میدونستید با کامنت دادن انرژی می گیرم و زودتر منتشر می کنم
صبح که بیدار شدم، خانه مثل همیشه زودتر از من از خواب برخاسته بود. از پشت پنجره، نورِ کمرنگِ صبح روی راهروهای بلند و دیوارهای روشن افتاده بود و صدای قدمها و ظرفها از دور میآمد. وقتی بیرون رفتم، دوباره همان تصویر آشنا مقابلم بود؛ اما هنوز برای من آشنا هم نبود، چون اینجا هیچ چیز شبیه دنیای سابقم نیست. این دومین روزی بود که در این دنیای وارونه زندگی میکردم؛ دنیایی که در آن زنان بر مسند قدرت بودند و مردان هیچ قدرتی نداشتند. همهچیز برعکس شده بود: از نگاهها تا دستورها، از تصمیمها تا خدمتگزاری. خدمتکارها مشغول کار بودند، اما باز هم تفاوتی که دیروز دیده بودم، امروز واضحتر شده بود. مردان با دقت و سکوت سرگرم تمیزکاری بودند؛ کفها را میشستند، گرد و غبار را از روی میزها پاک میکردند و وسایل سنگین را جابهجا میکردند. در مقابل، زنان با وقار و اطمینان در رفتوآمد بودند؛ چای دم میکردند، سینیها را میبردند و نظم خانه را در دست داشتند، انگار این کار بخشی طبیعی از فرمانرواییشان بود. من همانجا ایستادم و برای لحظهای فکر کردم: در چنین دنیایی، یک مرد فقط تماشاگر است. نه تصمیمی از او خواسته میشود، نه رأیی، نه حتی اعتراضی. اینجا قدرت در دستان کسانی بود که در دنیای سابق شاید هیچکس جدیشان نمیگرفت، و حالا همهچیز را در اختیار داشتند. با این حال، چیزی در این نظمِ وارونه، بیش از حد آرام بود. انگار زیر این سکوت، رازی پنهان شده بود؛ رازی که هنوز نمیدانستم چیست، اما حس میکردم خیلی زود سرنخ آن را پیدا خواهم کرد.
اگر آن راز قرار بود زنان را ضعیف کند… نابودش میکردم. بیتردید. بیدرنگ. نمیخواهم به آن دوران بازگردم. کتوشلوارم تازه اتو شده بود؛ پارچهی تیره و برش دقیقش به من حس اقتدار میداد. دکمههای سرد فلزی را بستم و از اتاق بیرون آمدم. پشت سرم، یک خدمتکار مرد قدم برمیداشت؛ لباس ساده و پیشبند روشنی به تن داشت ــ همان مدلی که در دنیای قبلیام زنان میپوشیدند. سرش پایین بود، دستهایش به هم گره خورده، و با هر قدم فاصلهی مشخصی را رعایت میکرد. در راهروی اصلی، آنا منتظرم بود. او هم کتوشلواری رسمی پوشیده بود؛ صاف، بیچینوچروک، با یقهای بسته و نشان کوچک شورای مرکزی روی سینهاش. نگاهش مستقیم و بیلرزش بود. آنا گفت: — امروز قرار است نامزد برادر کوچکتان بیاید… برای برقراری یک ازدواج سیاسی. چند لحظه سکوت کردم. ازدواج سیاسی. در این دنیا، ازدواج هم ابزار قدرت بود؛ پیوندی میان خاندانها، برای تثبیت نفوذ و جلوگیری از شورشهای پنهان. برادر کوچکترم… او هنوز تجربهای نداشت. نرمتر از آن بود که بفهمد در چنین پیوندی، عشق آخرین چیزی است که اهمیت دارد. پرسیدم: — خاندان او؟ آنا پاسخ داد: — خاندان میرز. شاخهی جنوبی. نفوذشان در کمیتهی آموزش رو به افزایش است. نام «میرز» در ذهنم جرقه زد. همان نامی که دیروز در شورا شنیده بودم. همان زنی که با صدای بلند دربارهی آموزش مردان پرسش کرده بود. پس این فقط یک ازدواج نبود. یک حرکت بود. حرکتی حسابشده. رو به پنجره ایستادم. حیاط در سکوت صبحگاهی غرق بود، اما میدانستم پشت این آرامش، بازی بزرگتری در جریان است. آرام گفتم: — آمادهسازی تالار غربی. پذیرایی رسمی، نه صمیمی. بگذارند بدانند ما میزبانیم… نه مشتاق. خدمتکار مرد بیصدا تعظیم کوتاهی کرد و عقب رفت. آنا لحظهای نگاهم کرد، انگار میخواست چیزی بیشتر بگوید، اما منصرف شد.
با خشکی گفتم: — من مخالفم. آنا لحظهای مکث کرد. حتی خدمتکار مرد هم برای کسری از ثانیه حرکتش را کندتر کرد. ادامه دادم: — ترجیح میدهم الکس با خواهر کوچکتر دوستم ازدواج کند. سکوتی سنگین در راهرو افتاد. نام الکس در این خانه وزن داشت. نه فقط بهخاطر جایگاهش، بلکه بهخاطر نزدیکیاش به من. او تنها کسی بود که هنوز نگاهش هنگام صحبت با من پایین نمیافتاد. آنا آهسته پرسید: — خاندان دوستتان… نفوذ سیاسی کمتری دارد. — اما وفادار است. و جاهطلبی پنهان ندارد. چشمان آنا باریک شد. — و خاندان میرز جاهطلب است؟ لبخند کوتاهی زدم. — هرکس که به ساختار قدرت پرسش وارد کند، یا بسیار سادهلوح است… یا بسیار حسابگر. در ذهنم صحنهی دیروز شورا زنده شد؛ آن پرسش دربارهی آموزش مردان. دربارهی توانمند شدنشان. اگر مردان خواندن و نوشتن کامل بیاموزند، اگر یاد بگیرند دستورها را تحلیل کنند… اگر یاد بگیرند فکر کنند… نه. قدرت همیشه از کنترل آغاز میشود. رو به آنا گفتم: — این ازدواج فقط یک پیوند نیست. پلی است برای نفوذ. اگر شاخهی جنوبی از طریق برادر من وارد شود، فردا در تصمیمهای اصلی سهم میخواهد. آنا آرام گفت: — رد کردنشان پیامد دارد. — پذیرفتنشان هم دارد. خدمتکار مرد سینی چای را آورد. دستهایش کمی میلرزید. برای لحظهای به او نگاه کردم. اگر او میتوانست آزادانه بیاموزد، اگر میتوانست جایگاهش را زیر سؤال ببرد… آیا هنوز همینگونه میایستاد؟ فنجان را برداشتم. — پیغام بفرست. ملاقات انجام میشود… اما به عنوان بررسی اولیه، نه توافق قطعی. آنا سر تکان داد. این بازی تازه شروع شده بود.
و اگر قرار بود الکس ابزار یک نقشه شود، ترجیح میدادم مهره را خودم بچینم، نه آنها چای را خودم برداشتم و یک جرعهدیگر نوشیدم. گرمایش آرام از گلویم پایین رفت و به من فرصت داد تا جملهام را با همان خونسردیای که میخواستم، بگویم: — آنا، نامهای به دوستم، هرنا، بفرست و بگو امروز با خواهر کوچکترش بیاید. مکثی کردم و بعد، با لحنی سردتر اضافه کردم: — بار دیگر تاکید می کنم به خدمتکارها بگو زیاد زحمت نکشند. خاندان میرز ارزش این همه تشریفات را ندارند. آنا چشم از من برنداشت. نه تأیید کرد، نه مخالفت. فقط همانطور که همیشه هنگام تصمیمهای تند من رفتار میکرد، کمی سرش را خم کرد؛ انگار داشت جملهام را نه بهعنوان یک درخواست، بلکه بهعنوان یک فرمان ثبت میکرد. گفت: — همانطور که میخواهید. خدمتکار مرد، که هنوز کنار دیوار ایستاده بود، نگاهش را پایین انداخت. او چیزی نگفت، اما از سفت شدن شانههایش معلوم بود که شنیده است. در این خانه، حتی سکوت هم معنای خودش را داشت. آنا قدمی جلو آمد و با صدایی پایینتر گفت: — اگر هرنا امروز بیاید، باید جلسه را رسمیتر برگزار کنیم. اینطور که شما میخواهید، احتمالاً طرف مقابل خواهد فهمید که این فقط یک دیدار خانوادگی نیست. فنجان را روی میز گذاشتم. صدای برخوردش با نعلبکی کوتاه و خشک بود. — بگذار بفهمند. نگاهم را به سمت پنجره چرخاندم. — میخواهم از همان اول بدانند که ما اهل تعارف نیستیم. اگر قرار است چیزی پیشنهاد کنند، باید با دستهای خالی نیایند. آنا گفت: — و اگر خواهر کوچکتر هرنا مناسب نبود؟ لبخند کمرنگی زدم.
به چهرهی خدمتکار مرد خیره شدم. نگاهش را پایین انداخته بود، اما از همان زاویه هم میشد دید که چهرهاش نرم و آرام است؛ آنقدر که برای لحظهای ذهنم از موضوع اصلی منحرف شد. با لحنی سبکتر گفتم: — تو خیلی زیبایی… برو برایم یک عروسک برای الکس بخر. ترجیحاً خرس. خدمتکار سرش را بیشتر پایین انداخت، انگار که هم از تعریف من معذب شده باشد و هم از عجیب بودن خواستهام. آنا فوراً از جا پرید: — با… بانو…؟ اما من ادامه دادم، بیآنکه وقفهای در صدایم بیفتد: — یادم باشد بعداً برایش یک تولهخرس شکار کنم و رام کنم… سکوتی کوتاه افتاد. آنا با ناباوری نگاهم میکرد، و خدمتکار مرد چنان بیحرکت مانده بود که انگار حتی نفس کشیدن هم ناگهان برایش ممنوع شده باشد. بعد، گوشهی لبم کمی بالا رفت. این ایده در نگاه اول بیرحمانه یا عجیب به نظر میرسید، اما در ذهن من معنای دیگری داشت: برای الکس باید چیزی میفرستادم که هم نشانهی توجه باشد، هم قدرت. عروسک خرس، ساده و بیآزار؛ و بعد، یک تولهخرس واقعی ــ اگر بتوانم رامش کنم ــ چیزی که نشان دهد من فقط هدیه نمیدهم، بلکه میتوانم حتی وحشیترین چیزها را هم به اختیار خودم درآورم. آنا بالاخره نفسش را بیرون داد و گفت: — شما… واقعاً قصد دارید خرس برایش بفرستید؟ نگاهم را به او دوختم. — اگر خرس نشد، همان عروسک کافی است. اما پیام باید روشن باشد.
کمی مکث کردم و بعد آهستهتر گفتم: — الکس باید بداند که من برای او فکر میکنم. و هرکسی که به او نزدیک میشود، باید بفهمد که او تنها نیست. خدمتکار مرد بیصدا تعظیم کرد و برای انجام دستور آماده شد.وارد طبقهی آقایان میشوم؛ جایی که هیچ زنی جز من و آنا در آن نبود. فضا ساکتتر از آن بود که باید باشد، و همین سکوت، حضورم را پررنگتر میکرد. قدمهایم روی کفپوش طنین کوتاهی انداخت و چند مردِ حاضر، بیاختیار سر بلند کردند. اما پیش از آنکه فرصت کنم چیزی بگویم، پدر ناگهان به سمتم دوید. چشمانش پر از اشک شده بود؛ از آن اشکهایی که نه از ضعف، بلکه از فشارِ لحظهای سنگین و فروریخته میآیند. برای یک لحظه، همهچیز در ذهنم ایستاد. نه صدای اطراف را میشنیدم، نه نگاههای سنگین مردانی را که میان ما و دیوارها گیر کرده بودند. پدر با صدایی لرزان گفت: — دخترم… و همین یک کلمه کافی بود تا بفهمم اتفاقی افتاده، چیزی فراتر از یک دیدار معمولی، چیزی که او را اینطور از هم گسیخته کرده است. آنا کمی عقبتر ایستاده بود، با چهرهای که تلاش میکرد آرام بماند، اما آشکارا غافلگیر شده بود. من اما فقط به پدر نگاه میکردم؛ به اشکهایی که بیاختیار از گوشهی چشمش میلغزیدند و به نفسهایی که انگار به زحمت از سینهاش بیرون میآمدند. آرام گفتم: — چه شده؟
ر لحظهای نتوانست جواب بدهد. دستش را بالا آورد، انگار میخواست چیزی بگوید، اما کلمات در گلویمان گیر کرده بودند. بعد، با صدایی که از شدت احساس میلرزید، گفت: — من فکر نمیکردم… فکر نمیکردم دوباره تو را اینطور ببینم. نگاهم نرم نشد، اما چیزی در سینهام تکان خورد. او همیشه مردی سختگیر و حسابگر بود، اما اشک در چشمانش چیز دیگری میگفت؛ نه ضعف، بلکه ترسی قدیمی، ترسی که حالا راهی برای بیرونزدن پیدا کرده بود. آنا یک قدم جلو آمد و با احترام سلام کرد، اما پدر حتی متوجهاش نشد. نگاهش فقط روی من بود. گفتم: — پدر، چرا اینقدر آشفتهای؟ چه اتفاقی افتاده؟ او نفس عمیقی کشید، گویی میخواست خودش را جمع کند، اما موفق نشد. — جلسه… بههم ریخته. خاندان میرز… از تصمیم شما خبردار شدهاند. چانهام را کمی بالا گرفتم. — و؟ پدر برای لحظهای چشم بست، سپس با تلخی گفت: — و الکس… قبل از آنکه کسی بتواند او را متوقف کند، خودش وارد ماجرا شده. اسم الکس که آمد، انگار فضا هم عوض شد. سکوتی سنگین میانمان نشست. آنا با نگرانی به من نگاه کرد، و من حس کردم این داستان، از آنچه ابتدا به نظر میرسید، پیچیدهتر است. پدر ادامه داد: — او گفته که خودش باید حرف آخر را بزند. لبخند بسیار کمرنگی روی لبم نشست، اما نه از سر شادی. پس بالاخره الکس هم تصمیم گرفته بود از سایه بیرون بیاید. آرام گفتم: — خوب. پس بگذار حرفش را بزند. پدر با تعجب نگاهم کرد. — دخترم، اینطور نیست که فقط… حرفش را قطع کردم: — من از اول هم فقط برای حرف زدن آمدهام، نه تسلیم شدن. نگاهم از پدر گذشت و برای اولینبار، به انتهای راهرو افتاد؛ جایی که احتمالاً الکس منتظر بود.
با لحنی آرام اما محکم گفتم: — الکس فقط چهار سالش است. خاندان میرز هم به مردانشان اجازه میدهند خواندن و نوشتن یاد بگیرند و راحتتر باشند؛ همین موضوع ذهن کنجکاو الکس را تحریک کرده است. پدر لحظهای ساکت ماند. انگار انتظار چنین دفاعی را نداشت. چشمانش که هنوز خیس بود، از صورتم گذشت و برای لحظهای روی آنا ایستاد؛ بعد دوباره برگشت سمت من. او آهی کشید و گفت: — میدانم… اما همین کنجکاوی است که میتواند او را درگیر کند. خانوادهی میرز دنبال همین نقطهضعفها هستند. سرم را کمی کج کردم. — یا شاید دنبال این هستند که از کودکی، او را با چیزی آشنا کنند که در این خانه از او دریغ شده. سکوتی کوتاه افتاد. فضای طبقهی آقایان، که همیشه بوی نظم و انضباط میداد، حالا پر از تردید شده بود. چند مرد خدمتکار در دوردست ایستاده بودند و جرئت نداشتند نزدیکتر بیایند. آنا با نگرانی به من نگاه میکرد، انگار میخواست چیزی بگوید اما نمیدانست کدام طرف را بگیرد. پدر لبهایش را روی هم فشرد. — تو میگویی این فقط کنجکاوی است، اما من میگویم این آغازِ وابستگی است. من بیدرنگ جواب دادم: — وابستگی؟ یا فرصت؟
کمی به جلو خم شدم، صدایم پایینتر آمد. — اگر الکس قرار است روزی تصمیم بگیرد، باید بداند دنیا فقط همین دیوارها نیست. خواندن و نوشتن، برایش خطر نیست؛ پنجره است. پدر بهتزده نگاهم کرد.با لحنی که بیشتر از همیشه جدی شده بود، گفتم: — پدر، تو بهتر میدانی؛ مردی که نوشتن بداند، اعدام میشود. این جمله مثل ضربهای در فضا فرود آمد. آنا نفسش را در سینه حبس کرد. حتی خدمتکارهای دوردست هم برای لحظهای از حرکت ایستادند. پدر چهرهاش را درهم کشید؛ نه از خشم، بلکه از دردی که نمیخواست بپذیرد. چشمش را پایین انداخت و آهسته گفت: — بله… میدانم.
— و همین است که میترسم. تو خوب میدانی خاندان میرز با همین «دانستن» چه میکنند. آنها مردانشان را اهل فکر بار میآورند، و فکر… همیشه از شمشیر خطرناکتر است. من یک قدم جلوتر رفتم. — پس مشکل الکس نیست. مشکل ترسی است که این خانه را نگه داشته. پدر چیزی نگفت. اما سکوتش از هر اعترافی بلندتر بود. انگار برای نخستین بار، در برابر من نه فقط یک پدر، بلکه نمایندهی همان نظمی ایستاده بود که خودش هم از آن میترسید. آنا آهسته گفت: — شاید الکس فقط کودک است… اما اگر حقیقت این است که دانستن برای او خطر دارد، چرا باید حتی یک لحظه بیشتر در این جهان بماند؟ پدر با شتاب سر بلند کرد. — چون اگر او را از این جهان جدا کنند، دیگر هیچچیز برای تغییر باقی نمیماند. من نگاهش کردم. حرفش درست بود، اما نه به شکلی که او میخواست. الکس کوچک بود، اما همین کوچکیاش باعث میشد همهچیز پیرامونش خطرناکتر شود؛ هر نگاه، هر کتاب، هر کلمه میتوانست سرنوشتش را عوض کند. برای لحظهای، فکر کردم شاید خاندان میرز واقعاً میخواهند او را نجات دهند. یا شاید فقط میخواهند از کنجکاویاش برای شکستن دیوارهای این خانه استفاده کنند.
بخندم را نگه داشتم، از همان لبخندهای آرام و سلطهگرانه که بیش از خشم، قدرت را نشان میداد. آنا با صدایی آهسته گفت: — بانو، همین الان خبر دادند دوستتان، بانو هرنا، با خواهرش رسیدهاند. نگاهم را از پدر گرفتم و به آنا دوختم، سپس خیلی آرام گفتم: — نگران نباش پدر. همانطور که میدانی، هرنا از خاندان سلطنتی است
#خواهان-پارت-بعدی-داستان
همه تستام دست بات افتاده نمیاد
مگه هنوز بات هم ناظری میکنه؟
بعصی موقع آره...
این پارت خیلی قشنگ بود خسته نباشی توتو جان👌💕
ممنون
ادامه بدهههههههههههههههه
زیبا و خوندنی💞
یک روز دیرتر دیدم ولی دیدمممم، خسته نباشیی🫀
الان فعلا نمی تونم بخونم ولی بعدا حتما میام سراغش
عه پست گذاشتیییییی
عالیه خسته نباشیییی
فرصت
فقط یه سوال میگم شخصیت اصلی (اسمش یادم رفت)مگه خودش درد رو نکشیده بود پس چرا کاری نکرد که حداقل برادرش درد رو نچشه؟
دارم روش کار می کنم میخوام جوری باشه افکارش برای برادر کوچیکش حول تنفر از مردان و دلسوزی باشه
آره خیلی باحال مینویسی
وای منتظرم ادامه بده عالیههههههههه