پارت دوم نامهی قدیمی امیدوارم از خوندن این پارت لذت ببرید.
اِلایزا بعد از روبهرو شدن با حقیقت، چند روزی را در سکوت گذراند؛ سکوتی که نه آرامش بود و نه فرار، چیزی شبیه معلق ماندن میان دو لبهٔ تیز. اما گذشته هیچوقت با دانسته شدن تمام نمیشود؛ همیشه چیزی هست که دوباره خودش را نشان بدهد. صبحی که هوا مهآلود بود، اِلایزا تصمیم گرفت برای آخرین بار به خانهی سوخته برگردد. نه برای پیدا کردن چیزی، بلکه برای اینکه مطمئن شود هیچ چیز دیگری باقی نمانده. وقتی وارد حیاط شد، صدای خشخش برگها زیر پایش پیچید. خانه مثل یک اسکلت نیمهفروریخته در برابرش ایستاده بود.
در آستانهٔ در، مکث کرد. بوی چوب سوخته هنوز همان بود. اما این بار چیزی متفاوت بود: ردّ پاهای تازه روی خاک نرم. او تنها نبود. اِلایزا آرام وارد شد. نور کمرنگ صبح از میان تیرهای شکسته میتابید. در اتاق نشیمن، جایی که زمانی مادرش کتاب میخواند، مردی ایستاده بود. پشتش به او بود. موهای خاکستری، شانههای خمیده، و سکوتی سنگین. وقتی برگشت، اِلایزا نفسش را در سینه حبس کرد. پدرش. نه تصویری که از کودکی در ذهن داشت؛ مردی که حالا میدید شکستهتر، خاموشتر و خطرناکتر بود. چشمهایش چیزی بین پشیمانی و خشم را پنهان میکرد.
«بالاخره برگشتی.» صدایش خشدار بود. اِلایزا خونسرد ماند، اما قلبش تند میزد. «تو اینجا چیکار میکنی؟» مرد لبخندی تلخ زد. «فکر کردی میتونی حقیقت رو پیدا کنی و من نفهمم؟» اِلایزا یک قدم عقب رفت. «تو مادرم رو کشتی.» مرد سرش را تکان داد. «نه. من آتیش رو روشن نکردم. ولی…» مکث کرد. «من هم جلوی خاموش شدنش رو نگرفتم.» اِلایزا یخ زد. «چرا؟» «چون اون میخواست تو رو از من دور کنه. میخواست فرار کنه. و تو…» نگاهش را روی چهرهٔ او ثابت کرد. «تو اون شب دیدی. تو در رو بستی. و من… گذاشتم.»
سکوتی سنگین بینشان افتاد. حقیقت کامل شد؛ نه یک نفر مقصر بود، نه یک حادثه. یک چرخهٔ ترس، خشونت و انتخابهای اشتباه. مرد یک قدم جلو آمد. «حالا که همهچیز رو میدونی… میخوای چیکار کنی؟» اِلایزا دستش را در جیب پالتو برد. نامهٔ مادرش را لمس کرد. صدای مادر در ذهنش پیچید: «مراقب باش.» او آرام گفت: «هیچی.» مرد جا خورد. «هیچی؟» «من دیگه نمیخوام این گذشته رو با خودم بکشم. تو هم بخشی از اون گذشتهای. نه بیشتر.» مرد لحظهای مات ماند. انگار انتظار فریاد، انتقام یا فروپاشی داشت. اما اِلایزا فقط برگشت و از خانه بیرون رفت. پشت سرش صدای مرد را شنید که گفت: «تو مثل اون نیستی… تو قویتری.» اِلایزا بدون اینکه برگردد، از در چوبی شکسته عبور کرد. وقتی پا به خیابان گذاشت، آفتاب کمجان روی صورتش افتاد. برای اولین بار بعد از سالها، نفسش سبکتر بود. گذشته هنوز وجود داشت، اما دیگر او را نمیبلعید. او راه افتاد. آرام، خونسرد، اما این بار با قدمهایی که به آینده میرفتند، نه عقب.
بعد از ترک خانهٔ سوخته، اِلایزا مستقیم به سمت کتابخانه نرفت. مسیرش را به سمت دریاچهٔ کوچک شهر کج کرد؛ جایی که مادرش همیشه او را میبرد تا اردکها را تماشا کنند. هوا سرد بود و سطح آب مثل آینهای خاکستری آرام گرفته بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)