاد داشت مردم دهکده باور داشتند هر پنجاه سال یک بار ماه میشکند و دختری زیبا از طریق شکاف ماه به سرزمین هزارجادو میرود تا عروس الف ها شود اما آیو به این چیزها اعتقادی نداشت هر سری که به کتاب فروشی دهکده میرفت کتاب فروش مردی مسن با موهای سفید و قامتی خمیده و چشمانی که دانایی در آنها مشخص بود به او هشدار میداد و میگفت:آیو تو دختر زیبایی هستی به سنی رسیده ای که زیباییت بیشتر از همیشه هست الف ها عروسانی مانند تو میخواهند باید مراقب خودت باشی و او هر سری حرف های پیرمرد را نادیده میگرفت با خنده میگفت:این چیز ها خرافات است من به آنها باور ندارم موسیو لومر (اسم کتاب فروش)ما که در میان قصه پریان زندگی نمیکنیم ما در دنیای واقعی هستیم دنیایی که دران چیزی غیر از مسائل پیش پا افتاده یا حوصله سر بر وجود ندارد تازه بلا هست دو سال هم از من بزرگتره اگه قرار باشه کسی رو ببرند اون رو میبرند نه من رو و تا وقتی دوباره پنجاه سال دیگه بگذره من شصت و نه سالم شده شرط میبندم الف ها عروس شصت و نه ساله نمیخواهند
پیرمرد بیچاره هم هربار آهی میکشید و سرش را به نشانه ی تاسف تکان میداد تا اینکه بالاخره روز تقدیم کردن یک دختر به الف تا رسید از صبحش مردم در هیاهو بودند والدین موهای دختران جوانشان را کوتاه کردند و آنها را با گل آغشته میکردند تا ظاهری کثیف و نامرتب داشته باشند آنها را در اتاق ها محبوس کردند و پنجره ها و در ها را با تخته های چوبی محکم کردند و حتی راه نور را هم بستند تنها دختر جوانی که در دهکده بی تفاوت به همه چیز قدم میزد آیو بود مردم از کنار او رد میشدند بعضی ها او را نصیحت میکردند که به خانه برگردد و خودش را مخفی کند بعضی هم نگاهی به او می انداختند با تأسف سر تکان میدادند و به یکدیگر میگفتند:دختر بیچاره حتما آنقدر کتاب خوانده است که دیوانه شده است و میخواهد خودش را تقدیم الف ها کند آیو فقط بی تفاوت از کنار آنها رد میشد و مسیرش را در سکوت کتاب ادامه داد تا به خانه رسید خانواده ی او ثروتمندترین خانواده ی دهکده بودند یک خانه ی حیاط دار بزرگ در حیاط،باغچه ها گل رز و یک حوضچه وجود داشت که چند ماهی رنگارنگ هم در آن شنا میکرد خانه یک ساختمان دو طبقه بزرگ داشت در طبقه ی اول سالن پذیرایی و آشپزخانه و سرویس بهداشتی قرار داشت و در طبقه دوم که برای رسیدن به آن باید پله های مارپیچ را میگذراندی اتاق آیو خواهرش و پدر و مادرش و حمام بود وارد اتاق خودش میشود لباس هایش را روی تخت رها میکند
اتاق حالتی سلطنتی با ترکیب چوب و سنگ دارد در آن تختی بزرگ و ساده اما در عین حال شیک است یک کمد و میز تحریر و میز آرایش و یک فرش دست بافت ایرانی تنها چیزی است که در اتاق وجود دارد ساده اما گران و اشرافی رو میز یک دستگاه تایپ وجود دارد پشت میز مینشیند مشغول نوشتن رمانش میشود چند صفحه ای مینویسد بعضی از صفحات خراب میشود دوباره شروع به نوشتن میکند بعداز حدود ده صفحه دست از نوشتن میکشد به آشپزخانه میرود و برای خودش چای لیمو دم میکند در یک فنجان میریزد و به تراس اتاقش میرود در تراس یک میز کوچک با دو صندلی قرار دارد رو یکی از صندلی ها مینشیند و همانطور که از چای لذت میبرد به ماه نگاه میکند ماه امشب کامل است و از همیشه درخشان تر همانطور که آیو چایش را مینوشد و به ماه خیره شده است ناگهان ماه به دو قسمت تقسیم میشود ابتدا کم چشمانش گشاده میشود فنجان چای را روی میز میگذارد و بعد پوزخندی میزند:
اتاق حالتی سلطنتی با ترکیب چوب و سنگ دارد در آن تختی بزرگ و ساده اما در عین حال شیک است یک کمد و میز تحریر و میز آرایش و یک فرش دست بافت ایرانی تنها چیزی است که در اتاق وجود دارد ساده اما گران و اشرافی رو میز یک دستگاه تایپ وجود دارد پشت میز مینشیند مشغول نوشتن رمانش میشود چند صفحه ای مینویسد بعضی از صفحات خراب میشود دوباره شروع به نوشتن میکند بعداز حدود ده صفحه دست از نوشتن میکشد به آشپزخانه میرود و برای خودش چای لیمو دم میکند در یک فنجان میریزد و به تراس اتاقش میرود در تراس یک میز کوچک با دو صندلی قرار دارد رو یکی از صندلی ها مینشیند و همانطور که از چای لذت میبرد به ماه نگاه میکند ماه امشب کامل است و از همیشه درخشان تر همانطور که آیو چایش را مینوشد و به ماه خیره شده است ناگهان ماه به دو قسمت تقسیم میشود ابتدا کم چشمانش گشاده میشود فنجان چای را روی میز میگذارد و بعد پوزخندی میزند:
اینجا رو ببین مثل اینکه حرف های موسیو لومر واقعی بود و دنیای ما چندان هم عادی نبود و قصه پریان هم داره به هرحال باز هم تا بلا هست نوبت من نمیشه که اون واقعا خوب بلد نقش ملکه های مغرور رو بازی کنی ولی جدی دلم برای الفی که قراره عروسش بلا بشه میسوزه فکرش رو بکن احتمالا صد سالی زودتر میمیره از بس که این دختر خودشیفته و بی خیال غر غر میکنه و حرصش میده »از صندلی بلند میشود که به داخل برود که نور ماه روی او متمرکز میشود هاله ای سفید دور تا دورش را فرا میگیرد و کمی بعد در تونلی نورانی که انتهایش مشخص نیست گرفتار میشود موهای بلندش اطرافش معلق میشود سپس گرده ای روی دیواره ی تونل ایجاد میشود آیو از طریق شکاف از تونل خارج میشود و محکم به زمین میخورد جیغی خفه میکشد:آخ!!ببینم راه بهتری برای انتقال عروس سراغ ندارن راهی که آنقدر دردناک نباشه من به عنوان عروس باید شأنم حفظ بشه » همانطور که درحال گلایه است می ایستد و لباس هایش را مرتب میکند که ناگهان دستی قدرتمند او را میگیرد و او را پشت تخت سنگ بزرگی میکشد و با صدایی بم میگوید:اگه میخوای جفتمون رو به کشتن بدی همینطوری به حرف زدن ادامه بده عروس دریایی
من جلد کاور براش گذاشتم ولی مث اینکه باگ خورده و آپلود نشده
راستییی ممنونت میشم به پروفایل منم سر بزنی و داستانم رو ببینی✨🥲
نسبت به اوایل خیلی خیلی خیلی مقدار بازدیدش اومده پایین🥲🫠
پارت نمیدی؟✨🥲
چرا چرا کامل بشه حتما پارت بعدی رو منتشر میکنم یه مقدار هنوز کار داره بعد خودمم امتحان دارم سرک شلوغه ولی حامل منتشر میکنم
✨🫠
یخورده حال و هوای داستانت منو یاد پادشاه پریان میندازه
نمیدونم خوندی یا نه ولی اگر نخوندی بخون عاشقش میشی✨
اره خوندمش عاشقشممممم بی نظیر این کتاب
وای خیلی خوبه🥲
داستانت خیلی وایب اونو داره میگیره:)
سرزمین هزار جادو(پارت اول) به لیست داستان های مورد علاقم❤ افزوده شد.
توسط shion hoshino💚
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من ذوقققققققققققققق😭😭😭✨✨✨✨✨
من هم دارم یه داستان می نویسم اگه خواستی بهش سر بزن
چشم حتمااااا🫀✨
ممنونننننن❣🌹
سلاممممم خوشبختم چه داستان زیبایی
واییی خیلی جالب سن شخصیتت رو وارد داستان کردی
خیلی جذاب بود و ادامه بده
مرسی گلمممم😭😭✨✨
چرا تشکر؟ این زیبایی داستان توئه!
عالی^^
قلبی قلبی شدم 🫀✨🤏🏻😭