همیشه پس از خواندن یک کتاب، حس میکردم کتاب اندکی سنگینتر میشود. حس میکردم در هر کتاب، پس از ورق زدن و بستن، جای پای احساسات باقی میماند. اندیشههای خاموش، ناگفتهها، رازها، غمها و اندوهها، شادیها، دردها و چیزهای دیگری که انسان همیشه سعی میکرده از جهان پنهان کند. شاید گاهی کتابها، صمیمیترین رازدار زندگی ما باشند.
من هم مانند هر موجود زنده دیگری، رازها و احساسات زیادی را در خود محبوس کردهام. شاید حتی رازهایی که هرگز نگفتهام یا اتفاقاتی که برای هیچکس تعریف نکردهام. نه به این دلیل که میخواستم آنها را فقط برای خودم نگاه دارم، بلکه به این دلیل که منتظر کسی بودهام که آرام بگوید: هر رازی که به من بسپاری، میان ما میماند.
کلماتی را در گلویم نگاه میدارم که بیتاب رهاییاند؛ اما هنگامی که سعی میکنم لب بگشایم و آنها را بگویم، در گلویم گیر میکنند. مانند تکهسنگی که میخواهم از بین ببرم. سنگی که در زبان عامیانه بغض نامیده میشود. بغض گاهی سوزناکترین احساس جهان را به من منتقل میکند. زمانی که میکوشم در یک بحث پیروز شوم، یا حادثهای تلخ را بازگو کنم، میدانم که بیاشک ریختن نمیتوانم حتی یک واژه به زبان بیاورم.
خلاصهی حرف هایم این است که گاهی باید قوی باشی. قوی بودن از نظر من به معنای گریه نکردن و نابود کردن بغض نیست. قوی بودن یعنی در خلوت خویش اشک ریختن. نه همیشه، تنها آنگاه که میدانی اگر در کنار دیگران گریه کنی، نشانهی ضعف پنداشته میشود و باعث میشود تو را یک کودک ببینند و هرکجا بروی تو را به دلیل گریه کردن برای دردهایت به تمسخر بگیرند.
پس قوی بودن یعنی توانِ ادامه دادن، حتی با چشمانی خیس. یعنی پذیرفتن اینکه اشک، ضعف نیست؛ گاهی زبانیست برای گفتنِ آنچه واژهها توان بیانش را ندارند. و شاید همین گریههای پنهانی، همان چیزی باشند که ما را زنده نگه میدارند؛ آرام، بیصدا، اما سرشار از حقیقت.
نظرات بازدیدکنندگان (0)