ᴅᴀɴᴄɪɴɢ sʜᴀᴅᴏᴡ ᴀɴᴅ ᴛʜᴇ ᴘᴜᴘᴘᴇᴛᴇᴇʀ
- مامان، اونجا رو ببین. یکی اون بالا داره میرقصه. + مسخره بازی در نیار نیل، اون ساختمون اونقدر بلنده که کسی نمی تونه ازش بالا بره. - ولی مامان، یکی روی اون نرده هاست، ببین. مادر هوفی می کشد، سری تکان می دهد و به بالای ساختمان مجاورش نگاه می کند. با دیدن سایه ای که بر روی نرده بالکن بالاترین طبقه ساختمان به رقص در می آید جیغ کوتاهی از حیرت می کشد. توجه رهگذران به او جلب می شود و چند نفر از آنها نگاهش را دنبال می کنند. خیلی زود آن قسمت از خیابان که خلوت ترین قسمت شهر بود و ترددی در آن شکل نمی گرفت مملو از رهگذران کنجکاوی شد که به سایه رقصان روی نزده بالکن زل زده اند. سایه، به آنها اهمیت نمی دهد و همچنان به رقص خود ادامه می دهد. یحتمل این یک نمایش برای سرگرمی مردم است، پس با تشویق و سوت سایه رقصان مرموز را همراهی می کنند. نیل، دست مادرش را محکم نگه داشته است.
شادی و هیایو جمعیت ادامه پیدا می کند و سایه به رقص خود ادامه می دهد؛ بی توقف و عاری از نشانه ای از خستگی. رقص او به قدری زیبا است که مادر نیل که به ندرت تحت تاثیر چیزی قرار می گیرد نیز به جمعیت می پیوندد. همه محو تماشای رقص او شده اند، گویی نمی تواند بدنش را از حرکت باز دارد. نیل، با وحشت به سایه نگاه می کند که چگونه با هر قدم به لبه نزده نزدیک و نزدیک تر می شود و هر لحضه امکان سقوط او وجود دارد. یکی دو بار نیز گمان می کند که سایه دیگر کم آورده است و لبه مرز است، اما اتفاقی نمی افتد و سایه همچنان به رقص خود ادامه می دهد. حرکاتی هماهنگ و از قبل تعیین شده، گویی چندین سال تنها برای این رقص تمرین می کرده است. اما نیل می داند- نه، او مطمئن است که چیز غیر معمولی راجب این سایه وجود دارد. چیزی که یک ذهن کنجکاو، نیاز دارد آن را حل کند. سعی می کند با دقت حرکات سایه را زیر نظر بگیرد و آن جا است که از ترس و تعجب خشکش می زند.
- مامان! مامان! اون سایه هه حالش خوب نیست. باید بهش کمک کنیم، همین الان. + نیل، چی داری میگی. بزار ازین رقص لذت ببریم دیگه. - ولی مامان، حرکاتشو نگاه کن؛ به دستاش نگاه کن. مادر نیل چشمانش را می چرخاند و با دقت بیشتری نگاه می کند. به نظر می رسد دست های سایه به صورت غیر عادی کج شده اند. حالا که دقت می کند، متوجه می شود که هیچ انسان عادی ای قادر به خم کردن کمرش با آن زاویه نیست. حس ترس و شناخت حقیقت کم کم او را در بر می گیرد. + نیل، بهم گوش کن. باید سریعتر ازینجا بریم. - ولی مامان، اون کمک می خواد. من ازینجا نمیرم تا یکی بهش کمک کنه. + نیل، بس کن و پسر خوبی باش. تو باهام- ناگهان جیغ بلندی حرفش را قطع می کند. یکی از رهگذران با دستانی لرزان به سایه اشاره می کند. ماه، اکنون از زیر ابر بیرون آمده است و فضا را روشن تر کرده است. سایه سیاه کم کم واضح تر شده و به شکل مردی در می آید که بدنش به طرز غیر عادی تکان می خورد.
در چشمان مرد، ترس و وحشت لانه کرده است. گویا می خواهد درخواست کمک کند، اما چیزی مانع او می شود. به نظر می رسد چند تا از استخوان هایش نیز، در هم شکسته است. اشک هایش بر گونه هایش سرازیر شده اند، اما همچنان به رقص ادامه میدهد. گویی، دست خودش نیست که آن را متوقف کند. ازدحام جمعیت به اوج خود می رسد و تماشاگران ناتوان، از آن چه پیش روی آن هاست وحشت دارند. مادر نیل تلاش می کند تا با پلیس تماس بگیرد، اما گویا آنتن تلفن های همراه آن منطقه به طور کامل مختل شده اند. نیل وحشت زده مادرش را بغل می کند و چشمانش را می بندد. - میخوام برم خونه صدای او در میان جمعیت گم می شود و آن مرد، لحضه ای رقص خود را متوقف نکرده است. زمانیکه ساعت بزرگ کلیسا نیمه شب را اعلام می کند ناگهان مرد، فریادی می کشد و به سمت زمین سقوط می کند. صدا و منظره وحشتناکی است. مادر نیل، او را بغل می کند و دستش را بر روی دهانش می گذارد. رهگذران دیوانه شده اند. آنتن ها به یکباره بر می گردند و در عرض چند دقیقه، پلیس می رسد؛ تماشاگران را کنار می زند و از صحنه رو به رویش شوکه می شود. طناب های نازک اما محکم و شفافی به درازای چندین متر به دست ها و پاهای مرد گره خورده است. مادر نیل که نمی داند چه کند ناخوداگاه به بالا می نگرد و مردی سیاهپوش را بر روی پشت بام می بیند. مردی که سیم نخ طویلی را جمع می کند و در تاریکی شب ناپدید می شود...
نظرات بازدیدکنندگان (0)