ماها عادت کردیم به اون صداهای توی سرمون بگیم «تفکر». اما واقعیت اینه که: ما فکر میکنیم داریم فکر میکنیم، ولی در واقع فقط داریم به یک مشاجرهی داخلی گوش میدیم که هیچوقت تموم نمیشه!
تا حالا شده بخوای صبح زود بیدار شی، ولی یهو یکی از توی خودت بگه: «ولش کن داداش. این همه آدم صبح زود بیدار شدن، آخرش کارشون به کجا کشید؟ فردا انجامش میدیم...»؟ خب من الان یه سوال ازت دارم؛ الان اون کسی که حرف زد، کی بود دقیقاً؟ اینو میپرسم چون خودت بودی که آلارم گوشیت رو گذاشتی روی ۶ صبح و خودت بودی که دیشب با خودت عهد بستی «از فردا زندگی جدید». و آره... تو بودی که امروز صبح آلارم رو خاموش کردی و گفتی «این زندگی جدید از شنبه شروع بشه بهتره.» واقعا برام سؤاله: الان کی با کی داره حرف میزنه این وسط؟ اگه تو «یکی» هستی، پس چرا درونت شبیه یه گروه چت فامیلیه که هرکی یه چیزی میگه؟ مثلاً یکی میگه «ورزش برو»، یکی میگه «پیتزا بخور»، یکی میگه «به بابا زنگ بزن»، یکی میگه «بابا رو ولش، اون دفعه چی بهت گفت یادته؟» و انگار تو وسطشون نشستی و نمیدونی به حرف کی گوش کنی. انگار یه مدیر گروه هستی که هیچکس بهت توجه نداره :))))
برای اینکه بفهمیم این گروه چت توی سرت از کجا دراومده، باید بریم توی زیرزمین خاطرات. اونجا که هنوز قدت به زانوت نمیرسید، اولین صداها نصب شدن! یه زمانی، یه روانشناسی به اسم "اریک برن" یه نظریهای داد به اسم تحلیل رفتار متقابل. گفت ببینید بچهها، توی هر آدمی سه تا «حالتِ خود» زندگی میکنن؛ سه تا آدم. سه تا مستأجر توی یه جمجمه. و این سه تا مدام دارن با هم بگومگو میکنن: 1. والد: این همونیه که انگشتش رو میذاره جلو دهنت و میگه: «این کار رو نکن. این درسته، اون غلطه. شام رو اول بخور، بعد دسر. مسواک قبل از خواب. به بزرگترت سلام کن.» والد در واقع یه آرشیو از تمام صداهای پدر و مادر و معلم و جامعهست که تو خودت نصب کردی! انگار یه اپلیکیشن کنترل والدین رو روی مغزت نصب کردن و رمزش رو هم بهت ندادن که حذفش کنی. هر بار میخوای یه کار لذتبخش بکنی، والد میاد و میگه: «مطمئنی؟ اگه بعداً پشیمون شی چی؟» والد همونیه که باعث میشه موقعی که خونه نامرتبه، مهمون دعوت نکنی. والد از قضاوت شدن میترسه. والد همیشه یه کت و شلوار اتوکشیده تو ذهنت پوشیده و مراقب توست. 2. بالغ: این بخش از تو منطقیه، حسابگره، اصلاً درستش اینه که بگیم ماشین حسابه... مثل یه حسابدار مالیاتی میمونه که نشسته توی یه اتاق شیشهای و مدام داره سود و زیان رو محاسبه میکنه. میگه: «اگه الان اینو بخورم، تا ۳ ساعت دیگه معدهم درد میگیره. بر اساس دادههای قبلی، ۸۷٪ احتمال داره که پشیمون بشم. پیشنهاد میکنم گزینهی B رو انتخاب کنی و... درکل یه پا چاتی پاتیه(چتجیپیتی) برای خودش!» ولی بالغ احساسات رو نمیفهمه. اگه گریه کنی، میگه: «تحلیل دادهها نشون میده این اتفاق ۰.۰۰۱٪ از زندگیت رو تشکیل میده. واکنش نامتناسبه، لطفاً توی بازهی منطقی رفتار کن.» 3. کودک: خبببب این همونیه که میگه: «من بستنی میخواممم. همین الان، مهم نیست ساعت ۳ نصفهشبه؛ بستنی میخوام، همین الان، تازه از اون مدلی که روش شکلات داره میخوام. راستی اون کفش قرمزه رو هم میخوام. حالا که فکر میکنم چرا آسمون آبیه؟ چرا مورچهها باهم تصادف نمیکنن؟ میخوام برم پارک و...» این کودک ۵ سالشه. پول، عاقبت، و فردا براش معنی ندارن. فقط دو کلمه بلده: «الان» و «میخوام». و جالب اینجاست که بیشتر وقتها برنده میشه! اصلاً بیشتر تصمیمهای زندگی ما رو کودک گرفته، بعد بالغ براش توجیه منطقی ساخته، بعد والد اومده گفته «آفرین، کار درستی کردی» یا «دیدم گفتم، گوش نکردی.»
و قسمت خندهدارتر ماجرا اینجاست: این سه تا مدام دارن با هم بحث میکنن! هر روز و هر لحظه! والد میگه: «تو نباید امروز رو مرخصی بگیری.» کودک میگه: «من میخوام برم سینما.» بالغ میگه: «بیاید به یه مصالحه برسیم. شاید بشه فردا مرخصی گرفت.» والد میگه: «فردا هم کاره.» کودک میگه: «پس استعفا بده.» بالغ میگه: «لطفاً هیجانی تصمیم نگیریم.» و ما به این میگیم «تفکر». ما فکر میکنیم داریم «فکر میکنیم»، ولی در واقع داریم به یه مشاجرهی داخلی، گوش میدیم که هیچ وقت تموم نمیشه!
اما...اما صبر کن. این تازه اولشه! بریم سراغ بخش ترسناک ماجرا: میدونستی مغزت میتونه دو تا «خود» جداگونه داشته باشه و تو اصلاً نفهمی! یه آزمایش معروف هست که توی پست های قبلی هم اشاره کردم: بیماران Split-brain. اینا کسایی بودن که به خاطر صرع شدید، ارتباط بین دو نیمکرهی مغزشون رو با جراحی قطع کردن. حالا نتیجه چی شد؟ دو تا «خود» در یه بدن. دو تا آدم و یه مغز که حالا شده دو تا جزیرهی جدا. توی آزمایش، به نیمکرهی چپ (که مرکز زبانه) تصویر یه مرغ نشون دادن و به نیمکرهی راست، یه منظرهی برفی. بعد از بیمار پرسیدن: «چی دیدی؟» گفت: «مرغ.» (چون فقط نیمکرهی چپ میتونه حرف بزنه و نیمکرهی راست لاله. فقط میبینه و نمیتونه حرف بزنه.) حالا بعد از بیمار خواستن با دست چپ (که به نیمکرهی راست وصله) یه تصویر مرتبط انتخاب کنه. دست چپش یه بیل برفی رو انتخاب کرد. بیل برفی؛ چون نیمکرهی راست برف دیده بود و بیل برفی میخواست. محقق پرسید: «چرا بیل؟» و حالا... نیمکرهی چپ که از برف و بیل و اینا خبر نداشت، سریع یه داستان ساخت. گفت: «خب... واسه تمیز کردن لونهی مرغ!!!» آفرین! نیمکرهی چپ یه دروغ گفت؛ یه دروغ مصلحتی! چون نمیتونست قبول کنه که «نمیدونم» و نمیتونست بگه: «ببین داداش، ظاهراً یه بخش دیگه از مغز من یه چیزی دیده که من ازش بیخبرم. یه مستأجر دیگه توی طبقهی بالا یه تصمیمی گرفته و به من چیزی نگفته.» نه. به جاش یه داستان سر هم کرد و با اعتماد به نفس کامل تحویل داد. و این یعنی یه بخش از مغزت میتونه کاری بکنه، و یه بخش دیگهی مغزت برای اون کار یه توضیح بسازه، و تو فکر کنی این توضیح «حقیقت» بوده. انگار یه بخشت کارگردانه، یه بخشت بازیگره، و یه بخشت منتقد سینماییه که بعداً فیلم رو تفسیر میکنه و میگه «منظور کارگردان این بود.» در حالی که کارگردان اصلاً منظوری نداشته. و شاید اصلاً کارگردان داشته یه چیز دیگه میگفته...
و اینطوری این سر ماجرا میرسه به اون پدیدهی معروف: گفتوگوی درونی! اون صدایی که توی سرته، اونی که الان داره این جمله رو میخونه و اونی که الان گفت «جمله رو میخونه یعنی چی؟ مگه من دارم میخونم؟» آره، تو، خودت! همونی که داری با خودت حرف میزنی.^^ علم صداش میزنه Self-talk. و جالبه بدونید این صدا توی همه یکجور کار نمیکنه! مثلاً بعضیا صداشون مثل یه مربی انگیزشیه: «تو میتونی! برو! بهترینی! امروز روز توئه!» یا بعضیا دیگه صداشون مثل یه منتقد سینمایی بدجنسه: «این بود؟ همین؟ بازم خراب کردی. میدونستم.» و یا حتی بعضیا چندتا صدا دارن اونم با لهجههای مختلف! و... و خب بعضیا اصلاً صدایی ندارن...! به این مشکل میگن: آفانتازیا (یه جور ناتوانی در تصویرسازی ذهنی). اینا وقتی میگن «با خودم حرف زدم» یعنی واقعاً با خودشون حرف زدن، نه اینکه مثل ما یه صدا توی سرشون بوده! اینا فکر میکردن بقیه هم همینطورین تا اینکه یه روز فهمیدن «صبر کن ببینم، شماها واقعاً یه صدا توی سرتون میشنوین؟» و ما جواب میدیم: «آره دیگه، مگه تو نمیشنوی؟» و و اینجاست که بهت زده میشه: «...نه.» و این لحظه، لحظهی بسیار ناجور و عجیبیه... و تیکه جالب اینجاست که: ما فکر میکنیم این صدا «خودمون» هستیم، ولی پژوهشها میگن این صدا فقط یه بخش از مغزه که داره داستان زندگی رو برامون تعریف میکنه! مثل یه راوی که کنار دستمون نشسته و مدام داره اتفاقات رو تفسیر میکنه. و ما فکر میکنیم این راوی «من» هستم؛ ولی اینطور نیست. این راوی فقط یه کارمند بخش داستانسرایی مغزه که کارش قصهگوییست. و خیلی وقتها هم قصه رو اشتباه میگه یا اصلاً گاهی چرت و پرت میگه... ما بهش میگیم «وجدان» یا «عقل» یا «دلم»، ولی در واقع یه نویسندهی استخدامیه که حقوق ثابت داره و هر روز هم میاد سر کارش.^^
و حالا پیچش آخر: به نظر من «من» اصلاً یه چیز واحد نیست؛ شاید «من» یه تاکسیه با چندتا مسافر که هرکدوم یه مقصد متفاوت دارن. یکی میخواد برسه خونه، یکی میخواد بره مهمونی، و راننده (همون خودت) نمیدونه کدوم رو پیاده کنه برای همین گاهی گیج میشه... و شاید بزرگترین دروغ عمرمون همین باشه: «من یه نفرم.» نه جانم؛ نه، تو یه جمعیتی. یه گروه چت فامیلی که توش هرکی یه چیزی میگه و هیچکس به مدیر گروه توجه نداره. و شاید بلوغ یعنی همین: قبول کردن اینکه «من» چند نفرم. به جای اینکه سعی کنی این صداها رو خفه کنی، بهشون گوش بدی. والد رو گاهی بذاری سر جاش: «ممنون از نگرانیت، ولی الان میخوام یه کم ریسک کنم.» کودک رو گاهی بغل کنی و گاهی بگی: «نه عزیزم، الان وقت بستنی نیست. الان وقت غذاست.» بالغ رو هم گاهی بذاری کنار و بگی: «خودم میدونم چیکار کنم. لازم نیست همه چی رو با فایل اِکسل ثبت کنی...»
و شاید سلامت روان یعنی یه پارلمان کارآمد. پارلمانی که توش صداها شنیده میشن، بحث میشه،ولی آخرش یه تصمیم گرفته میشه... نه اینکه یه دیکتاتور همه رو خفه کنه. نه اینکه همه هرج و مرج بشه و هیچی حل نشه! سلامت روان یعنی یه پارلمان کارآمد؛ نه دیکتاتوری، نه هرج و مرج. پس دفعهی بعد که با خودت حرف زدی، نترس، خجالت نکش. تو داری با سهامدارات شرکت «من» جلسه میذاری. اصلاً عجیب نیست که با خودت حرف میزنی؛ درواقع عجیب اینه که حرف نزنی! چون این یعنی فقط یکی توی اون سر زندگی میکنه. و اگه کسی هم گفت دیوونهای، بگو: «من دارم با ساکنین محترم ذهنم گفتوگو میکنم.شما مگه حرف نمیزنید؟» و لبخند بزن. چون اون موقع توی ذهن خودش داره با خودش میگه: «این دیوونهست.» و نمیدونه این جمله رو کی به کی داره میگه.^^
به شدت بی نظیر بود
ممنون از توضیحات کاملت جواب خیلی از سوال هام رو گرفتم
لایق ویژه
شاهکار
در واقع «من» صرفا یک شخص نیست، ترکیبی از شخصیت، جامعه، تربیت خانوادگی، آداب و رسوم، فرهنگ، خرافات محلی و یه عالمه چیز دیگه اس به همین خاطره که نمیشه صرفا «من» رو یه تجربه ی زیستی دونست
من یکی نیستم من ۱۲ تا هستم🤡👍🏻خودم کودک درونم بزرگ درونم دلقک درونم روانی درونم سگ درونم موزیک ساز درونم نوازنده درونم و...