این داستان از زبان سیریوس بلک یازده ساله است که داره میره هاگوارتز، اما این بار تنها نیست...
«فردا کلاس معجون سازی داریم سیریوس...» *** شب عجیبیه. راستش خیلی حس خوبی دارم که رفتم گریفیندور، احساس میکنم کار خواصی انجام دادم اما نمیدونم جنت هم یه همچین احساسی داره یا نه. جنت معمولاً دختر حرف گوش کنیه و برعکس من زیاد دردسر درست نمیکنه. اون مهربونه و با همه چی کنار میآد. فقط نمیدونم چه حسی داره. شاید الان داره گریه میکنه. البته اون معمولاً خیلی کم گریه میکنه و فکر نکنم جلوی چهار تا دختر دیگه هم گریه کنه. *** اشتباه فکر میکردم. صبح به سختی بیدار شدم. من اصلاً به سحر خیزی رأی نمیدم به چه درد آدم میخوره؟ خواب و بیدار با جیمز از پله های خوابگاه اومدم بیرون و دیدم جنت و لیلی با هم گرم گرفته اند. امان از دست این دختر ها، من فکر میکردم قراره دشمن خونی هم بشند. جیمز گفت:«میگم... حالا که این دوتا اینقدر با هم دوست شدن شاید لیلی دیگه از ما متنفر نباشه!؟» گفتم:«برات مهمه؟» «آره... یعنی نه... یعنی خب اون دوست خواهرته» با شک به جیمز نگاهی انداختم و در جواب شانه بالا انداختم.
قدم زدن تو هاگوارتز خوبی ها و دردسر های زیادی داره. خوبی اش اینه که اونقدر باحاله آدم یادش میره هنوز خسته است. دردسرش هم اینه که هاگوارتز خیلی پیچیده است، هاگوارتز صد و چهل و دو پلکان داره. پلکان های عریض و طویل، باریک و فکستنی، پلکان هایی که روزهای جمعه به جای متفاوتی منتهی میشدند، پلکان هایی که چند پله ی وسطشان ناپدیدشده بود و باید به خاطر میسپردیم که از روی آنها بپریم. از بعضی از درها باید مؤدبانه خواهش میکردیم که باز بشند. درهای دیگری بودند که باید نقطه ی معینی از آنها را قلقلک میدادیم. بعضی از درها اصلاً در نبودند و ظاهرشان شبیه به در بود. پیدا کردن کلاس ها کار سختی بود چون به نظر میرسید که همه چیز دائم در حال حرکت و تغییرند. تصویرهای درون نقاشی ها مرتب به دیدن هم میرفتند و مطمئنم که زره ها و کلاه خود ها میتوانند حرکت کنند. ارواح هم کمکی نمیکردند. هر بار که میخواستیم دری را باز کنیم ناگهان روحی از آن خارج میشد که واقعاً غیرمنتظره و ترسناک بود. نیک تقریبا بی سر همیشه با خوشرویی به گریفندوری های تازه وارد جهت صحیح را نشان میداد اما بدعنق روحی مزاحم بود. اگر کلاسمون دیر میشد و از او کمک میخواستیم با دو در قفل یا یک پلکان انحرافی دیگر مواجه میشدیم. اون سطل آشغال ها رو روی سر دانش آموزان خالی میکرد، فرش رو از زیر پامون میکشید و به طرفمون گچ پرتاب میکرد. جنت و لیلی که از ما جلو تر بودند ایستادند و صبر کردند تا ما به اون ها برسیم. جنت با نگرانی گفت:«اوه خدای من من دلم نمیخواد دیر برسم.»
جیمز گفت:«صبح به خیر اوانز» لیلی بدون هیچ احساسی و کلاً هیچی گفت:«صبح به خیر» جنت گفت:«حالا چی کار کنیم؟» گفتم:«جز ادامه دادن چاره ی دیگه ای هم داریم؟ بعدشم هنوز بیست دقیقه وقت داریم.» «ولی من میخوام زود برسم.» جیمز گفت:«سیریوس درست میگه. اگه یه کلاس رو نتونیم پیدا کنیم دیگه به چه درد میخوریم؟» راستش احساس میکنم جیمز بیشتر با لیلی صحبت میکرد تا با جنت. به هر حال... بعد از ده دقیقه تلاش فراوان رسیدیم به کلاس معجون سازی که تو دخمه ها بود. به جنت پشت چشم نازک کردم:«واقعاً که ده دقیقه زود رسیدیم.» جنت مظلومانه پلک زد:«مگه من مجبورت کردم زود تر پاشی؟» و بعد پشتش رو به من کرد و دست لیلی رو گرفت و نشست صندلی دوم پیش دختری به اسم مارلین. من و جیمز هم صندلی چهارم نشستیم. جنت از روی میز سرک کشید و به خرت و پرت های روی میز نگاه کرد، یه وسایلی بود که من نمیدونستم دقیقا چیه و یه چند تا پاتیل کوچولو پر از معجون. جیمز با آرنج به من زد و گفت:«هی، اونجا رو، زرزروسه.» میز زرزروس درست کنار میز جنت، لیلی و مارلین بود. زرزروس خم شده بود و داشت با لیلی حرف هایی رد و بدل میکرد. جیمز گفت:«واقعاً آدم بیخودیه» گفتم:«همه ی اسلیترینی ها بیخود اند» [توهین به هیچ اسلیترینی نباشه، من خودم طرفدار دراکو و رگی ام، اسلاگهورن هم آدم باحالیه، این فقط ذهن سیریوسه]
بعد از ده دقیقه پروفسور وارد شد. مرد چاق و خنده رویی بود. پروفسور رفت پشت میزش و گفت:«من پروفسور اسلاگهورن، معلم درس معجون سازی شما هستم، خیلی خب سال اولی ها. وسایلی که روی میز چیده ام وسایلی هست که شما به بیشتر از بقیه امسال بهش نیاز پیدا میکنید، انتظار دارم کاربرد این وسایل رو به ذهنتون بسپارید، جلسه بعد میپرسم. خیلی خب کی میدونه این ها چی هستند؟» دست جنت و زرزروس هم زمان بالا رفت. اسلاگهورن که ظاهرا متأجب شده بود به جنت گفت:«بیا اینجا و توضیحشون بده دوشیزه؟» «بلک، آقا» درسته که اسلاگهورن گفت با دقت گوش بدم و جلسه بعد هم میپرسه ولی من الان کار مهم تری داشتم: لذت بردن از قیافه زرزروس. قیافه ی زرزروس خیلی دیدنی بود. خیلی خوشحالم که اسلاگهورن خواهر من رو انتخاب کرد نه اون کله چرب رو. زرزروس با خشم و نفرت شدید به خواهر من نگاه میکرد(میخواستم بزنم لهش کنم.) جنت نشست. عالی شد، هیچی گوش ندادم. بیخیال بعداً ازش جزوه اش رو قرض میگیرم. بعدش پروفسور گفت:«خیلی خب دانش آموزا، برای روز اولتون میخوام برام معجونی برای درمان جوش درست کنید، خیلی خب حالا از همین طرف به گروه های دو نفری تقسیم بشید.»
از زبان اسنیپ: معجون درست کنیم؟ معجون درست کردن چه اهمیتی داره وقتی به جای اینکه بذاره من در مورد اون وسایل توضیح بدم اون دختره ی(بییییب) رو انتخاب کرد. من خیلی بهتر و کامل تر از اون(بییییب) میتونستم توضیح بدم. اصلاً هم نیازی به هم گروهی ندارم، اینجا هیچ کس هیچی نمیدونه حتی اون جنت بلک. حالا با کی میافتم؟ امید وارم با لیلی بی... وای نه، نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه. آخه چرااااااا؟ مگه من به کی ظلم کرده ام؟ مگه من چی کار کردم که مجبورم با جنت بلک هم گروهی شم؟ اصلاً من برای چی روی این میز کوف.تی نشستم هانننننن؟؟؟؟؟ لیلی با مارلین افتاد و منم با بلک، با یه گریفیندوری، عالی شد. نگاه پر نفرتی به جنت انداختم و اونم همین کار رو کرد. بعد هم با تنبلی کیفش رو انداخت روی دوشش و اومد کنار من نشست. صاف توی چشمام نگاه کرد و گفت:«ازت متنفرم.» یکی از ابرو هام رو بالا بردم و گفتم:«نه که من خیلی دوست دارم...» بلک نفس عمیقی کشید، خیلی عمیق. بعد گفت:«خیلی خب... از اونجایی که من و تو، به زور و اجبار، با هم توی یه تیم هستیم باید بهت بگم که قراره ما یک معجون درست کنیم؟ پس الان تو پاتیلت رو در میاری یا من در بیارم؟» بدون هیچ حرفی پاتیلم رو در آوردم. و کتابم رو باز کردم. اون هم کتابش رو باز کرد. بلک صفحه دوازده رو باز کرد و گفت:«ایناهاش، معجونی که برای درمان جوش خوبه اینجاست وسایلی که نیاز داریم...» گفتم:«خودم میدونم نیاز نیست بخونی»
بلک دوباره نفس عمیقی کشید که نشانه ی خوبی برای منه، این یعنی اون الان داره از عصبانیت منفجر میشه. ها ها میخواست یه جای دیگه بشینه. بلک گفت:«خیلی خب... پس من...» «تو نیازی نیست هیچ کاری بکنی فقط واستا، تماشا کن و یاد بگیر.» بلک دیگه نفس عمیق نکشید، تا جایی که اسلاگهورن نشنوه صداش رو بالا برد و گفت:«سوروس اسنیپ، خیلی آدم بی خودی هستی. درسته که خودم نخواستم ولی به هر حال الان باهات تو...» بدون اینکه سرم رو از روی کتاب بالا بیارم گفتم:«اخه تو خوب بلد نیستی.» «خیلی هم بلدم، اصلا تو...» «باشه، اگه بلدی تا وقتی من دارم گزنه های خشک رو وزن میکنم تو نیش مار رو پورد کن.» بلک گفت:«خیلی خب» و هاون رو با عصبانیت روی میز کوبید و مشغول خرد کردن نیش مار شد. شاید خیلی هم بد نشد که باهاش توی یه تیم افتادم. لا اقل میتونم حسابی اعصابش رو به هم بریزم. این کار واقعا حال میده تازه به هم ریختن اعصاب اون واقعاً کار راحتیه. جنت با خشونت هر چه تمام نیش رو خرد میکرد و منم با آرامش گزنه های خشک رو وزن میکردم. ای کاش به اون میگفتم گزنه ها رو وزن کنه، آخه احتمال اشتباه کردن تو این خیلی بیشتره، چقدر دوست داشتم بهش گیر بدم. حتماً خیلی عصبانی میشد.
نگاهی به هاون جنت انداختم. به اندازه ی کافی خرد کرده بود. هاون رو ازش گرفتم:«خیلی خب کافیه دیگه، حالا حلزون های شاخ دار رو دم کن و چشم سوسک ها رو بده به من.» جنت اخم کرد:«خودت برو چشم ها رو بردار.» «به تو نزدیک تره.» «من نمیارم.» «اگه بیاری می ذارم تو معجون رو هم بزنی.» چشم های جنت از عصبانیت برق میزد:«بچه گول میزنی سوروس؟» شونه بالا انداختم. من چقدر تو لج در آوردن جنت استعداد دا... «آخخخخخخخ» برگشتم و دیدم پاتر و سیریوس بلک معجونشون رو ذوب کرده اند. معجون پاتر مثل مواد مذاب روی زمین در حال پیش رفتن بود. هه. سیریوس نگاهی به جنت انداخت. جنت شانه بالا انداخت. به جنت گفتم:«زود باش، باید معجونمون رو تموم کنیم.» جنت با خشم برگشت و گفت:«فکر میکنی کی هستی؟» پوز خندی زدم:«رئیست» جنت نفس فوق العاده عمیقی کشید. به جنت گفتم:«خیلی حواس پرتی. من بدون تو حلزون ها رو دم کردم، حالا همه شون رو مخلوط میکنم و تمام. معجون من بهترین معجون میشه.» «معجون ما.» «تو چی کار کردی؟ که بشه معجون ما؟» «نیش مار رو خرد کردم.»
«این که خیلی راحته.» گفت:«خیلی خب دیگه داری زیادی حرف میزنی. بده من مخلوطشون کنم.» «تو نمیدونی چقدر باید بریزی» گفت:«چرا نباید بدونم؟ تو کتاب نوشته.» گفتم:«من روش های بهتر از کتاب رو بلدم.» جنت نفس عمیقی کشید، هاه من واقعاً استعداد دارم، تو همه چی استعداد دارم. جنت گفت:«میدونی چیه سوروس؟ شاید اسمی که سیریوس برات انتخاب کرده کاملا مناسبت باشه. تو داری ادعا میکنی که بهترین معجون کلاس رو درست کردی و به من زور میگی، خیلی خب. خودت همه چیز رو مخلوط کن و هم بزن، منم همین کنار میایستم و میبینم که چطور ضایع میشی.» جنت دست به سینه روی میز نیمکت نشست. گفتم:«بشین، تماشا کن و یاد بگیر.» چشم سوسک و حلزون دم کرده رو توی پاتیل ریختم و هم زدم. سه بار ساعتگرد و یک بار پات ساعتگرد. جنت اخم کرد، دلیلش هم این بود که تو کتاب ننوشته بود یه بار پات ساعتگرد هم بزنیم. اگه بخوام اعتراف کنم، برای اولین بار با تمام وجود اشتیاق داشتم که معجونم از همه بهتر بشه، فقط برای اینکه به جنت نشون بدم من زرزروس نیستم و داداشش خیلی آدم بی خودیه. بعد از تموم کردن معجون دود سبزی ازش بلند میشد که نشانه ی خوبی بود. جنت با چشم های از تعجب گرد شده گفت:«وای سوروس، تو نابغه ای، تو نابغه ی معجون سازی هستی.»
«بلاخره فهمیدی!» اخم کرد:«دارم ازت تعریف میکنم.» «نکنه انتظار داری ازت تشکر کنم؟» جنت این بار عصبانی نشد، البته این بار واقعاً نمیخواستم ناراحتش کنم. چقدر امروز روز خوبیه، دارم کلی پیروزی کسب میکنم. جنت گفت:«تو باید این ها رو به من یاد بدی.» «چرا باید این کار رو بکنم؟» «چون من صادقانه ازت خواهش میکنم. سوروس واقعا چطوری فهمیدی باید مقدار حلزون دم کرده رو نصف کرد.» «چون کاربردشون رو خونده ام.» «وای سوروس تو باید این ها رو به من یاد بدی.» «باشه دیگه ده بار گفتی.» جنت خوشحال شد:«گفتی باشه، گفتی باشه.» «نه، نه منظور من یه چیز دیگه بود» «گفتی باشه سوروس راه فرار نداری.» پروفسور اسلاگهورن اومد بالای سر معجون و گفت:«اه، این فوق العاده شده! ظاهرا تیم شما دوتا معرکه است. به نظرم بهتره تا آخر سال شما دوتا با هم باشید.» ظاهرم رو ناراحت نشون دادم ولی خب... خیلی هم بد نشد.
از زبان سیریوس بلک: کلاس بعد تغیر شکل بود. توی راه کلاس بعد جنت گفت:«سیریوس چی کار کردی؟» «چی کار کردم؟» «چی کار کردی که معجون تو و جیمز ذوب شد؟» «آها، خب حواسم به تو و زرزروس بود.» «چرا باید حواست به من و اون باشه؟ اصلاً برای چی به اون میگی زرزروس؟ اسمش سوروسه» با وحشت گفتم:«تو از کی تاحالا برات مهمه من اون رو چی صدا میکنم؟» «خب کار خوبی نیست اسم بقیه رو مسخره کنیم.» «ببین کی این رو میگه، کسی که نصف روزش رو به مطالعه درباره ی جادو ی سیاه میگذرونه» جنت خشمگین شد:«برای بار هزارم سیریوس بلک، من در مورد دفاع در برابر اون ها مطالعه میکنم نه خود اونها.» گفتم:«اشتباه میکنی.» و بعد اون رو تنها گذاشتم و وارد کلاس تغیر شکل شدم. معلم پروفسور مک گونگال بود و کسی نبود که به راحتی بشه از دستوراتش سر پیچی کرد. اون ازمون خواست چوب کبریت ها رو به سوزن تبدیل کنیم. از آخر لیلی موفق شد، البته جیمز هم تا یه جایی رفت ولی کار لیلی به وضوح بهتر بود. بعد از کلاس ها خسته و کوفته خودمون رو به تالار اصلی رسوندیم تا ناهار بخوریم. جلوی صندلی مقابل جنت نشستم و گفتم:«اوففففف، کلاس بعدی چی داریم؟» جنت گفت:«خبر خوب دارم، تاریخ جادوعه» راستش انتظار نداشتم جنت جواب من رو بده، فکر میکردم باهام قهره.
جیمز گفت:«حالا چرا باید خوشحال شیم؟» جنت گفت:«خب چون معلم تاریخ جادو بینزه، بینز یه روحه. یه روز صبح وقتی میخواسته بره سر کار بدنش رو جا گذاشت. حدس میزنم قیافه اش وقتی فهمید مرده دیدنی بوده. بگذریم کلاس هاش مناسب اینه که چرت بزنیم.» غذا ها ظاهر شدند. یکم ماهی دودی تو بشقابم ریختم و گفتم:«صبر کنید ببینم... مگه مک گونگال سر پرست گریفیندور نیست؟» لیلی گفت:«چرا هست. برای چی؟» «خب اون چرا یکم هوامون رو نداره؟ آخه تکلیفی که داد خیلی سنگینه. من میخوام برم دور و بر هاگوارتز رو بگردم ولی این طور که معلومه نمیتونم.» جنت گفت:«نگران نباش تا من رو داری غم نداری. من بیشتر این ها رو بلدم» لیلی پرسید:«خب اگه بلدی پس چرا نتونستی چوب کبریت رو به سوزن تبدیل کنی؟» جنت سرخ شد:«خب من... تئوری شون رو بلدم، بخواطر همین سریع میتونم مقاله ها رو تموم کنم.» *** حق با جنت بود. کلاس بینز مناسب خوابیدن بود ولی خب تا میخواستیم سرمون رو روی میز بذاریم ریموس(کنارمون نشسته بود) بهمون توصیه میکرد جزوه بنویسیم و یاد داشت برداری کنیم. منم بهش گفتم خیالش تخت باشه چون من جزوه ی خواهرم رو بر میدارم. جیمز هم اضافه کرد:«آره، ما بعد از ظهر میخوایم بریم این دور و بر ها رو بگردیم. تو هم بیا بهت یاد بدیم تو هاگوارتز گشت و گذار خیلی باحال تر از جزوه نوشتنه.» ریموس اولش تأجب کرد ولی بعدش قبول کرد.
کنجکاوم بدونم داستان سلیا بلک چیه ، و اینکه پارت بعد چی میشه
هورااااااا، عالی بود ( دلیل هورا رو نپرس)
چشم(خودم هم خیلی خوشحالم دلم برای اسنیپ تنگ شده بود)