دختر ماجراجو(نیکول و انولا هلمز)۵🎀😭
صبح آکادمی شبانه روزی اشرافی—دید نیکول:آروم از خواب بیدار شدم انواع زود تر از من بیدار شده بود +بلند شو نیک… (نکته:انولا عادت داره نیکول رو نیک صدا کنه) -چیشده؟…هنوز که ساعت کلاس ها نیست… +همون یا رو معلمه گفته بریم دفترش -باشه الان میام… ده دقیقه بعد دفتر معلم—دید نیکول:بهمون لباس فرم داد +ولی چرا باید اینا رو بپوشیم؟ معلم:اه انگار آموزش تو خیلی کار داره،با بستن دهنت شروع میکنیم،دفعه ی بعد که آقایون هلمز رو ملاقات میکنید دلیلی برای افتخار بهتون دارند،خوش اومدین همه ی اینا رو با تمسخر گفت،و من حس میکردنم از همین الان نمیتونم نفس بکشم چند دقیقه بعد—راهرو آکادمی:هممون مجبور بودیم به ترتیب و با یه نظم ازاردهنده راه بریم،اموال کنار من بود و کمی بعد به کلاس رسیدیم و منو انواع کنار هم نشستیم،به تخته نگاه کردم اخه کدوم احمقی میاد برای کلاس آموزش خنده؟ معلم:دخترا!(زنگوله آش رو تکون داد)همتون برای یک دلیل اینجایید،که به بانوان جوان تبدیل باشید برای همسران آیندهتون،اول از همه باید درست بخندید،ها ها ها! همه ی کلاس:ها ها ها!…
چند روز بعد—دید نیکول:آکادمی ازاردهنده بود…اخه من چرا باید یاد بگیرم چطور بخندم یا چطور راه برن یا حرف بزنم و این چرت و پرتا؟اخه گلدوزی به چه دردم میخورد،میشد گفت من نسبت به انولا بهتر تحمل کردم ولی انولا هر لحظه امکان داشت بترکه،حتی یه بار کاسه سوپ رو کوبید توی صورت دوقلو های مسخره،حتی بخاطر رفتار انولا چند بار اومد توی اتاقمون و نشست و شروع کرد به نصیحت کردنمون راجب ازدواج و بچه داری…حتی راجب خاله هم باهامون حرف زد…چند روز گذشت که یک روز اومد و ما رو با خودش به در دفترش برد معلم:جناب هلمز اینجان…یقه هاتون رو مرتب کنید منو انولا سر هامون پایین افتاد چون فکر میکردیم اینکرافت اومده….معلم در رو باز کرد…خانوم هریسون وقتی دید سر هامون پایینه دستشو زیر چونه هامون برد و سرمون رو بالا آورد…شرلوک بود و کنار پنجره ایستاده بود خشکم زد،انولا با تعجب لب زد +تو… -شرلوک؟… شرلوک:ممنونم خانوم هریسون معلم:اوه…البته… گفت و از اتاق بیرون رفت،شرلوک کتابش رو بست،انولا سریع جلو رفت و روزنامه رو از دست شرلوک گرفت شرلوک:باز چشمت به روزنامه افتاد؟داری دنبال چی میگردی؟و چرا باید به صفحه نیازمندی ها علاقهمند بشی؟پاک خل شدی ها… +توی همچین مکانی انتظار داری نشم؟ شرلوک:توی بچگی به زور فرستادنم کلاس خوش نویسی…متنفر بودم،ولی الان توی پرونده ها برای تشخیص دست خط به دردم میخوره گفت و لم داد روی صندلی +و کلاس یادگیری طرز ایستادن به چه دردم میخوره؟ شرلوک:طرز ایستادن…هویت آدم رو مخفی میکنه -نه بابا؟…نکن آموزش شوهر داری و بچه داری هم کمک میکنه؟
دفتر خانوم هریسون—دید شرلوک:با شنیدن جواب نیکول آروم لبخند زدم شرلوک:چیزی رو از دست نمیدین +مادر رو پیدا کردی؟… روزنامه رو بستم و آروم اخم کردم شرلوک:نه،هنوز نه به چایخانه رفتم،جایی که ایدس با یه قوری تهدیدم کرد انولا آروم خندید و نیکول سرش رو پایین انداخت و مشخص بود داره سعی میکنه نخنده شرلوک:و الی هاوسمن…میدونم اونجا هم رفتی انولا،داری یه کاراگاه حسابی میشی +بمب ها رو دیدی؟… شرلوک:متاسفانه بله +اخه چرا اون—! شرلوک:نمیخوام راجبش صحبت کنم،شاید میخواد دنیا رو تغییر بده با تمسخر گفتم +شاید این دنیا نیاز به تغییر داره…تو…تو جلوش رو میگیری؟ از روی صندلی بلند شدم شرلوک:خودمو قاطی سیاست نمیکنم +تو به اینکرافت گفتی ما کجاییم! اخم بین ابرو هام نشست شرلوک:نه… +ولی تو میدونستی ما وانمود کردیم که دستیار و همسر توییم! شرلوک:مجبور بودم انولا +شایدم الان اینجایی تا آزمون اطلاعات بگیری و به اینکرافت بدی—! شرلوک:نه…من بهتون علاقه دارم انولا انولا لبخند ریزی زد ولی سریع خوردش +داری احساساتی میشی،قابل درکه ولی غیر ضروریه گفت و روی صندلی نشست شرلوک:این یه دسیسه است مگه نه؟ -احساسات؟ شرلوک:نه،اینکه دوتا دختر جوان،با یه پسر از روی قطار پریدن پایین،جالبه نه؟ +از کجا فهمیدی؟… شرلوک:ایدس به یه پسر بی مصرف اشاره کرد،منم به همون ایستگاه رفتم و چکش کردم،و از عمارت توکس بری راجب دوتا خانوم جوان که همسر و دستیار من بودن بهم نامه دادن،حلش کردی؟ +نه هنوز… شرلوک:از یه کاراگاه بهت نصیحت خواهر کوچولو…وقتی دنبال جذب کوسه هایی،باید پاهات رو توی آب تکون بدی +پس برای همین اومدی اینجا،درس کوسه ای شرلوک:شاید اره،شایدم نه…اومدم اینجا تا اینو بهتون بدم عروسکی که بچگیشون خودم با چوب درخت به شکل موش براشون درست کردم رو روی میز گذاشتم،انواع آروم خندید +دش… انواع سرش رو با بغض بالا آورد شرلوک:مادر زیر بالشتش نگهداشته بود،همیشه از نظرش تو و نیکول متفاوت بودین…و همچنین از نظر من خانوم هریسون نیکول و انولا رو از پشت در صدا زد انولا بلند شد و وقتی نیکول هم خواست بره گفتم شرلوک:شاید بهتره تو یه چند دقیقه بمونی؟ -من؟ انولا خندید و به نیکول چشمک زد و از در رفت بیرون که خانوم هریسون وارد اتاق شد
دفتر خانوم هریسون—دید نیکول:از اینکه شرلوک گفته بود بمونم تعجب کرده بودم انواع رفت و حتی چشمک هم زد…انولای نامرد،خانوم هریسون وارد دفتر شد خانوم هریسون:نیکول زود باش بیا بیرو—! با دیدن شرلوک که هنوز توی دفتره لبخند ضایعه ای زد و گفت خانوم هریسون:اه منظورم اینه که آقا ی هلمز حتما کار دارن پس بهتره ما بریم تا ایشون هم برن و به کار هاشون برسن شرلوک:راستش خانوم هریسون تصمیم دارم چند دقیقه اضافی رو با دختر خاله ام صحبت کنم،امکان هست؟ خانوم هریسون:اوه بله بله! گفت و از اتاق بیرون رفت،آروم لبخند زدم -ازت حساب میبره شرلوک:همه میبرن،جز تو و انولا،خب حالا همسر عزیزم باید بدونم من کی به شوهرت شدم حس کردم سرخ شدم وای…انتظار نداشتم آنقدر واضح به روم بیاره -قسم میخرم انولا مجبورم کرد شرلوک:که اینطور…و اون حلقه؟ وای خدایا من اینو در نیاوردم؟! -چیزه این… چند قدم نزدیکم شد شرلوک:خب خانوم همسر، فکر کنم بهتر باشه من برم سمت در رفت که یهو گفتم -شرلوک… شرلوک:بله؟ بدون حرفی رفتم جلو و آروم بغلش کردم،که دستشو توی موهام کشید،شرلوک و این کارا؟وای نکنه جن گرفته؟بیخیال…توی همین حالت که بودیم یهو در دفتر باز شد خانوم هریسون بود مشخص بود بهونه پیدا کرده برای سرک کشیدن توی اینکه داریم چیکار میکنیم پوفی کشیدم و خواستم ازش جدا بشم که اجازه نداد و گلوش رو صاف کرد شرلوک:بله خانوم هریسون؟ خانوم هریسون:اوه متاسفم!اومدم که خودکارم رو بردارم شرلوک:خودکارتون به یقه اتون وصله خانوم هریسون خانوم هریسون که مشخص بود ضایع شده گفت خانوم هریسون:اوه حواسم نبوده،دیگه پیر شدم!خب من میرم مزاحمتون نشم! شرلوک:ممنون میشم خانوم هریسون رفت
دفتر خانوم هریسون—دید شرلوک:وقتی که بغلم کرد تردید نکردم و دستمو توی موهاش بردم،نرم بود،وقتی خانوم هریسون وارد شد اجازه ندادم فاصله بگیره و غیر مستقیم به خانوم هریسون گفتم که بره و دیگه نیاد،که بعد رفتنش نیکول از بغلم خودشو بیرون کشید و کلافه گفت نیکول:هوففف…این چه کاری بود؟الان معلوم نیست داره برای پروندم چه نقشه ای میکشه! اروم تو گلو خندیدم شرلوک:نگران نباش الان نصف لندن فکر میکنن ما با همیم -چی؟! شرلوک:بله بله،فکر کردی بانو توکس بری ساکت میمونه؟ -وای خدایا… شرلوک:نگران نباش فقط تظاهره خودم از گفتن این حرف خوشم نمیومد ولی مجبور بودم -تظاهر…خب انگار واقعا بهتره بری وگرنه فکر میکنن داریم یه کارایی میکنیم آروم از تصوراتش خندیدم،دروغ هم نمیگفت شرلوک:باشه باشه،بعدا میبینمت گفتم و از دفتر بیرون رفتم دید نیکول:وای خدایا این قضیه شوهر چقدر جدی شد،پوفی کشیدم و از دفتر بیرون رفتم و تا قبل اینکه خانم هریسون منو به بازجویی بگیره به اتاق برسم،در اتاق رو باز کردم و انولا رو با لبخندش روی تخت دیدم +با برادرم خوش گذشت؟ -اره خیلی!این قضیه شوهر چرا آنقدر جدی شد… +هوم؟چی؟ -گفت نصف لندن فکر میکنن من باهاش رابطه دارم! +اخ اخ،عیب نداره میگذره یهو ضربه ای به در خورد در رو باز کردم،یه مرد بود که برامون یه بسته آورده بود مرد:از طرف آقای اینکرافت هلمز! +اخه اون چی میتونه برامون بفرسته مرد:خب!هر چی که هست خیلی سنگینه دوتا مرد بسته رو داخل اتاق آوردن و بعدش بیرون رفتن +اخه اینکرافت چی از جونمون میخواد… بسته شروع به تکون خوردن کرد،انولا با پا به بسته ضربه زد که صدای پسرونه ای از داخل جعبه اومد
خوابگاه اتاق نیکول و انولا—دید نیکول:صدای پسرونه ای با ضربه ی انولا از داخل جعبه بلند شد صدا:اخ! -چقدر آشناست این صدا… انولا درش رو باز کرد و مارکوس ازش بیرون اومد و انولا با ذوق گفت +توکس بری!تو…چطوری پیدامون کردی؟ مارکوس:خودت راجب مدرسه شبانه روزی حرف زدی،و شنیدم یکی شوهر کرده! -ساکت شو… مارکوس:خب!حالا همینجوری که من اومدم داخل میریم بیرون!این کت رو پوشیدم که شبیه باربرا بشم +ایده خیلی خوبیه!نه صبر کن…خانوم هریسون نقشه آن رو میفهمه پس… کات صحنه به داخل راهرو—دید نیکول:توی یه جعبه با انولا نشسته بودم که مارکوس داشت به زور توی راهرو هولمون میداد که یهو صدای خانوم هریسون بلند شد خانوم هریسون:شما مجوز ورود به این مدرسه رو دارید؟ مارکوس:اوه بله خانوم من یه بسته داشتم برای…مدیر مدرسه خانوم هریسون:مدیر این مدرسه منم،بازش کن ببینم چیه مارکوس:اوه متاسفم خانوم کارفرمای من دستور دادن این بسته شخصا باز بشه خانوم هریسون:و کارفرمای تو کیه؟ مارکوس:اه…جناب اینکرافت هلمز خانوم هریسون:اوه!دخترا؟!این جعبه رو ببرید توی دفترم دوقلو ها به سمت جعبه اومدن و بلندش کردن و همش غل میزان که چقدر سنگینه و وقتی ما رو توی دفتر خانوم هریسون گذاشتن و رفتن از جعبه بیرون اومدیم و از پنجره رفتیم پایین و انولا یه نقاشی مسخره از خانوم هریسون و اینکرافت گذاشت توی جعبه،رفتیم پایین و همراه مارکوس خوشحال به سمت موتور مسخره ی خانوم هریسون رفتیم و سوارش شدیم
نظرات بازدیدکنندگان (0)