به پارت دو خوشاومدی✨️
کارا به بیگناهی این چیز شک داشتند، حتی از آن منزجر بودند. مطمئناً به فریسک کمک کرد تا به زندگی برگردد، اما چیزی در مورد آن وجود داشت، انگار که امیدی واهی در چشمانشان بود. فعلاً فقط میتوانستند تماشا کنند و خیره شوند. این تنها کاری بود که از دستشان بر میآمد.
با وجود آسودگی خاطری که به آرامی در او نفوذ میکرد، احساسی غیرقابل انکار وجود داشت، انگار کسی آنها و گل را تماشا میکرد. با تجزیه و تحلیل هر حرکت و جنبهای از کاری که در حال حاضر انجام میدادند، لرزی بر ستون فقراتش نشست. صداهایی در سر فریسک فریاد میزدند: «فقط بدو، با تمام سرعت بدو. از اینجا برو!»
اما بدنش از ادامهی سرعت آهستهی راه رفتن امتناع میکرد و در حالی که چشمانش به ورودی اتاق کناری خیره شده بود، آهسته و با احتیاط قدم برمیداشت. برگهای قرمز به چکمههایشان خشخش میکردند.
با نزدیک شدن به ورودی، چیز عجیبی وجود داشت، یک ستون آنجا ایستاده بود که کاملاً سالم و نو به نظر میرسید. هیچ اثری از پنجه، ترک روی آن نبود. انگار کسی تمام روز و وقتش را صرف تمیز نگه داشتن آن کرده بود.
فریسک نمیخواست به آن نزدیک شود، دلش به او میگفت که از آن فاصله بگیرد، که البته همین کار را هم کردند، اما همین که سعی کردند از کنارش رد شوند، اتفاقی افتاد...
یک زن قدبلندِ بزی، همان که قبلاً دیده بودیم، با چشمانی گشاد که با پف یا جای زخمی همراه بود، به آنها نگاه میکرد. تشخیصش سخت بود، لبخندی مرموز بر چهرهاش نقش بسته بود. گوشهای آویزان با جای س.و.خت.گی. ردایش با نمادی که روی آن خ.راش.ی.ده شده بود، انگار از دیدنش متنفر بود. دستانی با چن.گ.الهای بلند، در حالی که به آرامی دستش را دراز میکرد تا فریسک را بگیرد، اما او عقبنشینی کرد.
چیزی در مورد او میگفت که او یک مادر است، اما... نه به معنای خوب. * «وای عزیزم! انگار گم شدی... برای گشتن توی خرابهها به کمک نیاز داری؟» با لحنی مهربان اما کمی پر.خا.ش.گر.ی منفعلانه پرسید. * «و لباسهات! خدای من. لباسهای نو توی خونه دارم.»
فریسک میخواست نه بگوید، اما احساس میکرد جواب اشتباهی است، میترسید کاری بکند. گل سرش را به نشانهی نه تکان میداد، اما نگاه خیرهی زن بزی او را ساکت کرد. * «بیا دخترم، بیا به خانهی من برویم.»
نظرات بازدیدکنندگان (0)