هشدار این داستان هیچ قصد توهینی نداره فقط یه دنیای تخیلی
من یک دختر اشراف زاده هستم که تحت فشار خانواده است . برای اینکه ازدواج کنم و دختری با وقار باشم در اینجا زنان حق شرکت در کسب و کار را ندارند و خیلی از محدودیت هایی که شما فکر نمی کنید. زنان در اینجا فقط برای ازدواج هستند این واقعا نا امید کننده است در حالیکه همیشه خانواده ها دختر های جوان را تحت فشار برای ازدواج سیاسی می گذارند. . یک شب در حالیکه باران میبارید ارزو کردم که کاش جایگاه زنان و مردان عوض شه ! زنان در راس قدرت باشند و مردان وضعیتی بدتر از زنان الان پیدا کن مردان باید تو خونه بمونن حق خواندن و نوشتن ندارند و فقط باید عروسکی زیبا در خانه باشند. باران شدید تر شد و رعد برق زد . رعد و برق های طولانی ... از گریه کردن خسته شدم و خوابیدم (هشدار!!! این فقط یک داستان تخیلی و هیچ قصد توهینی ندارد)
فردا صبح وقتی بیدار شدم. خدمتکارم انا وارد شد او مثل همیشه لباس دامن دار نپوشیده بود بلکه یک کت و شلوار پوشیده بود شبیه یک پیشخدمت ! آنا در قاب در ایستاد؛ نور خاکستری صبح از پشت شیشههای خیس باران روی شانههای کت تیرهاش میافتاد. موهایش را دیگر شل و رها نبسته بود، بلکه با دقت زیر یک کلاه کوچک و ساده جمع کرده بود، چیزی شبیه کلاههای مردانهی سوارهنظام. خم شد، اما نه با آن فروتنی همیشگی، بلکه بیشتر شبیه یک سلام حرفهای و رسمی. «بانو…» مکث کرد، انگار داشت کلمهی درستی پیدا میکرد. «بانو الیزا، وقت برخاستن است. امروز، برنامهی شلوغی دارید.» صدایم هنوز خوابآلود بود، اما قلبم تند میزد: «آنا… کت و شلوار… چرا اینطور لباس پوشیدی؟!» ابرویش را بالا داد، نگاهش ترکیبی از تعجب و کمی نگرانی بود، انگار مزاح عجیبی از من شنیده باشد. «مثل همیشه، بانو. این یونیفرم رسمیِ خدمتگزاران زن است. مگر… حالتان خوب نیست؟ مگر ترجیح میدهید مثل مردها دامن بپوشم؟» اینبار من بودم که خشکم زد. «مثل… مردها؟» نفس عمیقی کشیدم. «آنا، دامن مال زنهاست نه—» آنا ناگهان لبخند کجی زد، چیزی بین احترام و دلسوزی. جلوتر آمد، پردهها را کاملاً کنار زد، باران هنوز نرم و پیوسته میبارید. «بانو الیزا، مردها…» صدایش را کمی پایین آورد، که مبادا کسی بشنود. «مردها حتی اجازه ندارند از اتاقهای طبقه سوم پایین بیایند مگر با اجازهی همسر یا مادرشان. شما خوب میدانید. دامن و روبان و آن همه گیپور… برای آنهاست، نه برای ما.» صدای تقتق عقربههای ساعت دیواری، ناگهان بلندتر از همیشه به گوش میرسید. دنیا انگار نیمقدم جابهجا شده بود. «آنا…» سعی کردم لبخند بزنم، شاید همهچیز یک شوخی بزرگ باشد. «این… این یک نوع شوخیست؟ تو میگویی مردها… در اتاق… با دامن؟ و ما…» (هشدار!!! این فقط یک داستان تخیلی و هیچ قصد توهینی ندارد)
آنا گفت:«ما کار میکنیم، فرمان میدهیم، میخوانیم، مینویسیم، تجارت میکنیم. مثل همیشه، بانو.» بعد، به سمت میز کار کنار پنجره رفت و چند ورق کاغذ و یک دفتر چرمی را برداشت. «امروز، شما باید قرارداد کارخانهی جدید پارچهبافیتان را امضا کنید. و بعد… جلسه با شورای بانوان شهر.» در گلوی خودم خشکی عجیبی حس کردم. دیشب… آرزو… کاش جایگاه زنان و مردان عوض میشد… زنان در رأس قدرت، مردان… زندانی، بیسواد، زیباییهای خاموش پشت درهای بسته… آنا دفتر را به دستم داد. روی جلد با طلا حک شده بود: «دفتر حسابهای خانم الیزا روثرفورد – مالک کارخانه و عضو شورای عالی بانوان.» نگاهم روی اسم خودم سوخت. «من… مالک کارخانهام؟ من در شورا هستم؟» آنا آرام گفت: «البته، بانو. یکی از بانفوذترین زنان شهر. فقط… امروز کمی پریشان به نظر میرسیدید. شاید خستهاید. شاید… دیشب خوابهای عجیبی دیدهاید؟» چشمانم را لحظهای بستم. دیشب، در آن هوای خیس، کنار پنجره… با نفرت از نگاههای مردانه، از بحثهای بیپایان پدر دربارهی شوهر کردن، از اینکه باید «وقار» داشته باشم و «ساکت» باشم… آرزو کرده بودم. و حالا، ظاهراً دنیا آرزویم را جدی گرفته بود. «آنا…» صدایم آرام و محتاط شد. «پدرم… مادرم… کجا هستند؟ کسی… در خانه هست؟» آنا کمی مکث کرد. (هشدار!!! این فقط یک داستان تخیلی و هیچ قصد توهینی ندارد)
بانو، مادرتان صبح زود برای جلسهی انجمن بانوان نجات شهر رفتند. قرار است دربارهی قانون جدید تحصیل مردان بحث کنند… گویا بعضیها میخواهند اجازه بدهند آنها دستکم خواندن دعاهای کلیسا را یاد بگیرند.» لحنش در اینجا کمی تحقیرآمیز شد. «پدرتان…» صدایش نرمتر شد. «پدرتان طبق روال، در اتاق مخصوص آقایان هستند. مادرتان دستور دادهاند امروز او را برای قدمزدن در باغ پایین بیاورند، اگر هوا بهتر شد. اما… همانطور که میدانید… ایشان اجازه ندارند بدون همراهی یک زن بالغ از خانواده، از طبقهی سوم خارج شوند.» یک لرزش خفیف در شکمم پیچید. «من… میتوانم او را ببینم؟» آنا تعجب کرد، اما سریع خودش را جمع کرد. «البته، اگر مایل باشید. فقط… باید قبلش خودتان را برای دیدار مناسب کنید. شما یک بانو و سیاستمدار هستید؛ ایشان…» کلمه را با دقت انتخاب کرد. «…یک آقا هستند. نباید زیاد به آنها ‘فکر’ بدهیم، بانو. ذهن مردها حساس و ضعیف است، مثل بچهها.» اینبار خشم و ناراحتی عجیبی در من بلند شد؛ چون هر جملهاش آینهی وارونهی چیزهایی بود که تا دیروز خودم شنیده بودم. «آنا، تو… فکر میکنی مردها واقعاً ضعیفاند؟ واقعاً نمیتوانند بخوانند، بنویسند، اداره کنند؟» آنا لبخند زد، همان لبخند دلسوزانهای که همیشه مردها به دخترهای کمسن میزدند. (هشدار!!! این فقط یک داستان تخیلی و هیچ قصد توهینی ندارد)
بانو، این طبیعت است. زنها برای فکر کردن، برای مدیریت، برای تحمل فشار ساخته شدهاند. مردها برای زیبا بودن، برای آرام کردن خانه، برای اینکه ما وقتی از کار برمیگردیم، لبخندشان را ببینیم و خستگیمان در برود. همهی دنیا همینطور است. مگر… شما چیز دیگری شنیدهاید؟» نفسم را آهسته بیرون دادم. همهی دنیا… نه، این فقط دنیایی بود که من با یک آرزو از ته دل، وارونهاش کرده بودم. آنا نزدیک شد، پردهی نیمهباز را کمی بیشتر کشید، و با لحنی جدیتر گفت: «بانو الیزا، اگر واقعاً حالتان خوب نیست، میتوانیم جلسهی امروز شورا را لغو کنیم. اما… نگاهها روی شماست. زنها از شما الگو میگیرند. مخصوصاً بعد از سخنرانی سال گذشتهتان دربارهی ‘خطر آزادی بیش از حد مردان’.» چشمانم گرد شد. «من… چنین سخنرانیای کردهام؟» آنا با افتخار سر تکان داد. «بله، بانو. همهجا چاپ شد. در روزنامهی بانوان لندن، در مجلهی “عقل زنانه”. شما گفتید: “اگر مردان بیش از حد به کتاب نزدیک شوند، از زیباییشان، از لطافتشان کاسته میشود؛ و آنگاه خانه از شور تهی میشود.”» دلم فرو ریخت. من… در این دنیا، خودم تبدیل شده بودم به کسی که دقیقاً همان زنجیرهایی را روی دیگری میاندازد که از آنها متنفر بودم. آنا سرفهی مختصری کرد. «بانو، اجازه دارید یک سؤال کمی… غیررسمی ازتان بپرسم؟» به او خیره شدم. «بپرس، آنا.»
«شما همیشه… اینقدر در مورد مردها فکر میکنید؟» لبخند شیطنتآمیزی گوشهی لبش نشست. «بعضی بانوان ثروتمند… گاهی بیش از حد به حالات و حقوق مردها توجه میکنند. میگویند این… نشانهی حساسیت بیش از حد است. و ممکن است برای مقام سیاسیتان… خوشایند نباشد.» حرفش مثل یک تهدید ملایم در هوا پخش شد. گفتم: میخواهم پدرم را بببینم(هشدار!!! این فقط یک داستان تخیلی هیچ قصد توهینی ندارد(
آنا لحظهای مکث کرد، انگار انتظار چنین درخواستی را نداشت. هوای اتاق بوی باران و چوب خیس گرفته بود، و سکوتی کوتاه بین ما کش آمد. «میخواهید… آقا-پدر را ببینید؟» لحنش آرامتر شد، انگار در مورد چیزی بسیار شکننده صحبت میکند. «البته بانو، اما… باید آدابش را رعایت کنید. مردها خیلی زود مضطرب میشوند. مخصوصاً وقتی بانوی قدرتمندی وارد اتاقشان میشود.» زیر لب زمزمه کردم: «پدر… مضطرب؟» آنا بیآنکه متوجه زمزمهام شود، ادامه داد: «باید اولین باری که شما را امروز میبیند، لبخند ملایمی داشته باشید. نه خیلی جدی، نه خیلی مقتدر… مردها اگر حس کنند قرار است ازشان بازخواست شود، به گریه میافتند. و شما نمیخواهید این اتفاق بیفتد، نه؟» باور کردنش سخت بود. پدری که همیشه مرا مثل یک “دختر کوچک” خطاب میکرد، حالا باید از دیدن من نترسد؟ آنا در حالی که دکمههای کت خود را مرتب میکرد، گفت: «اگر آمادهاید، شما را به طبقه سوم میبرم. اما قبلش… باید روبان نشانه را ببندید.» سؤالی در نگاهم خواند. «روبان… چه؟» روبان نازک و آبیرنگی از جیبش درآورد و روی مچ دستم بست. «نشانهی بانوی ارشداما… باید آدابش را رعایت کنید. مردها خیلی زود مضطرب میشوند. مخصوصاً وقتی بانوی قدرتمندی وارد اتاقشان میشود.» زیر لب زمزمه کردم: «پدر… مضطرب؟» آنا بیآنکه متوجه زمزمهام شود، ادامه داد: (هشدار!!! این فقط یک داستان تخیلی و هیچ قصد توهینی ندارد)
«باید اولین باری که شما را امروز میبیند، لبخند ملایمی داشته باشید. نه خیلی جدی، نه خیلی مقتدر… مردها اگر حس کنند قرار است ازشان بازخواست شود، به گریه میافتند. و شما نمیخواهید این اتفاق بیفتد، نه؟» باور کردنش سخت بود. پدری که همیشه مرا مثل یک “دختر کوچک” خطاب میکرد، حالا باید از دیدن من نترسد؟ آنا در حالی که دکمههای کت خود را مرتب میکرد، گفت: «اگر آمادهاید، شما را به طبقه سوم میبرم. اما قبلش… باید روبان نشانه را ببندید.» سؤالی در نگاهم خواند. «روبان… چه؟» روبان نازک و آبیرنگی از جیبش درآورد و روی مچ دستم بست. «نشانهی بانوی ارشد خانواده. وقتی وارد اتاق آقایان میشوید، باید بدانند که شما صاحب اختیار هستید، نه یک زن غریبه یا مستخدم. اگر این روبان نباشد، ممکن است ترسیده یا سردرگم شوند.» نفسم گیر کرد. «ترسیده؟ از من؟» آنا لبخند آرامی زد. «مردها لطیفاند، بانو. شما بهتر از هرکسی میدانید.» فاصلهای نذاشت که سؤال کنم، سرش را کمی خم کرد و گفت: «بیایید.»(هشدار!!! این فقط یک داستان تخیلی و هیچ قصد توهینی ندارد)
راهپلهی پیچخوردهای ما را به بالا برد. پلهها با فرشهای آبیِ کمرنگ پوشیده شده بود—چیزی که در دنیای دیروزی من، فقط اتاق مخصوص بانوان داشت. در سکوت قدم میزدیم تا اینکه جلوی دری بلند و سفیدرنگ ایستادیم. روی در، نقشهای ظریف و ظریفکاری شده از گلهای کوچک بود… و یک پلاک نقرهای: «اتاق آرامش آقایان – ورود فقط برای بانوان خانواده.» آنا قبل از باز کردن در، آهسته گفت: «بانو الیزا… یک چیز دیگر. لطفاً صدایتان را بلند نکنید. مردها… وقتی صدای زنها تند یا محکم باشد، آن را تهدید تلقی میکنند. و آقا-پدر شما… کمی حساستر هستند. دیشب هم به خاطر اینکه نتوانستند روبان جدیدشان را ببندند… بسیار ناراحت شده بودند.» دستش روی دستگیره ماند و به من نگاه کرد. «آمادهاید؟» سرم را تکان دادم، از درون دلم فرو میریخت. در آرام باز شد.
واو.... این شاهکارهههههههههههه
امیدوارم داستانت رو توی سه قسمت تموم نکرده باشی و بیشتر ادامه بدی
خیلی لذت می برم از داستانت. اینهمه تحقیری که توی تاریخ به زن شده. اونهمه ظلم و رفتار حیوانی، بی ارزش شمرده شدن، ابزار انگاری و کالا انگاری باعث شده نفرت عظیمی از مردان توی زنان بوجود بیاد
ناراحت کننده است اما داستانت حس خیلی خوبی در من بوجود میاره
حالا حالا ادامه داره
واییی ممنون