ده سال گذشت. ده سالی که برایِ آوا، سپیدیِ موهایش را پررنگتر کرد و سرخیِ چشمانش را عمیقتر. ده سالی که در نگاهِ اطرافیانش، نشانهیِ نحسیِ بیشتری بود، اما در دلِ علی و سارا، گویی بذری از عشق و محافظت، جوانه زده بود. آرمان، اما، چون تیغی دو دم بود؛ گاهی چون کوهی استوار در کنارِ آوا، و گاهی، چون آینهای شکسته، تصویرِ سردرگمی از او را در خود منعکس میکرد. امروز، تولدِ ده سالگیِ آرمان و آوا بود. جشنِ دوگانهای که قرار بود، شاید، مرهمی بر زخمهایِ کهنهیِ این خانواده باشد. خانهیِ پدری، با تمامِ شکوهِ ظاهریاش، سرد و پر از نگاههایِ قضاوتگر بود. پدربزرگ، با آن ریشِ سپید و نگاهِ تیزش، چون عقابی بر فرازِ جمع، در انتظارِ فرصتی بود تا باز هم سایهیِ شومش را بر سرِ آوا بیندازد.
سفرهیِ رنگین، غذاهایِ لذیذ، و صدایِ خندههایِ مصنوعی، همه و همه، نقابی بودند بر چهرهیِ واقعیِ این جمع. آرمان، با لبخندی که سعی داشت آن را واقعی جلوه دهد، کادوهایش را باز میکرد. هر هدیه، با تشویقِ پدر و دعایِ خیرِ پدربزرگ همراه بود. اما وقتی نوبت به آوا رسید، نگاهها به سمتِ او چرخید. یک هدیهیِ کوچک، که علی با عشق برایش خریده بود، و یک جعبهیِ بزرگِ دیگر، که سارا آن را با ذوق به دستش داد.
همین که آوا خواست جعبهیِ سارا را باز کند، پدربزرگ، با صدایی که سعی داشت آن را محکم و قاطع نشان دهد، گفت: “صبر کن ببینم! امشب، شبِ آرمانه. شبِ پسرِ وارث. نباید این جشن، با خاطراتِ نحسِ این دختر، آلوده بشه.” سکوت، چون پتک بر سرِ جمع فرود آمد. مادر، با چشمانی اشکبار، به پدربزرگ خیره شد. سارا، رنگش پرید. علی، مشتهایش را گره کرد. و آرمان… آرمان، نگاهش را به آوا دوخت. پدر، با صدایی گرفته، اما پر از خشمِ فروخورده، گفت: “پدر، این حرفها چیه؟ امشب، جشنِ هر دوشونه .” پدربزرگ، با پوزخندی تلخ، جواب داد: “هر دو؟ پسرم، واقعبین باش. کدوم یکی وارثِ این خاندانه؟ کدومشون قراره ادامهیِ راهِ ما باشه؟ این دختر… این دختر، فقط یه لک ست برای ما. امشب، شبِ آرمانه. شبِ افتخارِ ما.”
این حرفها، چون زهر، در رگهایِ آوا دوید. چشمانِ سرخش، پر از اشک شد. سپیدیِ موهایش، گویی تیرهتر شد. و در همین لحظه، پدربزرگ، با حرکتی ناگهانی، جعبهیِ هدیهیِ سارا را از دستِ آوا گرفت و بر زمین کوبید. صدایِ شکستنِ جعبه، و پخش شدنِ محتویاتش، در سکوتِ مطلقِ خانه، طنینانداز شد. “این تولد، فقط برایِ آرمانه!” پدربزرگ، با صدایی که از خشم میلرزید، فریاد زد. “هر کس که با این دخترِ نحس، همدردی کنه، از چشمِ ما افتاده!” فاجعه، کامل شده بود. جشن، به عزا تبدیل شد. مهمانانِ پدری، با نگاههایی که بینِ ترحم و قضاوت در نوسان بود، به آرامی شروع به رفتن کردند. مادر، در گوشهای افتاده بود و سرفه میکرد. علی، سعی داشت آوا را دلداری دهد، اما بغضِ گلویش، اجازه نمیداد.
اما تلخترین قسمت، نگاهِ پدر بود. نگاهی که دیگر نه تنها پر از خشم، که پر از تردید و نفرت بود. پدربزرگ، با حرفهایش، آتشِ شک را در دلِ پدر شعلهور کرده بود. “نحس”، “شوم”، “دیوِ سپید”… این کلمات، چون خوره، روحِ پدر را میخوردند. از آن روز به بعد، خانه، دیگر خانهیِ سابق نبود. دیگر سکوتِ پر از مهرِ مادر، شنیده نمیشد. دیگر خندههایِ کودکانه، در هوا نمیپیچید. خانه، تبدیل به زندانی شده بود، و آوا، زندانیِ آن.پدر، دیگر آن پدرِ سابق نبود. چشمانش، همیشه به دنبالِ اشتباهی از آوا بود. هر قدمش، هر نفسش، زیرِ ذرهبینِ نگاهِ پدر. و وقتی اشتباهی پیدا نمیشد، خودش، اشتباهی میساخت. تنبیه ها، بی دلیل بودند. گاهی سیلی، گاهی حبس شدن در اتاقِ تاریک، گاهی گرسنگی. و همه اینها، در حالی بود که پدر، با خود فکر میکرد: “این، برایِ خودش خوبه. این، اونو از نحوست پاک میکنه. این، اونو به راهِ درست هدایت میکنه.” یک شب، آوا، در اتاقِ تاریکش، زانو زده بود. اشکهایش، چون رودی خروشان، گونههایِ سپیدش را میشستند. صدایِ سرفههایِ مادر، از اتاقِ مجاور، به گوش میرسید. صدایِ پچ پچِ پدربزرگ و مادربزرگ، از خانه یِ همسایه، گویی در گوشش میپیچید. و ناگهان، صدایِ قدمهایِ پدر را شنید. در باز شد. نورِ کمی از راهرو، چهرهیِ خشمگینِ پدر را روشن کرد.
“چرا اینقدر ساکتی؟” پدر، با صدایی که از خشم میلرزید، پرسید. “فکر کردی با این سکوت، میتونی گناهانت رو پاک کنی؟” آوا، با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: “من… من کاری نکردم، پدر.” “کاری نکردی؟” پدر، با پوزخندی تلخ، جلو آمد. “اومدنِ تو به این دنیا، خودش بزرگترین گناهه. مگه نه اینکه مادرت به خاطرِ تو مریض شد؟ مگه نه اینکه آرمان… آرمان، اونطور که باید، نیست؟” آوا، دیگر نمیتوانست تحمل کند. “آرمان… آرمان، هیچ ربطی به من نداره! من… من فقط آوا هستم!” “آوا؟” پدر، با خشم، صدایش را بلند کرد. “تو، فقط غم هستی! تو، فقط بدبختی هستی! تو، فقط… نحسی!” و با این کلمه، سیلیِ محکمی به صورتِ آوا زد. آوا، رویِ زمین افتاد. سرخیِ چشمهایش، در تاریکیِ اتاق، گویی شعلهورتر شد. و در دلش، بغضی هزار ساله، شکست. دردی که نه تنها جسمش، که روحش را خراش میداد. و در همان لحظه، از دورترین نقطهیِ خانه، صدایِ نالهیِ مادر، بلندتر شد. گویی جانِ مادر، در همان لحظه، در گروِ دردِ آوا، به شماره افتاد.
خیلی برام رفتارهای پدربزرگه غیر قابل درکه...(عادت کردم شخصیت منفیا رو بیشتر درک کنم برا همین عجیب بود😭😂)
از الان به آرمان دل بستم حس میکنم... اون حتی غمگین تره