بالاخره پارت اول نامهی قدیمییییی
باد سردی از میان درختان خشک خیابان مِیپل عبور میکرد و برگهای قهوهای را روی پلههای کتابخانه میریخت. اِلایزا مِرِک، با پالتوی خاکستری و کیف چرمی کهنهاش، کلید را در قفل چرخاند و وارد سالن نیمهتاریک شد. همیشه اولین کسی بود که میآمد و آخرین کسی که میرفت. سکوت کتابخانه برایش مثل یک پناهگاه بود؛ جایی که هیچکس سؤال نمیپرسید. وقتی چراغها را روشن کرد، پاکتی قهوهای روی میز امانات دید؛ بدون نام، بدون مهر. فقط نوشته شده بود: «برای اِلایزا». دستهایش یخ کرد. سالها بود کسی برایش نامه نمیفرستاد.
پاکت را باز کرد. کاغذ زردرنگی بیرون آمد، با خطی که قلبش را از حرکت انداخت. خط مادرش. «اِلایزای من، اگر این را میخوانی، یعنی کسی حقیقت را به تو نگفته. سه روز بیشتر وقت ندارم. مراقب باش. همهچیز از آن شب شروع شد…» اِلایزا روی صندلی نشست. نفسش سنگین شد. مادرش بیست سال پیش در آتشسوزی خانهشان مرده بود. آتشی که پلیس آن را «حادثه» اعلام کرده بود. اما این نامه… تاریخش سه روز قبل از مرگ مادر بود. چرا کسی آن را به او نداده بود؟ چرا حالا؟ آن شب، مثل همیشه، حافظهاش تار بود. فقط صدای جیغ… دود… و دست خودش که روی دستگیرهٔ در میلرزید. اما هیچوقت مطمئن نبود چه دیده و چه نشنیده. او نامه را تا کرد و در جیب گذاشت. باید پروندهٔ آتشسوزی را پیدا میکرد.
پرونده در بایگانی پلیس، پشت قفسههای فلزی زنگزده، خاک میخورد. افسرِ پیر، وقتی اسم مادرش را شنید، مکث کرد. «تو… دخترِ اون هستی؟» لحنش چیزی بین ترس و احتیاط بود. پرونده را که گرفت، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، عکس صحنهٔ آتش بود. اما چیزی عجیبتر از آتش وجود داشت: در گزارش نوشته شده بود که اِلایزا در زمان حادثه در خانه نبوده. اما او همیشه مطمئن بود که آن شب در خانه بوده. حتی بوی دود را به یاد داشت. صفحهٔ بعدی گزارش، با خودکار خط خورده بود. انگار کسی چیزی را حذف کرده بود. او با انگشت روی جای خالی کشید. «چرا پاکش کردید؟» افسر نگاهش را دزدید. «بهتره گذشته رو همونجا بذاری.» اما اِلایزا نمیتوانست. کنجکاویاش مثل خوره به جانش افتاده بود. --- شب، وقتی به آپارتمان کوچک و سردش برگشت، نامه را دوباره خواند. «همهچیز از آن شب شروع شد…» کدام شب؟ چرا مادرش گفته بود «حقیقت را به تو نگفتهاند»؟ و چرا همه از او فاصله میگرفتند؟ در آینهٔ کنار در، چهرهٔ خودش را دید. خونسرد، بیاحساس، اما پشت چشمهایش چیزی میلرزید. حقیقت؟ یا ترس از حقیقت؟
صبح روز بعد، به خانهٔ قدیمیشان رفت؛ خانهای که بعد از آتشسوزی نیمهویران رها شده بود. بوی چوب سوخته هنوز در دیوارها مانده بود. وقتی وارد اتاق کودکیاش شد، چیزی زیر تختهٔ کفپوش صدا داد. خم شد و تخته را بالا زد. یک جعبهٔ فلزی کوچک. داخلش یک نوار کاست بود. رویش نوشته شده بود: «برای اِلایزا. پخش نکن مگر اینکه آماده باشی.» دستش لرزید. نوار را در ضبط قدیمی گذاشت. صدای مادرش پخش شد؛ لرزان، مضطرب. «اِلایزا… عزیزم… تو یادت نمیاد. اون شب… تو تنها نبودی. کسی باهات بود. کسی که نمیخواست من زنده بمونم. اگر این نوار رو پیدا کردی، یعنی اون هنوز آزاده. و تو… تو باید حقیقت رو به یاد بیاری. حتی اگر دردناک باشه.» اِلایزا نفسش را حبس کرد. «اون کی بود؟» اما نوار ناگهان قطع شد. انگار عمداً بریده شده بود. در سکوت خانهٔ سوخته، صدای قدمهایی پشت سرش آمد. اِلایزا آرام برگشت. کسی آنجا نبود. اما حس حضور… سنگین بود. --- در روزهای بعد، خاطراتی پراکنده به ذهنش برگشت: دست مردی که بازویش را میکشید. صدای دعوای مادرش با کسی. و خودش… که پشت در پنهان شده بود. او فهمید که باید با تنها کسی که از گذشتهٔ مادرش خبر داشت حرف بزند: پدرخواندهاش، ریچارد؛ مردی که بعد از آتشسوزی ناگهان شهر را ترک کرده بود. وقتی او را پیدا کرد، ریچارد پیرتر و شکستهتر از چیزی بود که تصور میکرد. وقتی اِلایزا نامه را نشان داد، رنگ از صورتش پرید. «تو… هنوز یادت نیومده؟» «چی رو؟» «اینکه آتش… تصادفی نبود. و اینکه… تو تنها شاهدش بودی.» اِلایزا یخ زد. «من… چی دیدم؟» ریچارد نگاهش را پایین انداخت. «تو دیدی که پدرت برگشته بود. اون شب… اون مادر تو رو تهدید کرد. و وقتی آتش گرفت… تو… تو در رو بستی که اون نتونه بیاد بیرون.» اِلایزا عقب رفت. «من…؟» «تو بچه بودی. ترسیده بودی. فکر کردی داری مادرت رو نجات میدی.» خاطره مثل ضربهای در سرش منفجر شد. دست خودش روی دستگیره. جیغ مادرش. و سایهٔ مردی که در آتش میسوخت. او در را بسته بود. او. --- آن شب، وقتی به خانه برگشت، نامهٔ مادرش را آخرین بار خواند. «اگر این را میخوانی، یعنی کسی حقیقت را به تو نگفته.» حالا حقیقت را میدانست. اما دانستن، آرامش نمیآورد. اِلایزا نامه را تا کرد، در جعبه گذاشت و جعبه را بست. در آینهٔ کنار در، چهرهاش را دید. خونسرد. اما این بار… خالی. او چراغها را خاموش کرد و در تاریکی ایستاد. گذشته بالاخره خودش را نشان داده بود. و او باید یاد میگرفت با آن زندگی کند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)