خب حقیقتش امروز قرار یکم بریم عقب تر زمانی که اون دو تا دختر کلاس دوم بودن و الان تقریبا از اون موقع ۷ سال می گذره ولی به حال و زمان میانه این دو که میشه وقتی پنجم بودن سر می زنیم بازم *توجه این داستان کاملا واقعی *
۷ سال قبل بانو: این کی تازه اومده چقدر قیافش خواب آلود(به جز این که ۷ صبح اومده بودن مدرسه کلاس قیافه اون همیشه شبیه آدمای خواب آلود بود ) یعنی کی چرا تو صف ما وایساده در کلاس معلم : سلنا ترخاه سلنا : حاضر بانو : پس اسمش سلنا هرچی حس خوبی ازش نمی گیرم در هفته بعد آلما : بانو با عضو جدید گروه آشنا شو سلنا !! بانو :سل..ام حقیقتش تو دوهفته حس بانو همین طوری موند ولی وقتی قبول کرد باهاش دوست بشه رفاقتش با الما و آیلین رو به پایان رسوند نه چون خودش می خواست شاید چون از همون اول به خاطر صمیمی بودن زیاد آلما و آیلین دلش ی دوست صمیمی می خواست و وقتی با سلنا دوست شد انگار شانس بهش رو کرده باشه وقتی کم کم این اکیپ پاشید هر کسی با رفیق خودش رفت اما شاید اگر بانو می دونست چه اتفاقی قرار براش بیفته اون حس اضافه بودن رو ترجیح می داد ... ( توهینی به کسی صورت نگرفته )
بعد از کرونا (سال پنجم ) بانو(در ذهن خودش ) : چرا احساس می کنم شبیه ی دستمال شدم (هنوزم همین فکر رو می کنه ) ی دستمال که هر وقت سلنا با یکی قهر کرد میاد سراغش تا بگه تنها نیست احساس می کنم فقط وقتی بهم نیاز داره میاد سراغم سلنا : بانو جونم بانو : شروع شد سلنا : وای بانو دیروز تولدم نبودی مامانم می گفت با مطهره نپلکم برام خطر ناک راست هم می گفت اصلا به من نمی خوره دختره زش.( توهینی به کسی صورت نگرفته )..ت در....( توهینی به کسی صورت نگرفته ).از واقعا فکر کرده کی نگاه الان با اون رفیقش کوثر داره دنبال ما میاد *تنها چیزی که بانو می دونست این بود که مطهره دختر خوبی بود شاید اعتقاداتش با اون و سلنا فرق می کرد اما باران دوستش داشت * اما تنها چیزی که گفت این بود بانو : راست می گی چیزی گفت که حقیقت نداشت ( توهینی به کسی صورت نگرفته )
فردا صبح سلنا : مطهره چطوری بابت کادو واقعا ازت ممنونم باز شروع شد همین دیروز داشت ازش بد می گفت به من ولش بانو : سلنا بیا اینجا سلنا : هااااا بانو : چی دعوا دارم مگه باهات بیا کادو تولدت سلنا : واییییییییییی ممنون لازم نبود تولدت کی ؟؟ باید برات جبران کنم بانو می دونست که سلنا می دونه تولدش کی کل کلاس اون روز به خاطر ی دهن لق فهمیدن و صد البته که تولدش گذشته بود بانو : ۲۳ آذر ماه سلنا : واییییییییییی گذشته که انشاءالله سال بعد بانو : ممنون نمی خوام ( توهینی به کسی صورت نگرفته )
۲ سال بعد (پایه هفتم ) بانو : سپید آروم باش رفت که رفت اونا لیاقت تو رو نداشتن سپیده : تو از کجا می دونی من از کلاس اول با اونا رفیقم این که این طوری بهم پشت کردن دارن ازم بد می گن درد داره درد بانو : سپیده !! (با داد و فریاد ) تو از کجا میدونی من این درد رو نکشیدم هاااااا من این درد رو کشیدم تا الانم هنوز که هنوز دارم تحمل می کنم ولی بین من و تو ی فرقی هست تو کسایی رو داری که پشتتن امامن هیچکس رو نداشتم فهمیدیییییی این دردی که تو داری من بد ترش رو تحمل دارم می کنم این دردی که تو داری الان دوسال که با من پس به جای این که زار زار اشک بریزی خودت رو قوی نشون بده تا اونا بسوزن با رفیقای واقعیت برو این ور اون ور تا اونا بفهمم تو تنها نیستی کاری که من نتونستم بکنم ( توهینی به کسی صورت نگرفته )
اون لحظه چشمای بانو سیاه سیاه بود تو خالی تو خالی چشماش شده بود دو تا توپ مشکی تو دریای اشک هایی که با یاد آوری اون دوران سرازیر شده بودن خودتون تصور کنید ی ENTP که هیچ کس پیشش نیست تنها تنها و همه چیز رو داره تو خودش می ریزه برای اولین بار و امیدوار که آخرین بارش باشه امید وارم هیچ وقت این داستان رو نخونه چون می دونم دوباره قلبش درد می گیره و دوباره اشک هاش سرازیر میشه مثل من که وقتی الان کل داستان رو می دونم با یاد آوری صورت گریونش موقع تعریف کردن اشکم در میاد یا مثل الان که دارم با اشک این قصه رو می نویسم ... ( توهینی به کسی صورت نگرفته )
نظرات بازدیدکنندگان (0)