آدم گاهی وقتا دلش یه جوری میشه… یه جورایی که انگار یه چیزی کمه. یه خلأ توی دلت حس میکنی که نه با هیچی پر میشه، نه میتونی ازش فرار کنی. هی میری اینور، هی میری اونور، ولی اون حسِ یه چیزی کمه ولکن نیست
فکر کنم اسمش همینه دیگه دلتنگی ، دلتنگی برای یه روزایی، برای یه آدمایی، یا حتی برای یه حس و حالی که دیگه نیست. انگار روح آدم یه گوشه گیر کرده و نمیتونه خودشو برسونه به بقیهی زندگی . بعد این دلتنگی ، هی میچسبه به آدم. یه وقتایی با یه آهنگ قدیمی، یه عکسی که از تو کشو درمیاد، یا حتی بوی یه غذای خاص، دوباره جون میگیره و انگار اون روزها و آدمها، یه تیکه از جون آدم بودن که جدا شدن و حالا آدم دلش میخواد دوباره بچسبونتشون...
از اون طرف، خستگی هم هست. یه خستگی که فقط مالِ بدن نیست، مالِ روحه. انگار تمامِ دنیا سنگین شده و تو دیگه جون نداری بلندش کنی. چشمات سنگین میشه، دلت میخواد فقط دراز بکشی و هیچ کاری نکنی. انگار دیگه توانِ جنگیدن با دنیا رو نداری...
گاهی هم این دوتا با هم میان. دلتنگی روحت رو میخوره و خستگی هم جسمت رو. اون موقع دیگه هیچچیزی حال نمیده. انگار تو یه چاه افتادی که هرچی دست و پا میزنی، بیشتر فرو میری. هم دلتنگِ اون روزایی، هم از این وضعیت خسته شدی...
ولی خب، زندگی همینه دیگه. یه روزایی اینجوریه، یه روزایی هم شاد و پر از انرژی. مهم اینه که حواسمون به این حسها باشه. وقتی دلتنگ شدی، یه یادگاری از اون روزا رو بردار و یه لبخند بزن. وقتی هم خسته شدی، یه چایی دم کن، یه اهنگ آروم بذار و یه کم به خودت برس. شاید لازم باشه یه کم تنها باشی، شاید هم دلت بخواد یکی کنارت باشه و فقط حرف بزنید.فقط یادت باشه، این شبهای دلتنگی و خستگی هم تموم میشه. دوباره آفتاب میزنه، دوباره جون میگیری و میتونی ادامه بدی
نظرات بازدیدکنندگان (0)