از عنوان معلومه
#بخش۵_دیدار_دوباره ++دو روزی که شده که به سال 1396 برگشتم. قراره امروز برای ناهار مهدی و باباجان رو ببینم . نمی دونم میتونم خودمو کنترل کنم یا نه. امروز قراره برم مدرسه. حس عجیبی دارم. همزمان هم خوشحالم چون میتونم کسایی که این 5سال ندیدم رو ببینم و ناراحت که باید اون درس های تکراری رو بگذرونم. •رضوانه حاضر شدی؟ بیا پایین. بابا میخواد برسونتت. +اومدم. خداحاف مامان. بریم بابا. •خداحافظ رضوانه جانم. خداحافظ محمدآقا. _خدانگهدار. +بابا کسی می آد دنبالم؟_حرفامونو شنیدی گل دخترم؟ +یکم. _برای جلوگیری از اتفاق اون روز و اینکه حالت بد نشه. مهدی میاد دنبالت. +مهدی حسین زاده؟؟_آره. +اوه...مگه قرار نبود با ایشون و پدرشون ناهار بخوریم؟ _پدرشون گفتن نمی تونن. علی هم ماشین نداره و نمیتونه . +پس با امیرعلی میان. _نه دقیقا. علی رفته بیمارستان پیش استادش ولی مهدی از دانشگاه میاد. +برای ناهار که امیرعلی میاد؟ _گفت خودشو میرسونه. ++ پا گذاشتن به مدرسه بعد 5سال حس عجیبی داره. پایه یازدهم خانم رضوانه فردوسی. خیلی وقته گذشته. نمیدونم اما دلم برای اون دوران زیبا با سختی عجیب تنگ شده، حتی برای این کیف. دلم برای رسوندن های بابا خیلی بیشتر تنگ شده بود. اینکه لحظه آخر ازش پول بگیرم، باهاش به رادیو ماشین گوش بدم و اینکه موقع برگشت کیفمو می گرفت؛ لذت بخش ترین حس هایی بود که دوران مدرسه تجربه کردم. خاص ترین و زیباترین البته بعد رسوندن های بابا، این بود که با مهدی برم خونه. با اینکه شب قبل تصادف هم باهم رفتیم خونه ولی بازم دلم براش تنگ شده. برای اون مداحی وآهنگ های همیشگی، برای خبر گرفتن هاش از اینکه بخش چه اتفاقاتی افتاد و اون روز رو چطور گذروندم با اینکه تو یک بیمارستان بودیم ناهارا بزور همو میدیدیم. برای بودن با مهدی و بابا تنها توی یک ماشین خیلی دلم تنگ شده بود.
+خداحافظ بابا. _خداحافظ عزیزم. پول نمی خوای؟ هفته پیش گفتی پولت تموم شده. + باشه پس...لطفا پنجاه تومن بده. _پنجاه؟میخوای چندماه رو سر کنی؟ یا میخوای کلی ولخرجی کنی گل بابا؟ +از دهنم پرید 15تومن بده خدا برکت. _پول یک هفته ته. ++واقعا تورم زیاده. با 15تومن سال 1396 میشه خرجی یک هفته بعنوان پول تو جیبیت. الان فقط پول یک چیپس عه. رفتن به سمت در مدرسه .و رد شدن از آن در بزرگ قدیمی بوی خاطرات کهنه 5 سال پیش را برای او نو کرد. با آرامش به سمت طبقه دوم کلاس 203 قدم برمی داشت. به آرامی دست بر در کشید و دستگیره را چرخاند و وارد کلاس شلوغ و پر سر و صدای 203 شد. دختر لاغر اندام،گندم گون با عینک گرد و دندان های خرگوشی اش به سمت او آمد. _سلام امیررضا خانم. می دونی چی کشیدم؟ دیروز گفتن به خاطر اینکه سرت ضربه خورده، نیومدی مدرسه. رضوانه الان که حالت خوبه؟+آره عالیم ممنون++دلم برای خرگوشی عجیبم هم تنگ شده بود. بعد از دبیرستان فقط یکی دوبار دیدمش. اون موقع هنوز ازدواج نکرده بود و توی دانشگاه تهران داروسازی میخوند. با اینکه توی یک کشور بودیم انگار میلیون ها کیلومتر از هم فاصله افتاده بودیم. مشهد تا تهران اینقدر دور به نمی رسید. بعدش هم نشد ببینمش حتی برای مراسم های بابا هم نتونست بیاد. دلم برای دیدن تو هم تنگ شده بود مریم اما ازت..._خوبه. نگران شده بودم. + امم مریم. میتونم بغلت کنم؟ _ یعنی اینقدر دلت برام تنگ شده امیررضا خانم؟ +معلومه. ولی باید بهم زنگ میزدیا. با حسی سرشار از دلتنگی او را در آغوش کشید. _بسه امیررضا خانم.ببخشید یکم... +چشم. تقصیر من بود، نگران نباش. ++دلم برای امیررضا خانم هایش هم تنگ شده بود. بعد از اینکه فهمید اسم داداشم امیرعلی عه. تصمیم گرفت اسم هامون رو که خیلی سبیه نیست بهم ربط بده و من بشم امیررضا. خیلی دلش میخواست به اسمی صدام کنه که مختص خودش باشه. چون بهترین و صمیمی ترین دوستم تو دوران دبیرستان محسوب می شد. زمان آرام و طاقت فرسا گذشت. خستگی تمام وجودش را پر کرده بود. فکر نمی کرد دوباره خواندن آن درس های ساده، او را به اندازه چندساعت کار در بیمارستان خسته کند. بعد از خداحافظی با مریم، نگرانی رویارویی با مهدی او را پر کرد. باید مثل رضوانه 17ساله خجالتی و باحیا رفتار می کرد. جوری که تنها سه روز است او را می شناسد ولی برای او سخت بود زیرا فقط حدود یک سال است که او عشق و از نزدیک ترین آدم های زندگی اش شده و برایش با مهدی 6 سال پیش خیلی فرق دارد.
چشمانش جستجوگرانه دنبال او می گشت که مهدی جوان از ماشین پیاده شد. با دیدن مهدی جوان که به دنبال او می گشت حس عجیبی او را پر کرد ، حسی سرشار از هیجان، خوشحالی و دلتنگی. از اینکه او را سالم و بدون تحمل هیچ دردی می دید، خوشحال بود. دستهایش را بر دو بند کیفش گرفت و به سمت او که نزدیکی مدرسه پارک کرده بود، رفت. به آرامی درحالی که سعی در پنهان کردن احساساتش داشت ،سلامی کرد. ×سلام. سوار شید. بریم. برایش عجیب بود که لحن مهدی سرشار از احترام و معذب بودن، بود و به این اندازه با لحن همسرش تفاوت داشت. درحالی که کمربندش را می بست، یاد جمله های پدرش افتاد. +حیف شد پدرتون نتونستن بیان.می خواستیم ازشون تشکر کنیم. × نیازی نیست. وظیفه اش بوده به هرحال. +و...ممنون بابت اون روز، همه اش. از ظهرش که به کمک اومدید تا رسوندنم به بیمارستان و صحبت با پدرتون.
×لحنتون بیشتر شرمنده ام کرد. شما هم جای خواهر من. اگر برای خواهر منم همچین اتفاقی می افتاد، امیرعلی همین کارو می کرد. ++جای خواهر؟! اون موقع ها برای تعارف به من واژه کم میاورد و از تشکر کردن هام معذب می شد از این واژه ها استفاده می کرد.نمی دونم چرا ولی همیشه حس میکردم موقع گفتنش لحنش عوض می شد. +حالتون که بهتره؟ حتما یک چکاپ کامل بدید. ×خوبم. نیازی نیست. +ممکنه نشون نده ولی چیز جدی ای باشه. قبل از اینکه بیمارها رو درمان کنید باید به خودتون اهمیت بدید. استادم...از یک استاد دانشگاه شنیده بودم. ×حق با شماست. + این کوچه رو برین سمت راست. ×دبیرستانی هستین. چندمین؟ +یازدهم، یازدهم تجربی. × اوه.. پس شما هم ممکنه که پزشک بشین چون حس کردم مثل یک دکتر صحبت کردید و بهم گفتید که برای چکاپ برم. ×واقعا؟ لحنم اینجوری بوده؟ البته خب، هدفم پزشکیه. ×موفق باشید. ++واقعا باهاش مثل دکترا صحبت کردم؟ +همین کوچه است. ×ام... خانم دکتر فردوسی پلاک تون چنده؟ بهت زده به او خیره ماند. همیشه به این اسم او را صدا می زد، چه در قبلا و چه حتی بعد از ازدواج. قبل از ازدواج او را به اسم صدا نمی کرد و بعد از آن هم در جمع دیگر دکتران یا حتی در تنهایی شان برای شوخی او را خانم دکتر فردوسی صدا می زد. دقیقا مثل مهدی که می شناخت، او را صدا زد. چند لحظه ای طول کشید تا بفهمد مهدی که کنارش نشسته بود، مهدی که با او زندگی می کرد نیست. +ام...پلاک 204. مهدی به خانه با در سفید اشاره کرد و پرسید: همینه؟ +بله. به محض توقف ماشین، کیفش را از روی پاهایش برداشت، کمربند را باز کرد و به سرعت از ماشین خارج شد. گویا اتفاقی برایش افتاده بود. مسافت بین ماشین تا در خانه را جوری دوید انگار دنبالش کرده بودند.مهدی پشت سرش مسیر را طی کرد و از او پرسید: حالتون خوبه؟ رضوانه درحالی که دنبال کلید می گشت با صدای لرزانی گفت: ب..بله. رضوانه به مهدی جوان نگاهی انداخت.++چرا اینطوری بهم نگاه میکنه؟! انگار همون نگاه همیشگی شه. همون نگاه مهربونش. نگاهش شبیه...شبیه موقعی شد که خبر مرگ پسرم رو داد و حتی... موقعی که غش کرده بودم و بالای سرم حاضر شد... بغض گلویش را بست. دست از دنبال کلید گشتن برداشت و محکم، غم ودردی که در قلبش زبانه می کشید را فشرد. آهسته بر زمین نشست. ×حالتون خوبه؟ نفسش به شماره افتاده بود. تلاشی که برای بروز ندادن رنج و غصه اش داشت، توانی برای حرف زدن در او باقی نگذاشته بود...
بسیار عالی .در انتظار پارت بعدی 👍👍👍
عالیی بوددد
ممنون عزیزم😘😘💖💖💖❤❤
از سرعت انتشار کپ کردم همین 3ساعت پیش اسلاید آخرو گذاشتم... ناظر عزیز دمت گرم.
امیدوارم خوشتون اومده باشههههه