. ! . ! . ! . ! .
چشمانم را با حسرت باز میکنم، از رویایی که تو در آن بودی؛ آری، تو! به دور و برم نگاه میکنم، و همین که میفهمم باز هم این یک وهم بوده و تو اینجا نیستی، دردم عمیقتر میشود. تنها کاری که از دستم برمیآید، بستن دوبارهی چشمهاست؛ کاش میشد هیچوقت از آن رویا بیدار نشوم. در آن رویا، تو کنارم نشسته بودی و با چشمهای آرامشبخشِ پر از مهرت به من زل زده بودی؛ کاش میتوانستم تمامِ عمرم را در آن خوابِ شیرین بگذرانم، ای تنها عزیزِ جانم!
روزها را با عکسهایت که تنها یادگارِ تو هستند سپری میکنم و شبها را با کلمه کلمه نامههای محبتآمیزت زنده میمانم. اینها تنها مرهمی ناچیز بر ز!!!خمهایِ عمیقِ من است.
برایم سوال است؛ تو که مرا در این دنیایِ بیر!!!حم با خاطراتِ تلخ رها کردهای، حال چرا به رویاهایِ شبانهام سر میزنی؟
کاش میشد در آن رویا زندگی کنم، در کنار تویی که مرا ترک کردهای. تظاهر کنم آن روزِ تلخِ رفتنت هیچوقت نیامده است و تو هنوز در کنارم هستی و با صدایِ دلنشینت برایم از سختیهایِ زندگیات میگویی. من هم با تمامِ وجودم، با اشتیاقی که از دیدنِ دوبارهات در دلم جوانه میزند، به حرفهایت گوش میسپارم.
ناگهان چشمهایِ درخشانت خیس میشود و ما کلِ روز را کنارِ یکدیگر مینشینیم و از سختیهایِ زندگیِ مشترکمان میگوییم. اما همین که کنارِ یکدیگر هستیم، دردِ هر دویمان تسکین مییابد و چنان در آن رویا غرق میشوم که انگار هرگز روزِ رفتنت فرا نرسیده است؛ انگار که هنوز مع!!!شوقهی جدیدت به زندگیات راه نیافته است.
باشد، این را هم مانند تمامِ دردهایی که تا کنون کشیدهام، با جان و دل میپذیرم؛ شاید، شاید این سرنوشتِ من بوده که تو را ناگهان ببینم و با هم خاطره بسازیم و ناگهان کسِ دیگری واردِ زندگیات شود و تو مرا ترک کنی و من تمامِ بارِ سنگینِ دردهایِ زندگی را تنهایی به دوش بکشم؛ شاید این هم سهمِ من از بازیِ تلخِ روزگار بوده است.
نظرات بازدیدکنندگان (0)