یک روز جیمز و البوس و لیلی و اسکورپیوس بزرگسال مشغول تعریف خاطرات خنده دارشان هستند
بعد از تمام تنشها، جیمز تصمیم گرفت کمی فضا را عوض کند. او آلبوس و اسکورپیوس را برای شام دعوت کرد، و لیلی هم با اسکورپیوس آمد. هری قرار نبود بیاید؛ این شب مخصوص «بچهها» بود. جیمز میخواست حالوهوای لیلی و اسکورپیوس کمی بهتر شود… و راهی بهتر از «شوخیهای برادرانه» وجود نداشت. آلبوس، با یک لبخند شیطنتآمیز، همان لحظهای که لیلی و اسکورپیوس نشستند، شروع کرد: «خب… حالا که رسماً زن و شوهر شدید، من فقط میخوام مطمئن شم لیلی میدونه که با چه موجود دردسرسازی ازدواج کرده.» لیلی، چشمهایش را ریز کرد. «آلبوس!» جیمز زد زیر خنده. «نه نه، بذار بگه. من عاشق داستانهای رسواییآور اسکورپیوسم.» اسکورپیوس یک آه عمیق کشید. «لطفاً نه…» اما آلبوس ادامه داد: «اولین خاطره! شبی که مامانم میز شام بزرگ ترتیب داده بود و اسکورپیوس تصمیم گرفت سوسیسها رو با وردِ نامرئیسازی نامرئی کنه…» جیمز با خنده گفت: «آره! و پدرم داشت دیوونه میشد چون فکر میکرد هاگرید دوباره حیوون جدید آورده که غذا میدزده!» لیلی زد زیر خنده. «پس اون تو بودی؟! همه فکر میکردن خونه طلسم شده!» اسکورپیوس سرش را در دستش گرفت. «من فقط… فقط میخواستم ثابت کنم ورد جدیدم کار میکنه.» آلبوس گفت: «آره، و ثابت شد! مخصوصاً وقتی نصف شب رفتی تو آشپزخونه و پای خودت رو به سوسیس نامرئی کوبیدی و جیغ زدی!» جیمز: «گفتی جنِ خونه پات رو گاز گرفته!» لیلی به قدری میخندید که اشکش درآمده بود. «اسکورپیوس تو جدی فکر کردی یه جن پا تو گاز گرفته؟» اسکورپیوس با شرمندگی گفت: «خیلی واقعی حس میشد…»
آلبوس که نگاهش به لیلی افتاد، لبخندش عمیقتر شد. «ولی بهترینش… لحظهایه که توی محوطه مدرسه میخواستی برای اولین بار به لیلی ا...بر....از علا...،.قه کنی.» اسکورپیوس رنگش پرید. «نه! آلبوس نه!» جیمز به جلو خم شد. «اوه اینو من نمیدونم… تعریف کن!» لیلی هم کنجکاو شد. «چی شده بود؟» آلبوس با شادی گفت: «اسکورپیوس یه هفته تمرین کرد که چطور بگه “لیلی من تو رو دوست دارم”. حتی جلوی آینه!» اسکورپیوس: «آلبوووس!» آلبوس بیتوجه ادامه داد: «روز موعود رسید… یه شاخه گل دستش بود… هوا عالی… نور خورشید کامل…» جیمز: «قشنگه…» آلبوس: «بعد یه گُستِ آتشین از کنار زمین کوییدیچ رد شد و چون اسکورپیوس دستش رو تکون داد… گل آتش گرفت!» لیلی با دهان باز: «گُل آتش گرفت؟!» اسکورپیوس با ناامیدی: «فقط کمی دود کرد…» آلبوس: «تو جیغ زدی و پرت کردی تو هوا!» جیمز از خنده روی مبل ولو شد. «پس اینه داستان عشق شما؟!» لیلی با لبخند خجالتی گفت: «و من فکر میکردم خیلی خجالتی بودی که چیزی نمیگفتی…» اسکورپیوس زیر لب گفت: «خجالتی نبودم… آتیش گرفته بودم…»
اینو از قبل بگم: اگه فکر میکنی داستانهای قبلی اسکورپیوس فاجعهبار بوده، این یکیها در حد «افسانهٔ سیاهِ هاگوارتز» معروف شد! چون یک نکته هست: وقتی آلبوس + اسکورپیوس با هم هستند، عقل جمعیشان نصف میشود… نه دو برابر! بریم سراغ خاطرههای فاجعهبارتر، دقیقاً همان روزهایی که هم اتاقی اسلیترینی بودند و لیلی و جیمز هم در گریفیندور شاهدِ نتایج مخربِ کارشان.
. عملیات «نجات قورباغهٔ باشعور» که به فاجعهٔ سراسری خوابگاهها تبدیل شد داستان از جایی شروع شد که اسکورپیوس فکر میکرد قورباغهشان «پابلز» خیلی ناراحت است. آلبوس (کاملاً جدی): «ما باید آزادش کنیم. اون از آزادی محروم شده.» اسکورپیوس هم که همیشه از ایدههای آلبوس حمایت میکرد، قبول کرد. ولی جهت اطلاع: «آزاد کردن» به معنی پرتاب کردنِ پابلز در وسط سالن عمومی گریفیندور نبود. جیمز که آن شب مشغول مشق بود، با صدای جیغ لیلی از جا پرید: «جیمز!!! یه چیز لیز و چسبناک پرید رو موهام!!» پابلز، با سرعت موشکی، روی سر لیلی فرود آمد. هنوز بدترش مونده: با ورود جیمز، پابلز از روی لیلی پرید → پرید روی آتیش شومینه → ورد محافظ اسکورپیوس فعال شد → قورباغهٔ بیچاره به صورت سوپر سایان سبز از شومینه بیرون پرید → تمام سالن گریفیندور پر از جرقهٔ سبز شد. جیمز بعدها گفت: «تا دو هفته، موهام بوی قورباغهٔ کبابی میداد!» آلبوس و اسکورپیوس هم فرار کردند… مستقیم به دفتر مکگانگال. اسکورپیوس گریهکنان: «ما فقط میخواستیم خوشحال باشه!»
. حادثهٔ «کمد گمشده» که باعث شد اسکورپیوس یک شب کامل در کمد لباس دخترها گیر بیفتد این یکی… اسطوره شد. اسکورپیوس و آلبوس دنبال وردی بودند که بتوانند مسیر «میانبُر» از اسلیترین به گریفیندور بسازند. ایده اما به شدت اشتباه بود. نتیجه: اسکورپیوس به جای سالن گریفیندور، در کمد لباس دختران گریفیندور ظاهر شد. و گیر افتاد. لیلی صبح وارد اتاق شد و با چشمهای گرد شده گفت: «چـــی کار میکنی اونجا؟!» اسکورپیوس: «به خدا… اینطور که فکر میکنید نیست…» لیلی فقط فریاد زد: «جیمز!!!» جیمز با چوبدست آمده بود که حمله کند. اسکورپیوس هنوز هم شبها کابوس جیمز با بیل کوییدیچ را میبیند.
فاجعهٔ تالار غذاخوری — وقتی اسکورپیوس تصمیم گرفت برای لیلی شیرینی بفرستد اسکورپیوس میخواست یواشکی برای لیلی یک کاپکیک بفرستد. آلبوس گفت: «آسونترین راه؟ ورد شناوری.» اما ورد «شناوری» آلبوس… همیشه یک مشکل داشت: آن چیز فقط شناور نمیشد بلکه پرواز میکرد، میچرخید و با سرعت به سمت قربانی میرفت. نتیجه: کاپکیک با سرعت ۹۰ کیلومتر بر ساعت به صورت لیلی خورد. مستقیماً. وسط تالار. روی موهای کاملاً مرتبش. لیلی با آرامش خطرناکی پرسید: «این کار تو بود؟» اسکورپیوس: «من… میخواستم شیرینی بفرستم… برای اینکه… ام…» لیلی (با ابرو بالا): «که چی؟ منو knock out کنی؟» کل تالار سه دقیقه کامل فقط میخندید.
ادامه؟
فاجعهٔ تالار غذاخوری — وقتی اسکورپیوس تصمیم گرفت برای لیلی شیرینی بفرستد اسکورپیوس میخواست یواشکی برای لیلی یک کاپکیک بفرستد. آلبوس گفت: «آسونترین راه؟ ورد شناوری.» اما ورد «شناوری» آلبوس… همیشه یک مشکل داشت: آن چیز فقط شناور نمیشد بلکه پرواز میکرد، میچرخید و با سرعت به سمت قربانی میرفت. نتیجه: کاپکیک با سرعت ۹۰ کیلومتر بر ساعت به صورت لیلی خورد. مستقیماً. وسط تالار. روی موهای کاملاً مرتبش. لیلی با آرامش خطرناکی پرسید: «این کار تو بود؟» اسکورپیوس: «من… میخواستم شیرینی بفرستم… برای اینکه… ام…» لیلی (با ابرو بالا): «که چی؟ منو knock out کنی؟» کل تالار سه دقیقه کامل فقط میخندید.
بزرگترین فاجعه: مسابقهٔ دوئل مدرسه این یکی رسمیترین خرابکاریِ دو نفرهشان بود. آلبوس و اسکورپیوس تصمیم گرفتند در دوئل سالانه شرکت کنند. مشکل؟ هیچکدام بلد نبودند در لحظه ورد درست را انتخاب کنند. در مرحلهٔ سوم، اسکورپیوس به جای ورد دفاعی فریاد زد: «لوماتوس!» آلبوس: «اون چیه؟!» اسکورپیوس با افتخار گفت: «نسخهٔ تقویتشدهٔ لومات!» نور آنقدر شدید بود که داورها ۱۵ دقیقه کور شدند. حریف؟ با عجله تسلیم شد چون فکر کرد اسکورپیوس سلاح ممنوعه استفاده کرده. جیمز بعدها گفت: «تا امروز هم نمیفهمم چطور برنده شدید. فقط میدونم اسکورپیوس داشت دوئل رو تبدیل میکرد به انفجار خورشیدی.»
روزی که آلبوس و اسکورپیوس تصمیم گرفتند برای رساندن نامه به لیلی، از تونلهای زیرزمینی اسلیترین استفاده کنند. وارد تونل شدند… ولی خروجی اشتباه را انتخاب کردند: در نهایت، از وسط کلاس معجونسازی، از زیر دیگ پروفسور اسلاگهورن بیرون آمدند. اسلاگهورن در همان لحظه گفت: «به سلامتی… زالوهای اسلیترینیمون هم تکثیر شدن!» دانشآموزها جیغ زدند. اسکورپیوس فریاد زد: «ما زالو نیستیم! ما انسانیم!» و این جمله، سالها سوژهٔ تنبیهها و شوخیها بود.
جیمز ناگهان گفت: «صبر کن! من یه خاطره بهتر دارم!» آلبوس نالید: «اَه نه…» جیمز: «اون روز تو هاگوارتز که شما دو تا تصمیم گرفتید از پلههای چرخان سرسرهٔ جادویی درست کنید. یادتونه؟» اسکورپیوس چهرهاش تغییر کرد. «من… من هنوز کابوس میبینم.» لیلی: «چیکار کردید؟» آلبوس گفت: «ایدهٔ جیمز بود!» جیمز: «من فقط گفتم خوب میشه… شما دو تا انجامش دادین!» اسکورپیوس آه کشید: «ما یه ورد لیزکننده روی بیست پله چرخان اجرا کردیم… ولی یادمون رفت که پلهها حرکت میکنند.» آلبوس با خنده: «در نتیجه… اسکورپیوس به مدت سه دقیقه کامل، با سرعت نور، دنبال پلهها لیز میخورد و میافتاد و دوباره لیز میخورد!» جیمز خندید: «و با سر رفت تو نقاشیِ اون جادوگر چاقه که همیشه شکایت میکرد!» لیلی نمیتوانست خودش را نگه دارد. «اسکورپیوس! تو رفتی تو نقاشی؟!» اسکورپیوس با غرور کاذب گفت: «اون جادوگر هنوز هر بار منو میبینه زیر لب میگه: “این همونه که از سقف افتاد!”»
تو هم که کم از من نداشتی جیمز!» جیمز: «من؟ من دیگه چه گناهی کردم؟» آلبوس: «یادت میاد وقتی توی سالِ پنجم، سعی کردی با جادو، قورباغههایِ کلاسِ معجونسازی رو تبدیل به قناری کنی؟» جیمز (با افتخار): «آره! عالی بود! صدایِ آوازشون هنوز توی گوشمه!» آلبوس: «فقط مشکل اینجاست که اون قناریها، فقط پنج دقیقه آواز خوندن، بعدش شروع کردن به تخم گذاشتن! و بعد از تخمها، موجوداتِ کوچیکِ سبزِ لزج بیرون اومد! پروفسور اسلاگهورن مجبور شد کلِ کلاس رو قرنطینه کنه!» جیمز (با تعجب): «چی؟ من فقط فکر کردم…» لیلی: «فکر کردی چی؟ که تبدیلِ قورباغه به قناری، عوارضِ جانبی نداره؟ جیمز، تو واقعاً…»
نظرات بازدیدکنندگان (0)