چشم ها ترسناک ترند یا حرف ها؟
چشم ها ترسناک ترند یا حرف ها؟ همیشه برایم سوال بود.. اما هیچ گاه نفهمیدم.. هر زمان که به عمق ماجرا نگاه میکردم و ساعت ها به آن می اندیشیدم ، در آخر به این نتیجه میرسیدم که من از هر دو میترسم؛ یک فرد میتواند با زبانش دروغ بگوید و با چشم هایش دروغ خودش را برملا کند.
دیگری میتواند با زبانش حقیقت را بگوید و با چشم هایش کاری کند که در حرف هایش به شبهه بیفتی ، برخی افراد لحنی بی حس در بیان کردن حرف هایشان و چشم هایی پر از احساسات دارند ، گویی موجودی آن هارا تسخیر کرده و با چشم هایشان التماس میکنند که نجاتشان دهی.
میبینی؟ هر چقدر که به آن فکر میکنی بیشتر متوجه میشوی که توهم باید مثل من از هر دویشان بترسی، اما کسی این هارا میگوید که خودش بی حس ترین چشم ها و صورت را دارد من دنبال توجیه نبودم و گذاشتم همه چیز بگذره، بدون این که بهش دست بزنم یا برای توضیح ظاهر داغونش تلاشی بکنم.
گذاشتم همه چیز همونطور ظالمانه بمونه که آدم بده من باشم و میدونستم نباید به اونی که آسیب دیده بود بیشتر از این صدمه بزنم.اما گذاشتم اتفاق بیفته و حالا واقعا آدم بده من بودم.اون دستی بود که به سمتم دراز شد تا منو از تاریکی بیرون بکشه،و من اونو توی تاریکی هل دادم.
و توی اون لحظه به این فکر میکردم که اگه میتونستم،فقط اگه میشد زمان رو به عقب برگردونم شاید اون رو جزو فهرست "نباید ها"ی زندگیم مینوشتم غم ها رشد میکنند و جایی سیاهی تنها چیزیست که قابل دیدن است و بعد، طوری آرام میشوی انگار که هیچ غمی وجود نداشته است.. یک جور حس بی حسی و یا عادت..؟
کسی نمیداند اما اگر مدت زمان طولانی را مثل من در سیاهی چشم هایش غرق شوی.. احساس من را درک میکنی. و من میدانم که هیچکس حرف هایم را نمیفهمد.. حتی خودم ! اون تنها دلیل نفس کشیدن من نبود اما بزرگترین دلیلی بود که بخواهم "زندگی" کنم؛ وقتی فقط به آرامی لب میزد که چقدر برایش مهمم.
و گوشه ی ذهن من چه مرگش بود که از، از دست دادن دلیل ها نمی ترسید؟چه بلایی سر بخشی از من آمده بود؟توی ذهن آشفته ی من همیشه یه جنگ بزرگ بود. اما اون.. قوی بود . عشق او قوی بود. و من به دلیل هام چنگ زدم تا سقوط نکنم من یه قلب شکسته داشتم و اون قلب سالمش رو بین هردومون تقسیم کرد.
اون چشم ها از اون قلب شکسته که برای تپیدن التماس میکرد بهتر از هر چیزی مراقبت میکرد. بدون اینکه بترسه وقتی قلب تیکه تیکه ام جون بگیره قلب پاکشو نابودش کنم.. و اینجاست که من قسم میخورم که هیچوقت قدر شناس نبودم حتی اگه هوا طوفانی باشه، حتی اگه چشم هات مثل یه دریا امواج و نا اروم باشه میتونم وانمود کنم نسیم ملایم بهاری میوزه و به روت نیارم که چقدر حالت بده و تو هم احساس کنی که واقعا حالت بد نیست واقعا چشم های نا ارام و ذهن متشنجی نداری فقط کافیه کنار تو باشم،فقط کافیه تو لبخند بزنی
اما تو دیگر اینجا در کنار من نیستی و این قلب دیگر نمی تپد. برق در چشم هایش،ذوق در صدایش،امواج موهایش که همانند دریاچه ی نقره ای بود،آن مژه های بلند و پرستیدنی،رنگ فوق العاده ی چشم هایش که ترکیب چندرنگ تیره و روشن بود،لبخند زیبایش دیگر نیست،نیلوفر آبی من دیگر رفته.
نظرات بازدیدکنندگان (0)